{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

^.The Law of Violence.^

^.The Law of Violence.^
Part ¹⁹

[زمان حال — موناکو | کازینوی «لوپلاس» | ساعت ۲:۱۴ بامداد]

صدای موسیقیِ کازینو در میان همهمه‌ی جمعیت گم می‌شد.

پرانپریا هنوز کنار میز نشسته بود.

لیوانش را آرام میان انگشتانش چرخاند، اما نگاهش دیگر روی هدف نبود.

روی مردی بود که چند متر آن‌طرف‌تر ایستاده بود.

مارکو ساتو.

همان نگاه سرد.

همان قدم‌های حساب‌شده.

همان حضوری که پنج سال پیش، فقط به شکل یک سایه از پشت درِ مخفیگاه مین یوان دیده بود.

اما پرانپریا هنوز نمی‌دانست چرا دیدن او، آن خاطره‌ی قدیمی را زنده کرده است.

صدای مونیکا در گوشش پیچید:
— «پرانپریا، دوربین‌ها فقط هفت ثانیه دیگه خاموش می‌شن.»

پرانپریا بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، آرام گفت:

— «متوجه شدم.»

مونیکا مکث کرد.

— «یه چیز دیگه.»

— «چی؟»

صدای تایپ سریعش شنیده شد.

— «من سیستم امنیتی اینجا رو بررسی کردم.»

— «خب؟»

— «یه کد شناسایی داخل سیستم پیدا کردم که قبلاً ندیده بودم.»

پرانپریا ابرویش را کمی بالا برد.

— «کد؟»

— «آره. عجیب‌تر اینکه تاریخ ثبتش برای پنج سال پیشه.»

پرانپریا برای لحظه‌ای خشکش زد.

پنج سال.

همان عدد لعنتی.

— «اسمش چیه؟»

مونیکا چند ثانیه سکوت کرد.

— «اسم نداره. فقط یه کد داره.»

— «کد رو بگو.»

مونیکا عددها را خواند.

پرانپریا آهسته تکرارش کرد.

چیزی در ذهنش تکان خورد.

او این ترکیب را جایی دیده بود.

اما کجا؟

قبل از اینکه بتواند فکرش را کامل کند، صدای دیگری در بی‌سیم آمد.

هیون‌وو.

آرام، خونسرد و کمی بازیگوش:

— «خانم ریانو... فکر کنم وقتشه از اون میز بلند بشی.»

پرانپریا زیر لب گفت:

— «فکر کنم خودت بهتر می‌دونی که هنوز کارم تموم نشده.»

خنده‌ی کوتاهی از آن طرف بی‌سیم شنیده شد.

— «دقیقاً برای همین گفتم بلند شو.»

پرانپریا نگاهش را به سمت مارکو برد.

او دیگر همان‌جا نبود.

قلبش برای لحظه‌ای تندتر زد.

— «مارکو کجاست؟»

مونیکا فوراً جواب داد:

— «دوربین‌ها رو چک می‌کنم.»

چند ثانیه گذشت.

بعد:

— «پرانپریا...»

— «چی؟»

صدای مونیکا این بار جدی‌تر بود.

— «اون رفته سمت راهروی شرقی.»

پرانپریا آرام از جایش بلند شد.

اما قبل از اینکه قدم بردارد، چشمش به نمایشگر کوچکی روی میز افتاد.

همان کد پنج ساله.

و درست زیر آن...

یک علامت کوچک.

یک دایره‌ی سیاه با خطی از وسط آن.

پرانپریا نفسش را حبس کرد.

این علامت را هم می‌شناخت.

پنج سال پیش، روی یکی از پرونده‌های مین یوان دیده بود.

اما چرا اینجا بود؟

و چرا درست امشب؟

صدای هیون‌وو دوباره در گوشش پیچید:

— «پرانپریا؟»

او جواب نداد.

— «هی... خانم جاسوس؟»

پرانپریا بالاخره گفت:

— «هیون‌وو...»

— «جانم؟»

— «یه علامت اینجاست.»

چند ثانیه سکوت.

برای اولین بار، صدای هیون‌وو کاملاً جدی شد.

— «چه علامتی؟»

پرانپریا به نمایشگر خیره ماند.

— «همون علامتی که پنج سال پیش روی پرونده‌های مین یوان بود.»

هیچ‌کس چیزی نگفت.

حتی مونیکا.

حتی هیون‌وو.

پرانپریا فهمید که آن‌ها هم این علامت را می‌شناسند.

اما قبل از اینکه بتواند سؤال دیگری بپرسد، صدای قدم‌هایی از پشت سرش آمد.

آرام.

منظم.

نزدیک.

پرانپریا به‌آرامی برگشت.

مارکو ساتو چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود.

نگاهش مستقیم روی او بود.

و با لحنی آرام گفت:

— «فکر کنم شما دنبال چیز اشتباهی می‌گردید، خانم ریانو.»

پرانپریا لبخند بسیار کمرنگی زد.

— «و من فکر می‌کنم شما زیادی درباره‌ی چیزهایی که من دنبالشونم اطلاعات دارید.»

مارکو چیزی نگفت.

فقط نگاهش برای کسری از ثانیه روی نمایشگر افتاد.

همان علامت.

و همان لحظه، پرانپریا فهمید:

مارکو این علامت را می‌شناسد.

اما سؤال اصلی هنوز بی‌جواب بود:

از کجا؟

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴)

پارت 30🌧️ هنوز کنار هیون‌وو ایستاده بودم که دوباره یکی‌شون گ...

LESSON

#عشق_ممنوعه_شب پارت سوم | ترس ناگهانی یونگی قلبم یک‌دفعه فرو...

LESSON

RESPECT OR DIE : پارت دوازدهم درِ اتاق ۳۰۷ آرام‌آرام باز شد....

👑 پارت هشتم | تمرینِ رقصصدای ویولن در سالن تمرین می‌پیچید.لی...

از میان ۱۲۰۰ نفر، سهم من فقط چند ثانیه بود؛چند ثانیه از نگاه...

پارت نهم راز خون

درخواستی

ادامه پارت ۲ صدای خش‌خش از داخل اتاق شنید. مانیا عقب رفت. «...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط