........ پارت بیست چهارم........

پارت ۲۴ — چیزهایی که تغییر کرده بودند

سوهی از جلوی اتاق کار یونگی دور شد.

اما قبل از اینکه به اتاق خودش برگردد، به اتاق یونا سر زد.

در را آرام باز کرد.

چراغ خواب روشن بود.

یونا خوابیده بود و عروسکش را محکم بغل کرده بود.

سوهی لبخند زد و وارد شد.

کنار تخت نشست و موهای یونا را آرام نوازش کرد.

— کوچولوی من...

یونا در خواب کمی تکان خورد، اما دوباره آرام شد.

سوهی چند لحظه به صورتش نگاه کرد.

بعد با خودش فکر کرد:

قبل از اینکه من بیام اینجا، یونا همیشه همین‌قدر آروم بود؟

لبخند کمرنگی زد.

یاد روزهای اول افتاد.

وقتی تازه وارد عمارت شده بود، یونا حتی اجازه نمی‌داد کسی موهایش را شانه کند.

حمام رفتن برایش یک دردسر بزرگ بود.

هر وقت یکی از خدمتکارها می‌خواست او را برای حمام ببرد، یونا فرار می‌کرد و پشت مبل یا پرده قایم می‌شد.

لباس‌هایش را هم معمولاً خودش انتخاب می‌کرد و اگر کسی می‌خواست کمکش کند، اخم می‌کرد.

اتاقش همیشه پر از اسباب‌بازی بود.

عروسک‌ها روی زمین.

کتاب‌ها روی تخت.

مدادهای رنگی زیر میز.

و یونا اصلاً اجازه نمی‌داد کسی وسایلش را مرتب کند.

اما حالا...

همه‌چیز فرق کرده بود.

سوهی آرام لبخند زد.

حالا یونا خودش لباس‌هایش را مرتب می‌کرد.

قبل از خواب مسواک می‌زد.

حتی گاهی خودش عروسک‌هایش را داخل سبد می‌گذاشت.

و مهم‌تر از همه...

دیگر از حمام نمی‌ترسید.

سوهی آرام زمزمه کرد:

— چقدر عوض شدی...

انگشتش را روی گونه‌ی یونا کشید.

— ولی هنوز یه چیزی اذیتت می‌کنه، مگه نه؟

یونا در خواب ابروهایش را کمی جمع کرد.

سوهی دستش را گرفت.

— کاش می‌تونستی بهم بگی.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

— من قول می‌دم پیداش کنم.


---

همان لحظه...

صدای خیلی آرامی از راهرو آمد.

سوهی سرش را بلند کرد.

در نیمه‌باز بود.

راهرو خالی به نظر می‌رسید.

سوهی بلند شد و به سمت در رفت.

اما درست قبل از اینکه آن را ببندد، صدای مردی از انتهای راهرو شنید:

— آقا، جین‌وو هنوز اینجاست.

صدای یونگی جواب داد:

— می‌دونم.

سوهی همان‌جا ایستاد.

قلبش تندتر زد.

مرد دوباره گفت:

— درباره‌ی اون شب هم سؤال کرده.

سکوت.

بعد صدای آرام یونگی:

— نباید کسی درباره‌ی اون شب چیزی بفهمه.

سوهی نفسش را حبس کرد.

اون شب...

همان شبی که چهار سال پیش زندگی یونا تغییر کرده بود.

سوهی آرام در اتاق را بست.

به دیوار تکیه داد.

حالا دیگر مطمئن بود...

اتفاقی که برای یونا افتاده بود، رازی بود که یونگی حاضر بود برای پنهان نگه داشتنش هر کاری بکند.

و سوهی نمی‌دانست...

فقط چند روز دیگر مانده تا خودش، ناخواسته، تمام حقیقت را بشنود.

ادامه دارد.... 🌙


#فیک #رمان
دیدگاه ها (۰)

....پارت شونزهم....

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

پارت ۵۲ — سال‌هایی که نگذشتندچندین سال از آن روز گذشته بود.ه...

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

پارت 2

#عشق_ممنوعه‌_شب پارت چهارم | گردنبند «بالاخره پیداش کردیم......

ادامه سناریو

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 30{...ا} همین یک حرف...تمام چیزی...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط