you for me
فصل دوم پارت ۲۰
چند هفته از اومدن بچه ها به هردو گذشته بود. باهم دیگه خوش میگذروند و خوشحال بودن. آکاری هم از اون روز به فلیکس کمتر نزدیک میشد... هان هنوز نتونسته به لینو بگه که مریضه..اما امروز مبخواست بهش بگه...امروز میخواست بهش بگه که دلیل اون رفتاراش چیه..
ویو هان
امروز وقتشه..دیگه...ديگه باید بهش بگم. فلیکس و هیونجین رفته بودن بیرون تا یکم تو روستا چرخ بزنن و منو لینو هم داخل خونه تنها بودیم.
لینو ، روی مبل نشسته بودم و منم کنارش بودم و سرم روی شونه هاش گذاشته بودم.
هان: لینو...
لینو: بله؟
هان: باید..باید یچیزی بهت بگم
سرم رو از روی شون اش برداشتم و نگاهش کردم. نفسی عمیق کشیدم و ادامه دادم
هان: لینو..تو چند بار ازم پرسیدی که دلیل این رفتارام چیه..اینکه همش تو خودمم و دیگه مثل قبل نیستم..قبلا شجاعتشو نداشتم بگم..ولی حس کردم الان دیگه وقتشه..الان دیگه باید بهت بگم چیشده. لینو راستش من..من..یه بیماری گرفتم..یه بیماری کشنده و اونجور که دکترا گفتن..سه ماه بیشتر زنده نیستم..
لینو: چ-چ-چی؟! هان معلومه...معلومه چی داری میگی؟
ویو لینو
هان..چی داره میگه؟..یعنی..یعنی چی؟ بغض کرده بودم. باورش برام سخت بود..یعنی چی..چرا...پرا باید سه ماه دیگه بمیره؟..یعنی...سنجاب کوچولوی من..سه ماه دیگه..
اشک تو چشمام جمع شد. هان با دیدن اشکام به سمت اومد و بغلم کرد.
هان: لینویی...لطفا گریه نکن باشه؟ من..من میتونم زنده بمونم.
لینو:چی؟ چجوری؟..یعنی میشه؟
هان: اره..دکتر گفته اگه بهم خون اهدا کنن زنده میمونم..ولی کسی پیدا نشده.
با صدایی پر از بغض گفتم
لینو: هان..گروه خونی ما..یکیه..من..من بهت خون میدم.
هان: نه لینو تو خودت کم خونی داری.
لینو: به درک..تو مهم تری.
از بغلش بیرون اومدم و با چشمای اشکی نگاهش کردم.
لینو: هان..من..من..
هان: نه لینو! نمیخوام بخاطر من خودتو به خطر بندازی...تا اون موقع یکی پیدا میشه..اگه اینکارو بکنی هیچوقت نمیبخشمت!
لینو: باشه..باشه
چند هفته از اومدن بچه ها به هردو گذشته بود. باهم دیگه خوش میگذروند و خوشحال بودن. آکاری هم از اون روز به فلیکس کمتر نزدیک میشد... هان هنوز نتونسته به لینو بگه که مریضه..اما امروز مبخواست بهش بگه...امروز میخواست بهش بگه که دلیل اون رفتاراش چیه..
ویو هان
امروز وقتشه..دیگه...ديگه باید بهش بگم. فلیکس و هیونجین رفته بودن بیرون تا یکم تو روستا چرخ بزنن و منو لینو هم داخل خونه تنها بودیم.
لینو ، روی مبل نشسته بودم و منم کنارش بودم و سرم روی شونه هاش گذاشته بودم.
هان: لینو...
لینو: بله؟
هان: باید..باید یچیزی بهت بگم
سرم رو از روی شون اش برداشتم و نگاهش کردم. نفسی عمیق کشیدم و ادامه دادم
هان: لینو..تو چند بار ازم پرسیدی که دلیل این رفتارام چیه..اینکه همش تو خودمم و دیگه مثل قبل نیستم..قبلا شجاعتشو نداشتم بگم..ولی حس کردم الان دیگه وقتشه..الان دیگه باید بهت بگم چیشده. لینو راستش من..من..یه بیماری گرفتم..یه بیماری کشنده و اونجور که دکترا گفتن..سه ماه بیشتر زنده نیستم..
لینو: چ-چ-چی؟! هان معلومه...معلومه چی داری میگی؟
ویو لینو
هان..چی داره میگه؟..یعنی..یعنی چی؟ بغض کرده بودم. باورش برام سخت بود..یعنی چی..چرا...پرا باید سه ماه دیگه بمیره؟..یعنی...سنجاب کوچولوی من..سه ماه دیگه..
اشک تو چشمام جمع شد. هان با دیدن اشکام به سمت اومد و بغلم کرد.
هان: لینویی...لطفا گریه نکن باشه؟ من..من میتونم زنده بمونم.
لینو:چی؟ چجوری؟..یعنی میشه؟
هان: اره..دکتر گفته اگه بهم خون اهدا کنن زنده میمونم..ولی کسی پیدا نشده.
با صدایی پر از بغض گفتم
لینو: هان..گروه خونی ما..یکیه..من..من بهت خون میدم.
هان: نه لینو تو خودت کم خونی داری.
لینو: به درک..تو مهم تری.
از بغلش بیرون اومدم و با چشمای اشکی نگاهش کردم.
لینو: هان..من..من..
هان: نه لینو! نمیخوام بخاطر من خودتو به خطر بندازی...تا اون موقع یکی پیدا میشه..اگه اینکارو بکنی هیچوقت نمیبخشمت!
لینو: باشه..باشه
- ۴۲.۲k
- ۳۰ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط