شب شد...از نیمه گذشت....همه خواب بودند و من ماندم...نشسته

شب شد...از نیمه گذشت....همه خواب بودند و من ماندم...نشسته بر گوشه ی پنجره ای

رو به کوه های بلند...نه صدای چیرچیرکی ها می آید و نه خبریست از همهمه ی

کودکانی که به استقبال تابستان رفته اند...

و نه صدای گریه ی دخترک همسایه که عروسکش گم کرده باشد...

حتی صدای من....!

دوخته ام نگاهم را به نمیدانم کجا....

چهره ام آرام است و صدای افکارم بلند....

آخ...

چقدرخسته ام....گویی رمقی نیست....اما باید حرف بزنم....یک کمی حرف بزنم

تا آرام گیرم....باید بگویم از حرفهای آماده کرده ی گلویم!

اما انگار یکباره خالی شوم از آن همه حرف نزده....

می گذرد....

لحظه ای....

دقیقه ای....

ساعتی...

بلند می شوم...میروم...آبی میزنم صورتم....منحنی لبانم برعکس میشود...

میدانی؟ حسود شده ام....

حسودی میکنم...

حسودی می کنم

به تمام ِ آدم هایی که بی دلیل با تو حرف می زنند

به بهانه های کوچک


به همین چیزهای به ظاهر کوچک و ساده هم حسادت می کنم

بهانه می گیرم

و هر روز و همیشه

اخم هایم می رود در هم

میدانی?
دیدگاه ها (۲)

عاشقانه های شبنم

🍃🌱 #باران می‌بارداین عطر تن توست که می‌پیچدخدا باران را برای...

من لوئیزم و اینجا قراره موضوعاتی رو که برام جالبن و راجع‌بهش...

پارت سوم عضو بلک‌پینک با استرس نگاهی ب...

A Shadow Named Youسایه‌ای به نام تو P.17(روایت از زبان ا.ت)ب...

🥀🖤 خوک کثیف! ترامپ... 🖤🥀💔 تو اگر صدای جنگ و بمباران را شنیدی...

^.The Law of Violence.^Part ¹⁹[زمان حال — موناکو | کازینوی «...

«,پارت‍ـــــ... ـــ1ـــ »«رقص سایه ها»مهمونی خونه‌ی سارا بو...

........ پارت بیست چهارم........

🍷 شراب قرمزپارت ۳۲ — خیانترینا هنوز به جمله‌ی مرد خیره مانده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط