🖤 OBSESSION
🖤 OBSESSION
وسواس | پارت اول: معاملهای که نباید انجام میشد
ساعت ۲:۱۳ بامداد.
طبقهی چهلوهشتم هتل بلکوود، جایی که حتی سکوتش هم بوی خطر میداد.
جونگکوک پشت میز مشکیرنگش نشسته بود؛ پیراهنش تا آرنج بالا زده شده بود و انگشتر نقرهای دستش زیر نور کمرنگ اتاق برق میزد. هفت مرد مسلح اطرافش ایستاده بودند، اما هیچکدام جرئت نداشتند بدون اجازه حرف بزنند.
در باز شد.
دختری با کتوشلوار سفید وارد شد؛ بدون محافظ، بدون کوچکترین نشانهای از ترس.
الارا.
نگاهش مستقیم روی جونگکوک نشست.
جونگکوک لبخند محوی زد. — یا خیلی شجاعی، یا هنوز نمیدونی وارد چه جایی شدی.
الارا صندلی مقابلش را عقب کشید و نشست.
— معمولاً مردهایی که این جمله رو میگن، از این میترسن که طرف مقابلشون ازشون نترسه.
یکی از مردها دستش را به سمت اسلحهاش برد.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از الارا بردارد، گفت: — دستت رو بردار.
مرد فوراً عقب کشید.
جونگکوک کمی به جلو خم شد. برای اولین بار، علاقهی واقعی در نگاهش دیده میشد؛ نه به خاطر زیبایی دختر، بلکه به خاطر اینکه او در اتاقی پر از قاتل، حتی یک بار هم به در نگاه نکرده بود.
— خب، الارا. چی میخوای؟
الارا یک فلش روی میز گذاشت.
— اطلاعات حسابهای سه شرکت رقیبت، مسیر انتقال پولهاشون و اسم کسی که معاملهی بندر شرقی رو به هم زده.
جونگکوک به فلش نگاه کرد.
— در عوض؟
الارا لبخند کوچکی زد.
— فردا شب، از حراج خیریهی هتل آستور، یک تابلوی نقاشی رو میدزدی.
سکوت.
بعد جونگکوک خندید؛ کوتاه و بیروح.
— من به خاطر یه تابلو، نصف شهر رو به جون هم نمیاندازم.
الارا بلند شد و دکمهی کتش را بست.
— اون تابلو ارزشش بیشتر از چیزیه که فکر میکنی. و اگه من بدزدمش، دنبالم میافتن. اگه تو بدزدیش، همه فکر میکنن دیوونه شدی.
جونگکوک دیگر نمیخندید.
— چرا خودم نباید تو رو بفرستم دنبالش و بعد اطلاعاتت رو ازت بگیرم؟
الارا خم شد و فلش را دوباره برداشت.
— چون اطلاعات بدون کلیدی که دست منه، فقط چندتا فایل بیمصرفه.
برای چند ثانیه، نگاهشان در هم قفل شد.
جونگکوک از آن مردهایی نبود که بهسادگی چیزی را بخواهند؛ عادت داشت همهچیز را تصاحب کند. اما این دختر برای اولین بار چیزی را مقابلش گذاشته بود که نمیتوانست با پول، تهدید یا قدرت به دستش بیاورد.
کنترل اوضاع.
الارا به سمت در رفت.
— فردا، ساعت ده شب. اگه قبول کردی، میدونی کجا پیدام کنی.
— و اگه قبول نکردم؟
الارا بدون اینکه برگردد، جواب داد:
— اونوقت یکی دیگه تابلو رو میدزده و تو تا آخر عمرت نمیفهمی چرا همهچیز از هم پاشید.
در بسته شد.
یکی از افراد جونگکوک نزدیک آمد.
— رئیس، دستور بدین پیداش کنیم. این دختر زیادی میدونه.
جونگکوک گوشیاش را برداشت. پیام تازهای روی صفحه بود؛ از شمارهای ناشناس.
«اگه فردا شب اون تابلو رو بدزدی، جنگ شروع میشه. اگه ندزدیش، جنگ باز هم شروع میشه.»
چشمهایش باریک شد.
لبخند آرامی روی لبش نشست.
— آدرس حراج رو برام بگیر.
مرد پرسید: — پس خود دختره چی؟
جونگکوک گوشی را روی میز گذاشت.
— دختره رو دست نمیزنی. هنوز تصمیم نگرفتم بزرگترین اشتباهمه یا جالبترین معاملهی زندگیم.
اما چیزی که جونگکوک نمیدانست این بود که الارا همان لحظه، در آسانسور، پیام دیگری دریافت کرده بود.
«اون قبول میکنه. ولی وقتی بفهمه تابلو واقعاً متعلق به کیه، دیگه نمیتونه ازت محافظت کنه.»
الارا صفحه را خاموش کرد.
برای اولین بار آن شب، لبخندش محو شد.
به درخواستتون ی فیک هم از جناب جئون گذاشتم لطفااا حمایت کنیدددد
وسواس | پارت اول: معاملهای که نباید انجام میشد
ساعت ۲:۱۳ بامداد.
طبقهی چهلوهشتم هتل بلکوود، جایی که حتی سکوتش هم بوی خطر میداد.
جونگکوک پشت میز مشکیرنگش نشسته بود؛ پیراهنش تا آرنج بالا زده شده بود و انگشتر نقرهای دستش زیر نور کمرنگ اتاق برق میزد. هفت مرد مسلح اطرافش ایستاده بودند، اما هیچکدام جرئت نداشتند بدون اجازه حرف بزنند.
در باز شد.
دختری با کتوشلوار سفید وارد شد؛ بدون محافظ، بدون کوچکترین نشانهای از ترس.
الارا.
نگاهش مستقیم روی جونگکوک نشست.
جونگکوک لبخند محوی زد. — یا خیلی شجاعی، یا هنوز نمیدونی وارد چه جایی شدی.
الارا صندلی مقابلش را عقب کشید و نشست.
— معمولاً مردهایی که این جمله رو میگن، از این میترسن که طرف مقابلشون ازشون نترسه.
یکی از مردها دستش را به سمت اسلحهاش برد.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از الارا بردارد، گفت: — دستت رو بردار.
مرد فوراً عقب کشید.
جونگکوک کمی به جلو خم شد. برای اولین بار، علاقهی واقعی در نگاهش دیده میشد؛ نه به خاطر زیبایی دختر، بلکه به خاطر اینکه او در اتاقی پر از قاتل، حتی یک بار هم به در نگاه نکرده بود.
— خب، الارا. چی میخوای؟
الارا یک فلش روی میز گذاشت.
— اطلاعات حسابهای سه شرکت رقیبت، مسیر انتقال پولهاشون و اسم کسی که معاملهی بندر شرقی رو به هم زده.
جونگکوک به فلش نگاه کرد.
— در عوض؟
الارا لبخند کوچکی زد.
— فردا شب، از حراج خیریهی هتل آستور، یک تابلوی نقاشی رو میدزدی.
سکوت.
بعد جونگکوک خندید؛ کوتاه و بیروح.
— من به خاطر یه تابلو، نصف شهر رو به جون هم نمیاندازم.
الارا بلند شد و دکمهی کتش را بست.
— اون تابلو ارزشش بیشتر از چیزیه که فکر میکنی. و اگه من بدزدمش، دنبالم میافتن. اگه تو بدزدیش، همه فکر میکنن دیوونه شدی.
جونگکوک دیگر نمیخندید.
— چرا خودم نباید تو رو بفرستم دنبالش و بعد اطلاعاتت رو ازت بگیرم؟
الارا خم شد و فلش را دوباره برداشت.
— چون اطلاعات بدون کلیدی که دست منه، فقط چندتا فایل بیمصرفه.
برای چند ثانیه، نگاهشان در هم قفل شد.
جونگکوک از آن مردهایی نبود که بهسادگی چیزی را بخواهند؛ عادت داشت همهچیز را تصاحب کند. اما این دختر برای اولین بار چیزی را مقابلش گذاشته بود که نمیتوانست با پول، تهدید یا قدرت به دستش بیاورد.
کنترل اوضاع.
الارا به سمت در رفت.
— فردا، ساعت ده شب. اگه قبول کردی، میدونی کجا پیدام کنی.
— و اگه قبول نکردم؟
الارا بدون اینکه برگردد، جواب داد:
— اونوقت یکی دیگه تابلو رو میدزده و تو تا آخر عمرت نمیفهمی چرا همهچیز از هم پاشید.
در بسته شد.
یکی از افراد جونگکوک نزدیک آمد.
— رئیس، دستور بدین پیداش کنیم. این دختر زیادی میدونه.
جونگکوک گوشیاش را برداشت. پیام تازهای روی صفحه بود؛ از شمارهای ناشناس.
«اگه فردا شب اون تابلو رو بدزدی، جنگ شروع میشه. اگه ندزدیش، جنگ باز هم شروع میشه.»
چشمهایش باریک شد.
لبخند آرامی روی لبش نشست.
— آدرس حراج رو برام بگیر.
مرد پرسید: — پس خود دختره چی؟
جونگکوک گوشی را روی میز گذاشت.
— دختره رو دست نمیزنی. هنوز تصمیم نگرفتم بزرگترین اشتباهمه یا جالبترین معاملهی زندگیم.
اما چیزی که جونگکوک نمیدانست این بود که الارا همان لحظه، در آسانسور، پیام دیگری دریافت کرده بود.
«اون قبول میکنه. ولی وقتی بفهمه تابلو واقعاً متعلق به کیه، دیگه نمیتونه ازت محافظت کنه.»
الارا صفحه را خاموش کرد.
برای اولین بار آن شب، لبخندش محو شد.
به درخواستتون ی فیک هم از جناب جئون گذاشتم لطفااا حمایت کنیدددد
- ۱۴۱
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط