{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هندوانه‌ای برای

گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت هندوانه‌ای برای رضای خدا به من بده فقیرم وچیزی ندارم.
هندوانه فروش درمیان هندوانه ها گشتی زد وهندوانهٔ خراب و بدرد نخوری را به فقیر داد.فقیر نگاهی به هندوانه کرد و دید که به درد خوردن نمیخورد،و مقدار پولی که به همراه داشت به هندوانه فروش داد و گفت به اندازه پولم به من هندوانه ای بده.
هندوانه فروش هندوانه خیلی خوبی را وزن کرد و به مرد فقیر داد،فقیر هر دو هندوانه را رو به آسمان کرد و گفت:
خداوندا بندگانت را ببین...
این هندوانه خراب را بخاطر تو داده است و این هندوانه خوب را بخاطر پول.وای اگر این تفکردرکل زندگی
دیدگاه ها (۳)

امروزتون پر از شادیهای بی سببدلتون گرم از آفتاب امیدذهنتون پ...

خدایا:سرآغاز صبحم را با یاد و نام تو می گشایم و پنجره ...

تلخ کنی دهاٖن من قند به دیگران دهی...

با یک سبد نسیم ؛ با یک بغل شمیمسرسبز و گل فشان ؛روز شما بخیر...

ویو نویسنده وقتی از سفت شدن زنجیر ها دور مچ های ظریف دختر مط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط