#حکایت فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت و گفت هندوانه‌ای بر

#حکایت فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت و گفت هندوانه‌ای برای رضای خدا به من بده، فقیرم و چیزی ندارم.
هندوانه فروش درمیان هندوانه ها گشتی زد و هندوانهٔ خراب و بدرد نخوری را به فقیر داد.
فقیر نگاهی به هندوانه کرد و دید که به درد خوردن نمیخورد، مقدار پولی که به همراه داشت به هندوانه فروش داد و گفت به اندازه پولم به من هندوانه ای بده.
هندوانه فروش هندوانه خوبی را وزن کرد و به مرد فقیر داد.
فقیر هر دو هندوانه را رو به آسمان کرد و گفت خداوندا بندگانت را ببین...
این هندوانه خراب را بخاطر تو داده
و این هندوانه خوب را بخاطر پول...!

#فردوس_برین
دیدگاه ها (۴)

فقیر مفت‌خور و هیزم‌فروشفقیری مفت‌خور را به زندان انداختند. ...

#حکایت_قدیمی 🍞 حکایت: نانوا و مشتِ آردروزی روزگاری، نانوایی ...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 13_به پشنهادم فکر کر...

👈👈👈👈دوقلوهای افسانه ی خطرناک👉👉👉👉🔴 خانم مهاجرانی سخنگوی دولت:...

فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت و گفت هندوانه‌ای برای رضای خد...

گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هندوانه‌ای برای رض...

گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت و گفت هندوانه‌ای برای ...

درس عبرتگویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هندوانه‌ای...

گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هندوانه‌ای برای رض...

📚#حکایتی_پندآموزگویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط