کی منظره پارت مست شدن هان بود!!!

سه تا راز

پارت ۳ | «فقط یه لیوانه»

موزیک انقدر بلند بود که هان برای شنیدن حرف ا.ت مجبور شد نزدیک‌تر بشه.

🐿— چی گفتی؟!

ا.ت خندید.

🗣— گفتم دیگه نخور!

هان به لیوان توی دستش نگاه کرد.

🐿— این؟!

🗣— آره، همون!

🐿— این که چیزی نیست!

لینو که کنارشان ایستاده بود، با اخم به لیوان نگاه کرد.

🐇— هان، چند تا از این خوردی؟

هان چند لحظه فکر کرد.

🐿— اممم...

لینو منتظر ماند.

🐿— سه تا؟

ا.ت با تعجب گفت:

🗣— سه تا؟!

هان سریع گفت:

🐿— شاید چهار تا.

🗣— هان!

🐿— خب چیه؟! جشنه دیگه!

لینو دستش رو دراز کرد سمت لیوان.

🐇— بده من.

هان سریع لیوان رو عقب کشید.

🐿— نه!

🐇— هان.

🐿— نمی‌دم.

🐇— بده.

🐿— لینو، بچه نیستم.

لینو یه نگاه به صورت سرخ‌شده‌ی هان انداخت.

🐇— دقیقاً مشکل همینه. فکر می‌کنی نیستی.

هان چند ثانیه بهش خیره شد و بعد زد زیر خنده.

🐿— تو چرا امشب انقدر غر می‌زنی؟

🐇— چون تو امشب انقدر دردسری.

ا.ت بینشون رو نگاه کرد و گفت:

🗣— من میرم یه چیزی بخورم.

هان دست تکون داد.

🐿— بروو.


---

نیم ساعت بعد، هان دیگه حتی خودش هم نمی‌فهمید چندمین آهنگه

 رفت سمت لینو، تعادلش یه لحظه به هم خورد.

لینو سریع بازوش رو گرفت.

🐇— هی، آروم.

هان خندید.

🐿— دیدی؟ گرفتی منو.

🐇— اگه نمی‌گرفتم الان روی زمین بودی.

🐿— ولی گرفتی.

لینو نگاهش کرد.

هان چند ثانیه ساکت موند.

بعد خیلی آروم گفت:

🐿— تو همیشه منو می‌گیری؟

لینو ابروهاش رو بالا برد.

🐇— چی؟

هان خودش هم انگار نفهمیده بود چی گفته.

🐿— هیچی... ولش کن.

لینو دستش رو از بازوی هان برنداشت.

🐇— بیا بشین.

🐿— نمی‌خوام. میخوام تو بقلت باشم!

🐇— هان...

🐿— باشه بابا.

لینو اون رو تا یکی از صندلی‌ها برد.

هان نشست و سرش رو عقب داد.

🐿— سرم گیج میره.

🐇— معلومه...

🐿— تو هم می‌تونی یه کم مهربون باشی.

🐇— من مهربونم اگر دردسر درست نکنی 

هان با خنده گفت:

🐿— نه نیستی.

🐇— باشه.

لینو برای چند لحظه چیزی نگفت.

هان چشم‌هاش رو بست.

🐿— لینو؟

🐇— هوم؟

🐿— من خیلی دوستت دارم.

لینو کاملاً ساکت شد.

هان هنوز چشم‌هاش بسته بود.

هفت ثانیه گذشت.

لینو خیلی آروم پرسید:

🐇— چی گفتی؟

هان چشم‌هاش رو باز کرد و با حالت گیج نگاهش کرد.

🐿— گفتم... خیلی دوستت دارم.

لینو نفسش رو حبس کرد.

🐇— هعی...

هان با حالت مستی خندید.

🐿— چرا این شکلی شدی؟

لینو نگاهش کرد.

🐇— هیچی.

هان دوباره سرش رو روی شونه‌ی لینو گذاشت.

🐿— خوابم میاد.

لینو چند لحظه بهش نگاه کرد.

بعد آروم گفت:

🐇— بخواب.

هان چشم‌هاش رو بست.

این بار لینو هم دیگه چیزی نگفت.

فقط همون‌جا نشست و گذاشت هان سرش رو روی شونه‌اش نگه داره.

چند دقیقه بعد، وقتی دید هان واقعاً خوابش برده، خیلی آهسته گفت:

🐇— منم دوستت دارم... پابو!

بعد بلند شد، دست هان رو گرفت و کمکش کرد بایسته.

هان با صدای خواب‌آلود گفت:

🐿— کجا می‌ریم؟

🐇— خونه.

🐿— کدوم خونه؟

🐇— خونه‌ی من.

هان سرش رو روی شونه‌ی لینو گذاشت.

🐿— باشه...

و بدون اینکه بدونه چرا، لبخند زد.

لینو هم در حالی که بازوی هان رو گرفته بود، از سالن خارج شد.

ادامه دارد...
چطور بود، میدونم ارزش خوندن نداشت😔به هرحال امیدوارم خوشتون اومده باشه💟
هرکی ادامه خواست تو کامنتا بگید که ادامشو بنویسم...
دیدگاه ها (۲۶)

ادامه سناریو

پارت ۱۹۵

درخواستی

پارت آخر

⚠️عکس عوض شده⚠️P27عروس فراری تا وقتی ا/ت بخواد حرفش رو تموم ...

خون و عشق پارت ۱۲🥹❤️حدود نیم ساعت گذشتهان هنوز روی همون صندل...

بچه ها! این ادامه پارت ۱۲ هست اگه ندیدید برین اول اونو بخونی...

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

خون و عشق 🩸❤️پارت دهمهان با صدای زنگ گوشیش از خواب بیدار شد....

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط