p24
با حالتی مرموز چیزی رو داخل رداش گذاشت و به سمتم اومد با هر قدم که به من نزدیک میشد عقب عقب میرفتم تا جایی که با دیوار خوردم
آنقدری نزدیک شده بود که تازه متوجه جزئیات صورتش شده بودم من تا سر شونش قد داشتم نمیتونستم حرفی بزنم راستش ترسیده بودم ازش
صورتش رو در حدی نزدیک صورتم کرد که اگر یک میلی متر دیگه نزدیک تر میومد لب هامون به هم برخورد میکرد
کم کم اشک توی چشمام جمع شده بود میترسیدم
اومد نزدیک گوشم و زمزمه کرد : پس دلیلش چی میتونه باشه پرنسس
کم کم دور شد و رفت رو به روم نشست توی شوک بودم چطور ممکن بود اون اینهمه به من نزدیک بشه اصلا صبر کن ببینم پرنسس ؟
با لرز گوشه ای از اتاق نشستم و بهش خیره شدم
بهم نگاهی کرد و چیزی نگفت فقط پوزخندی زد و زمزمه کرد: از خیره شدن به من دست بردار تموم شدم
از خجالت خواستم پشتم رو بهش بکنم که متوجه دفترچه سیاهی در ردایش شدم اهمیت ندادم و پشتمو کردم بهش چطوری با این وضعیت قرار بود تا صبح توی دخمه پیش این پسر بمونم کم کم داشت گریه ام میگرفت ردام رو دور خودم پیچیدم خوابم نمیبرد و میترسیدم اگه بخوابم اتفاق بدی بیافته
کمی سرم رو چرخوندم و فهمیدم خوابیده کم کم به سمتش برگشتم این رفتارش چه دلیلی داشت چرا منو پرنسس خطاب کرد لعنتی چرا آنقدر مرموزه
آروم خوابیده بود چیزی درونم باعث کنجکاوی میشد که ببینم اون دفترچه چیه بی سر و صدا به سمتش حرکت کردم و وقتی اونقدری بهش نزدیک شدم که صدای نفس هاش رو میشنیدم فهمیدم چه کار اشتباهی کردم میخواستم برم سر جام که تام گفت : نگران اون دفترچه نباش فقط یه دفتر برنامه ریزیه چیزی نیست که به خاطرش آنقدر به فردی که ازش میترسی نزدیک بشی
زبونم بند اومده بود اون از کجا فهمید دنبال چی میگردم داشتم عقب عقب میرفتم که گفت : نگران نباش فعلا کاری باهات ندارم برو بخواب
این چطوری ذهنمو میخوند یعنی چی که فعلا باهات کاری ندارم سریع به سمت دیوار رفتم و تکیه ام رو به دیوار دادم زانو هامو بغل کردم خیلی خسته بودم اما نمیتونستم با وجود اون اینجا بخوابم ویال رو از زیر لباسم لمس کردم تپش های آروم اون بهم آرامشی داد که باعث شد به راحتی بخوابم
ادامه دارد ......
خب نظرتون چیه دلیل رفتار های عجیب تام چیه ؟؟
آنقدری نزدیک شده بود که تازه متوجه جزئیات صورتش شده بودم من تا سر شونش قد داشتم نمیتونستم حرفی بزنم راستش ترسیده بودم ازش
صورتش رو در حدی نزدیک صورتم کرد که اگر یک میلی متر دیگه نزدیک تر میومد لب هامون به هم برخورد میکرد
کم کم اشک توی چشمام جمع شده بود میترسیدم
اومد نزدیک گوشم و زمزمه کرد : پس دلیلش چی میتونه باشه پرنسس
کم کم دور شد و رفت رو به روم نشست توی شوک بودم چطور ممکن بود اون اینهمه به من نزدیک بشه اصلا صبر کن ببینم پرنسس ؟
با لرز گوشه ای از اتاق نشستم و بهش خیره شدم
بهم نگاهی کرد و چیزی نگفت فقط پوزخندی زد و زمزمه کرد: از خیره شدن به من دست بردار تموم شدم
از خجالت خواستم پشتم رو بهش بکنم که متوجه دفترچه سیاهی در ردایش شدم اهمیت ندادم و پشتمو کردم بهش چطوری با این وضعیت قرار بود تا صبح توی دخمه پیش این پسر بمونم کم کم داشت گریه ام میگرفت ردام رو دور خودم پیچیدم خوابم نمیبرد و میترسیدم اگه بخوابم اتفاق بدی بیافته
کمی سرم رو چرخوندم و فهمیدم خوابیده کم کم به سمتش برگشتم این رفتارش چه دلیلی داشت چرا منو پرنسس خطاب کرد لعنتی چرا آنقدر مرموزه
آروم خوابیده بود چیزی درونم باعث کنجکاوی میشد که ببینم اون دفترچه چیه بی سر و صدا به سمتش حرکت کردم و وقتی اونقدری بهش نزدیک شدم که صدای نفس هاش رو میشنیدم فهمیدم چه کار اشتباهی کردم میخواستم برم سر جام که تام گفت : نگران اون دفترچه نباش فقط یه دفتر برنامه ریزیه چیزی نیست که به خاطرش آنقدر به فردی که ازش میترسی نزدیک بشی
زبونم بند اومده بود اون از کجا فهمید دنبال چی میگردم داشتم عقب عقب میرفتم که گفت : نگران نباش فعلا کاری باهات ندارم برو بخواب
این چطوری ذهنمو میخوند یعنی چی که فعلا باهات کاری ندارم سریع به سمت دیوار رفتم و تکیه ام رو به دیوار دادم زانو هامو بغل کردم خیلی خسته بودم اما نمیتونستم با وجود اون اینجا بخوابم ویال رو از زیر لباسم لمس کردم تپش های آروم اون بهم آرامشی داد که باعث شد به راحتی بخوابم
ادامه دارد ......
خب نظرتون چیه دلیل رفتار های عجیب تام چیه ؟؟
- ۹.۶k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط