the same as usual- part 8

مسیر نسبتا طولانی ای رو طی کردن و حتی از شهر تقریبا خارج شدن تا رسیدن به یه عمارت بزرگ. با رسیدن ماشین جلوی در، در باز شد و ماشین وارد حیاط عمارت شد. هیونجین راست گفته بود واقعا برگ های فلیکس ریخت.
فلیکس:خونت چقدر بزرگههههه
هیون:گفتم که برگات میریزه
فلیکس:توی همچین قصری با کلی خدمتکار زندگی میکنی بعد هی هر روز هر روز میومدی کافه ی ما؟
هیون:عزیزم خوبه هزار بار گفتم دلیل اومدنم به کافه تو بودی نه چیز دیگه
هیونجین چمدون فلیکس رو براش تا اتاقی که فلیکس انتخاب کرده بود اورد و حتی کمکش کرد لباساش رو بچینه.
فلیکس:میشه به یاد مامانم براونی درست کنم؟
هیون:حتما میگم وسایلی که میخوای رو اماده کنن
فلیکس:مرسی
چند دقیقه بعد وسایل مورد نیاز برای پخت براونی توی اشپزخونه اماده شده بود و فلیکس هم دست به کار شد. بعد از مدتی براونی فلیکس پز اماده شد.
فلیکس:اماده شد
هیون:اوممم بوش که خیلی خوبه
فلیکس:میخواستم مامانم برای اخرین بار دستپخت منو بخوره ولی...
هیون:هی هی بهش فکر نکن باشه؟
فلیکس:میخواستم با عشق بهش براونی بدم و بگم که منو همیشه یادش بمونه
هیون:لطفا فلیکس.. به این چیزا فکر نکن. مامانت کنارته همیشه. هیچوقت هم فراموشت نمیکنه
فلیکس:منم هیچوقت فراموشش نمیکنم
بقیه ی روزشون به گشتن توی عمارت بزرگ هیونجین گذشت. از اون روز زندگی جدیدی برای فلیکس رقم خورد. زندگی ای پر از شگفتی و اما پر از رمز و راز. فلیکس توی مرخصی ای که رئیس کافه به خاطر فوت مادرش بهش داده بود به سر میبرد و تمام روزش رو توی عمارت میگذروند. هرچند که هیونجین اکثرا توی اتاق مرموز و به اصطلاح اتاق کارش بود ولی بازم رفتار های مشکوکی در طول روز داشت. ادم های زیادی به دیدنش میومدن ولی هر بار که فلیکس از هیونجین میپرسید، جوابی جز اینا فقط یه سری همکار عادین نمیگرفت.
شب شده بود و فلیکس با بی حوصلگی جلوی تلویزیون نشسته بود و کانال ها رو جا به جا میکرد. هیونجین از اتاق کارش بیرون اومد و رفت کنار فلیکس
فلیکس:بالاخره کارت تموم شد
هیون:اوهوم. میخوای فیلم ببینیم؟
فلیکس:میشه به جاش حرف بزنیم؟ واقعا این چند روز انقدر با کسی حرف نزدم حس میکنم دیگه روابط اجتماعیم اومده زیر خط فقر
هیون:خب پس بیا حرف بزنیم که روابط اجتماعی پسر خوشگلم زیر خط فقر نره
فلیکس:من پسر خوشگل تو ام؟ من پسر خوشگل مامانمم هنوز
هیون:باشه باشه تسلیم
فلیکس:این چند روز یه چیزی ذهنمو مشغول کرده بود
هیون:بازم شغل و همکار های من؟
فلیکس:نه نه یه چیزی که از گذشته یادمه. بچگی منم توی عمارت بزرگی گذشت ولی بعدش مامانم از بابام جدا شد
هیون:واقعا؟

#استری_کیدز #فیکشن #سناریو #هیونجین #فلیکس
دیدگاه ها (۲)

پارت ۲۲:

I fell for my doctor-part 8

پارت 48 رمان عشق مدرسه ای ات: حسود هیونجین : ( خنده) فلیکس: ...

☆چند پارتی☆☆پارت: ۰۲☆☆وقتی دخترتون.....☆+ه...هیون.....ه...هی...

پارت دوم دو پارتی هیونجین 🤍. درخواستی. ات: سلام هیونجین: سلا...

سناریووووو

همسر پادشاه مین

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

پارت 46 رمان عشق مدرسه ای ات: اله هیونجین: باشه پس من برم گر...

My dady پارت ②①تهیونگ: با توام... ات: پول درمیوردم«آروم» تهی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط