رمان نابودی پارت ۱۹

P19
۲ سال از جدایی من و هارون میگذشت… خیلی ازش عصبی بودم خیلی ، الانم عصبی هستم ولی هنوزم ته دلم اون عشق وجود داشت نمیتونستم بهش فکر نکنم پس بخاطر همین تصمیم گرفتم برم پاریس و اونجا یه زندگی بهتری داشته باشم… ( ادمین : داره زندگی ۲ سال رو تعریف میکنه و الان پاریس هست)
تو پاریس همه چیز داشت خیلی خوب پیش میرفت و زندگیم خیلی بهتر شده بود… شرکت مدلینگ خودمو داشتم ، خونه خودمو داشتم و تصمیمای خودمو داشتم… پس بهتر بودم دیگه به هیچکس اهمیت ندم و فقط اینده مو بسازم…
ولی خودمم نمیدونستم بعدا چه اتفاقی میفته…
هارون ویو:
از وقتی روناک از پیشم رفته دیگه اون خوشحالی و خندیدن نبود… از خودم متنفر بودم که همچین کاری باهاش کردم و نتونستم مثل ادم ازش محافظت کنم…
پس تصمیم گرفتم دیگه بهش فکر نکنم و مافیا رو قدرتمند تر کنم…
( هارون الان بزرگ ترین مافیای خودشو داره و همه جا دست داره )
روناک ویو :
امروز حال خوبی نداشتم پس تصمیم گرفتم برم کلوب و یکم تو حال خودم باشم پس ماشینو برداشتم و رفتم یه کلوب پیدا کردم و نشستم تنها یه گوشه و به گذشته ام فکر کردم…
لیوان ویسکی دستم بود و داشتم دور و اطراف رو نگاه میکردم و متوجه اشکی روی صورتم شدم…
هارون ویو :
تو پاریس کارای اضافی داشتم دو سه روزی بودم…و امروز از خستگی زیاد تصمیم گرفتم کلوبی که تازه خریده بودمش و ببینم چطوریه پس با دوستام هماهنگ کردم و رفتیم… وارد کلوب شدم و رفتیم بالا و اتاق وی پی ای رو برامون اماده کرده بودن…
از بالا پایین مشخص بود و ادما رو دید میزدم که یه فرد اشنا رو دیدم… حتی فکرمم نمیزد که بعد از ۲ سال بیینمش خیلی تغییر کرده بود خیلی خوشگل شده بود…تنها یه گوشه نشسته بود مثل همیشه… وقتی دیدمش مثل قبلا قلبم تند تند زد…نباید اینطوری میشد…
( ادمین : دوستان هارون تو این مدت خیلی تغییر کرده بود و رفتارش مثل مادرش شده بود)
پس وقتی دیدمش خواستم بهش توجهی نکنم و تو حال خودم باشم…
روناک ویو :
داشتم ویسکیمو میخوردم که یهو یه پسر اومد با دوستاش و نزدیکم‌ شدن…
پسر اول : اووو…چه خانم خوشگلی میشه یه نوشیدنی مهمونتون کنم؟..
روناک : گمشو…
پسر دوم : هه چه جیگری خیلیم بد اخلاقه بیاا…خیلیم بد نیست…
پسرا وقتی میخواستن نزدیک تر بشن یهو یکی از پشت بطری ویسکی رو کوبید تو سر پسره…
ترسیده بودم و دستامو گذاشته بودم رو سرم و وقتی جو اروم شد سر ام رو بلند کردم و کسی رو دیدم که نباید میدیدم….

--------

دوستان حمایت کمه و منم بخاطر این زود زود پارت هارو نمیزارم
اگه ببینم حمایتی نمیشه همین بهتر که ادامه ندم...
دیدگاه ها (۷)

پارت ۱ (سرنوشت)ا/ت :من دختری ۲۲ ساله هستم و کارم مد فشنه .ام...

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

ازدواج اجباری

*ویو ات *شب شده بود ساعت نزدیکای ۹ بود پس تصمیم گرفتم برم بی...

The unwanted Roommate __________________________ویو پارک یور...

Do I love him, or do I hate him?p:⁷*رفتن داخل* ویو جینا +چیز...

پارت ۲ویو جونگ کوک:از خواب بیدار شدم و رفتم یه دوش ده مینی گ...

پری کوچولوی منپارت۶کوک: چ...چی چی میگی ته ته بلند شو نمیخوام...

پارت ۱۳دید ات نیست که همون موقع جیمین اومد و گفت چیشد ؟ تهیو...

رمان سوم پارت بیست و یکم 😐در کمال تعجب ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط