{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان

#رمان
پارت 8
#عشق_در_تاریکی

~اما من ک
_باشه
ویو ات

بعدش مامان تهیونگ یه نگاه بهم انداخت و لبخند زد و گفت
*عزیزم با تهیونگ برو خرید
~باشه (با لبخند)
_ات بریم
~باش
رفتم برون که تهیونگ در ماشین و باز کرد و منم نشستم خودشم و اومد نشست اول سکوت بود که تهیونگ گفت
_اونجا حواست باشه شاید مامان بزرگمم باشه به سوال هاش درست جواب بده (اینجا از خودش میگه)
~باشه
_راستی با هرکی حرف نزن
~چرا
_چون من میگم
~ با باشه
رسیدیم به یه مغازه بزرگ و باکلاس و شیک رفتیم تو همه تا تهیونگ رو دیدن سر خم کردن اونطرف تر دیدم که چا اون گیل وجولیا پیش هم وایسیده بود و جولیا دست چا اون گیل و گرفته بود و میگفت
• اینو برام بخر
+عزیزم زیاد پول ند
•باید بخری بهت میگم
+باشه
جولیا چشمش به من خورد و با غرور اومد جلو و گفت
• وای ببین کی اینجاست یه بچه یتیم که اومده اینجا نکنه اینجا کار میکنی؟ اخه پولی هم نداری بخوای چیزی بخری (میخنده)
~جولیا حوصله دعوا ندارم برو اونور
•ببین من بهترین مارک های لباس هارو میخرم ولی تو چی؟
+جولیا بیا اینور ولش کن
•وا عزیزم چرا بزار بهش بگم اینجا جای اون نیست این دختر لیاقتشه زباله جمع کنه
ویو ات
دیگه نتونستم تحمل کنم کی فکرشو میکرد بهترین دوستم یه روزی بشه این
یکی زدم تو صورتش
~گفتم حوصله ندارم باید میرفتی اونور
•تو و؟! چطور جرات کردی بزنی در گوش من؟
اومد منو بزنه که دستش توسط یه نفر کرفته شد
تهیونگ بود
_ دستت رو روی دوست دختر من نبر بالا
•وای ات دوست پسر داری؟
_ات بیا لباستو بخر بریم
•بهتره از این دختره ایکبیری فاصله بگیری
_خفه شو
•میخواستم بهت بگم بدونی
•راستی ات نکنه دوست پسرت هم مثل خودته؟ یه دزد یه خیانتکار یه
؟ اقای کیم لباستون امادست در خواست دیگه ای دارین
_نه فقط اون لباس دست دوز ایتالیایی رو تا فردا میخوام
•شوخیت گرفته؟ اون لباس دست دوز 762میلیون وونه!
+جولیاا بس کن
+این رییس شرکتمه
مایل به پارت بعد؟
اماده باشید شب دوباره پارت داریم#رمان
پارت 8
#عشق_در_تاریکی

~اما من ک
_باشه
ویو ات

بعدش مامان تهیونگ یه نگاه بهم انداخت و لبخند زد و گفت
*عزیزم با تهیونگ برو خرید
~باشه (با لبخند)
_ات بریم
~باش
رفتم برون که تهیونگ در ماشین و باز کرد و منم نشستم خودشم و اومد نشست اول سکوت بود که تهیونگ گفت
_اونجا حواست باشه شاید مامان بزرگمم باشه به سوال هاش درست جواب بده (اینجا از خودش میگه)
~باشه
_راستی با هرکی حرف نزن
~چرا
_چون من میگم
~ با باشه
رسیدیم به یه مغازه بزرگ و باکلاس و شیک رفتیم تو همه تا تهیونگ رو دید
دیدگاه ها (۰)

رمان

رمان

فیک تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط