free from the court (p10)

علامت من:○
علامت دیگران:_
#رها_از_دربار_پارت_دهم

با سرِ آستینم مقداری از اشک‌های روی گونه‌م رو پاک کردم و با صدای بلند گفتم:" چرا انقدر حواست به من هست؟ چرا هروقت توی دردسر میوفتم پیدات میشه؟ ها؟ فقط بهم بگو چرا انقدر باهام خوبی؟ هق‌هق... این‌بار چرا اومدی کمکم؟ باید میذاشتی بمیرم! فهمیدی؟ (جمله‌ی آخر رو با بلندترین صدایی که از خودم سراغ داشتم گفتم) باید میمردم هوانگ هیونجین!"
یه قدم دیگه جلو گذاشت و گفت:" نه... نه... چی داری میگی...؟"
○من هیچوقت ازت نخواستم نجاتم بدی! پس بگو چرا از خودگذشتگی کردی تا من سالم بمونم؟!
سرش رو پایین انداخت و با صدایی آروم گفت:" یعنی... واقعا نمیفهمی؟... دیگه با چه زبونی باید بهت بفهمونم؟!"
توی چشمام نگاه کرد و با پوزخندِ دردناکی ادامه داد:" خودت بگو؛ چندبار مستقیم بهت گفتم دوسِت دارم؟ چندبار گفتم؟! حتی ذره‌ای برام اهمیت نداره که الان چی هستی و قراره چی بشی؛ من فقط... فقط عاشقتم هان هه‌جین!"
از شدت تعجب چشمام گرد شد و قدمی عقب گذاشتم.
○نه... امکان نداره...!
_نگو که تا الان فکر میکردی همش یه شوخی بود... شوخی نمیکردم... هیچوقت!
توی اون موقعیت، نمیدونستم چی بگم یا چیکار باید بکنم؛ انگار برای لحظه‌ای مغزم نتونست هیچ تحلیلی بکنه.
با این‌که اصلا نمیخواستم همچین چیزی بگم، اما انگار مغزم فعالیت‌های ناقصش رو سریع‌تر از قلبم انجام میداد.
فقط تونستم بهش بگم:" هیونجین میدونم که توی این وضعیت نباید اینجوری ولت کنم؛ ولی... دیگه تحمل این حجم از اتفاق توی زمانِ به این کوتاهی رو ندارم. باید تنها باشم... ببخشید...!"
همینطور که قدم‌قدم ازش دور میشدم و میرفتم، دوباره زمزمه کردم:" نمیتونم با خودم کنار بیام؛ مجبورم... متاسفم..."
تا تونستم از اونجا دور شدم؛ تا خودِ اتاقم دویدم و وقتی رسیدم، ناخداگاه روی زمین نشستم و با درموندگیِ قابل مشاهده‌ای زمزمه کردم:" تو چیکار کردی؟... چیکار کردی هان هه‌جین؟... با اون پسر چیکار کردی؟!"
واقعا عاشقش بودم؛ از عمیق‌ترین نقطه‌ی وجودم!
از همون اول... همون اولی که چشمم بهش خورد عاشقش شدم ولی... به‌خاطر این جنگِ جهانی توی وجودم... فقط از موقعیت فرار کردم!
شایدهم فقط نمیدونستم در جوابش چی باید بگم.
هرچی که هست، میدونم در وضعیت بدی تنهاش گذاشتم و عذاب وجدان تمام بدنم رو پُر کرده...
چطور میتونم انقدر بی‌رحم باشم؟... با اونی که حتی یک لحظه‌هم پُشتم رو خالی نکرد؟
از برق توی چشماش همه‌چیز واضح بود اما با این‌حال... چطور تونستن این‌کار رو باهاش بکنم؟!
ادامه دارد...
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#جونگین#آی.ان#چانگبین
دیدگاه ها (۴)

ویو هان :_ات خواهش میکنم می دونم ناراحتی ولی من بیشتر ناراح...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_19فصل دهم | سؤا...

خسته ام از ادما از حرفاشون از این همه مراعات نکردن از این هم...

Pat:7اسم: عاشق چشماش شدما.ت . توی راه گوشیم زنگ خورد. اصلا س...

سناریو استری کیدز

پارت8امروز تو مدرسه اجرا داشتم.من هان و هیونجین گیتار میزنیم...

÷ پرستار چی شده پرستار : مشخص نیست احتمال مردن همسرتون خیلی ...

#سناریوموقعیت💋: وقتی اومدن خاستگاری و از استرس دستمون میلرزه...

آی زن!در سرانگشتانت چه می‌گذشتآن هنگام که قالیِ جان مرا می‌ب...

وقتی نامه ای از گذشته دوست پسرت پیدا کردی🩷پارت ۱روایت از زبا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط