×قسمت بیست و هشت×پارت دو
×قسمت بیست و هشت×پارت دو
مامان با تعجب به سامان نگاه کرد و گفت:سامان چرت قورباغه شدی؟!
سامان هنوزمقیافش قناصبود..یه قورت شیر خوردم و با یه لبخند دندون نما گفتم:چیزیش نیس مامان.نگران نباش.
سامان چشماشو به هم از درد فشار داد و گفت:شما...شما..خانودگی ظالمید
خواستم باز یکی دیگه بزنمرو پاش که گفت:ببخشید ببخشید ..
دلم واسش سوخت با مهربونی گفتم:تقصیر خودته که انقدبیادبی
مامان با چشمای گشاد نگاهمون میکرد:شما دوتا جدی جدی امروزیه چیزیتون هست..
بعد صبحانه خواستم به مامان تو جمع کردن سفره کمک کنم که سامان گفت:ویدا زود باش دیگهدیر شد..
خدا میدونه باز میخواد چه کلکی سوار کنه
من_چی دیر شد!!؟
سامان_یادت رفته قرار بود بریم استخر؟!
مامان تند برگشت و گفت:شما..دوتا..باهم برین استخر که چی بشه!!
از فکرش خجالت کشیدم و سرخ وسفید شدم..سرمو انداختم پایین که سامان گفت:خاله شما استخر مختلط جایی سراغ داری؟!من بدم نمیاد یه سربرم
مامان با دستکشای کفی و خیسش خواست محکم تو سر سامان بکوبه که از دستش در رفت..با خونسردی تماماز اشپزخونه خارجشدم و به محض اینکه از دید مامان دور شدم لنگه دمپاییمو در اوردم و پرت کردم سمت سامان:که استخر مختلط دوست داری؟!اره؟!سامان خان واسه این حرفت جریمه تا دوروز و بیست وسه ساعت و نیم قهرم باهات..
همونجا روبروش وایساده بودم که گفت:خب اگه قهری چرا نمیری تو اتاقت؟؟
_چون الان حال ندارم قهر باشم ..یالا منو ببر بیرون...
اومد سمتم..خم شد و خواست پاهامو بغل کنه که جیغ کشیدم:چیکار میکنی دیوونه؟!
با خنده گفت:خب میخوامببرمت بیرون دیگه
_سامان انگارتو واقعا یه چیزیت شده
خم شد تو صورتمو گفت:مگه میشه ادم یه ویدا خانم فنچی داشته باشه و چیزیش نشه
خندیدم و گفتم:نیگا پسره پررو چجوری یاد گرفته منو خر کنه
خندید و گفت:بلا نسبت خر
بعدم در رفت و از ساختمون خارج شد..بیشعور ..لباسامو عوض کردم و بعد نیم ساعت رفتم تو ماشین
_ویدا میگفتی یهبزیگوسفندیچیزی قربونی میکردیم پیش پات
_لازم نکرده
دیگه حرفی نزدیم تا گفتم:حالا کجا میریم
_استخر دیگه
چپ چپ نگاش کردم.نیمچه لبخندی زد و گفت:به بهونه استخر دارم میبرمت سینما
چیزی نگفتم تا برسیم..احساس خوبی داشتم که کنار عشقم نشسته بودم..بدونهیچ مشکلی کهسد عاشقانع هامون بشع..این عالی بود..البته تا قبل از فردا..سامان یه موزیک شادو پلی کرد..خودشم با اهنگ میخوند و می رقصید..دیوونه من بود دیگه..تا برسیم کلی از کاراش خندیدم..وقتی رسیدیم و رفتیم تو سینما فهمیدم جناب بلیط یه فیلم جنگی گرفته..انگار نه انگار من اینجا ادمم..اولاش که فقط تغزیه میکردم..ولی کم کم خوراکیام ته کشید و چشمام سنگین شد..خوابم گرفته بود.خوابمم برد...دیگه فضا و مکانو نمیشناختم و به عالم خواب روی اورده بودم...کنار سامان..درست صندلی کناریش..خواب کنار اونم عالمی داشت
مامان با تعجب به سامان نگاه کرد و گفت:سامان چرت قورباغه شدی؟!
سامان هنوزمقیافش قناصبود..یه قورت شیر خوردم و با یه لبخند دندون نما گفتم:چیزیش نیس مامان.نگران نباش.
سامان چشماشو به هم از درد فشار داد و گفت:شما...شما..خانودگی ظالمید
خواستم باز یکی دیگه بزنمرو پاش که گفت:ببخشید ببخشید ..
دلم واسش سوخت با مهربونی گفتم:تقصیر خودته که انقدبیادبی
مامان با چشمای گشاد نگاهمون میکرد:شما دوتا جدی جدی امروزیه چیزیتون هست..
بعد صبحانه خواستم به مامان تو جمع کردن سفره کمک کنم که سامان گفت:ویدا زود باش دیگهدیر شد..
خدا میدونه باز میخواد چه کلکی سوار کنه
من_چی دیر شد!!؟
سامان_یادت رفته قرار بود بریم استخر؟!
مامان تند برگشت و گفت:شما..دوتا..باهم برین استخر که چی بشه!!
از فکرش خجالت کشیدم و سرخ وسفید شدم..سرمو انداختم پایین که سامان گفت:خاله شما استخر مختلط جایی سراغ داری؟!من بدم نمیاد یه سربرم
مامان با دستکشای کفی و خیسش خواست محکم تو سر سامان بکوبه که از دستش در رفت..با خونسردی تماماز اشپزخونه خارجشدم و به محض اینکه از دید مامان دور شدم لنگه دمپاییمو در اوردم و پرت کردم سمت سامان:که استخر مختلط دوست داری؟!اره؟!سامان خان واسه این حرفت جریمه تا دوروز و بیست وسه ساعت و نیم قهرم باهات..
همونجا روبروش وایساده بودم که گفت:خب اگه قهری چرا نمیری تو اتاقت؟؟
_چون الان حال ندارم قهر باشم ..یالا منو ببر بیرون...
اومد سمتم..خم شد و خواست پاهامو بغل کنه که جیغ کشیدم:چیکار میکنی دیوونه؟!
با خنده گفت:خب میخوامببرمت بیرون دیگه
_سامان انگارتو واقعا یه چیزیت شده
خم شد تو صورتمو گفت:مگه میشه ادم یه ویدا خانم فنچی داشته باشه و چیزیش نشه
خندیدم و گفتم:نیگا پسره پررو چجوری یاد گرفته منو خر کنه
خندید و گفت:بلا نسبت خر
بعدم در رفت و از ساختمون خارج شد..بیشعور ..لباسامو عوض کردم و بعد نیم ساعت رفتم تو ماشین
_ویدا میگفتی یهبزیگوسفندیچیزی قربونی میکردیم پیش پات
_لازم نکرده
دیگه حرفی نزدیم تا گفتم:حالا کجا میریم
_استخر دیگه
چپ چپ نگاش کردم.نیمچه لبخندی زد و گفت:به بهونه استخر دارم میبرمت سینما
چیزی نگفتم تا برسیم..احساس خوبی داشتم که کنار عشقم نشسته بودم..بدونهیچ مشکلی کهسد عاشقانع هامون بشع..این عالی بود..البته تا قبل از فردا..سامان یه موزیک شادو پلی کرد..خودشم با اهنگ میخوند و می رقصید..دیوونه من بود دیگه..تا برسیم کلی از کاراش خندیدم..وقتی رسیدیم و رفتیم تو سینما فهمیدم جناب بلیط یه فیلم جنگی گرفته..انگار نه انگار من اینجا ادمم..اولاش که فقط تغزیه میکردم..ولی کم کم خوراکیام ته کشید و چشمام سنگین شد..خوابم گرفته بود.خوابمم برد...دیگه فضا و مکانو نمیشناختم و به عالم خواب روی اورده بودم...کنار سامان..درست صندلی کناریش..خواب کنار اونم عالمی داشت
- ۴.۱k
- ۱۶ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط