مافیای یونگی پارت 30
ا/ت:دلم مث چی داش میزد درو بستم تکیه دادم به در نفس عمیق کشیدم سعی کردم اتفاق های یکم پیش رو از ساد ببرم چشام بستم
هیونجین:خب داداش چه خبر چیکارا میکردی؟
یونگی:هوم هیچی فقط یه چند تا کار داشتم باید اونو میکردم همم برا مهمونی فردا باید برنامه ریزی میکردم
هیونجین:شت خوب شد یادم انداختی هیچ یادم نبود چی بپوشم
یونگی:سوالی نگاهش کردم مگه برا اون مهمونی توعم دعوتی؟
هیونجین؛یس به خاطر بابام منم دعوتم اونجا و قراره بیام
یونگی:اوم گرفتم پس قراره یه مهمونی خیلی بزرگ باشه که اینقد آدم هس
هیونجین:ا/ت چی اونو میزاری خونه باشه ولی براش خطرناک نمیشه از فرصت استفاده کنن
یونگی:مغز خر نخوردم بزارمش خونه بمونه خودم فکر اینجاهاش رو کردم
هیونیجن:حب پس قراره چیکار کنی؟
یونگی:قراره ا/ت رو هم ببریم مهمونی
هیونجین:وات فاک معلومه داری چی میگی اونجا که از اینجا هم خطرناک تره
یونگی:میدونم ولی هیچ چاره ای ندارم نمیخوام چیزیش بشه
هیونجین:مگه برات مهمه اگه چیزیش بشه؟
یونگی:یکم مکث کرد......معلومه که نه ولی حوصله بابام رو ندارم
هیونجین:هوف اینقد سخت نگیر اون واقعا دختر خوبی هس و خوشگل جذاب
یونگی:اه خفه شو فقط هیونجین حوصلت ندارم
هیونجین:ایش بی حوصله میخواستم فش بدم با اومدن ا/ت چیزی دیگه نگفتم بش نگا کردم لبخند زدم خوش اومدی خانم کوچولو
ا/ت:لباس تنم کردم رفتم پایین هیونجین و یونگی رو دیدم که داشتن انگاری حرف میزدن با رفتن من دیگه چیزی نگفتن سمت هیونجین چرخیدم ام اره اومدم همم بم کوچولو نگو
هیونجین:ام چشم نمیگم ناراحت بشی لیدی(چشمک زد
ا/ت:از کوتاه اومدنش لبخند زدم میسی
یونگی:بسه دیگه اینقد حرف میزنین
یونگی:راستی مگه هیونجین بت نگفتم نیا ا/ت سرما خورده
هیونجین:میدونم ولی من چیزی نمیبینم که سرما خورده باشه همم تو خونه خیلی حوصلم سر رفته بود
یونگی:نخیرم اون سرما خورده و نیاز به استراحت داره
هیونجین:خب من باش کاری ندارم استراحت کنه رفتم رو مبل نشستم
یونگی:ایش مزاحم اون طرف مبل نشستم اشاره کردم به ا/ت بیاد کنارم بشینه
ا/ت:رفتم کنارش نشستم
هیونجین:خب از محموله ها چه خبر امروز رسیدن
یونگی:آره رسیدن و قراره به انبار یه سری هم بزنم جدیدا کیم خیلی میپیچه پاهام
هیونجین:اه باز چه مرگشه
ا/ت:داشتن باهم حرف میزدن به خاطر اینکه دارو خورده بودم چشام داشتن میرفتن از خواب دیگه نفهمیدم چیشد
یونگی:داشتم با هیونجین حرف میزدم یهو یه چیزی حس کردم افتاد رو شونم نگاهش کردم ا/ت رو دیدم که خوابش برده بود به کیوت بودنش نگا کردم دلم براش واقعا ضعف میرف
خب اینم از این پارت قرار بود چیزی ننویسم ولی به خاطر تولد یونگی که عشقمه و گذاشتم و این پارت شرطی نداره
هیونجین:خب داداش چه خبر چیکارا میکردی؟
یونگی:هوم هیچی فقط یه چند تا کار داشتم باید اونو میکردم همم برا مهمونی فردا باید برنامه ریزی میکردم
هیونجین:شت خوب شد یادم انداختی هیچ یادم نبود چی بپوشم
یونگی:سوالی نگاهش کردم مگه برا اون مهمونی توعم دعوتی؟
هیونجین؛یس به خاطر بابام منم دعوتم اونجا و قراره بیام
یونگی:اوم گرفتم پس قراره یه مهمونی خیلی بزرگ باشه که اینقد آدم هس
هیونجین:ا/ت چی اونو میزاری خونه باشه ولی براش خطرناک نمیشه از فرصت استفاده کنن
یونگی:مغز خر نخوردم بزارمش خونه بمونه خودم فکر اینجاهاش رو کردم
هیونیجن:حب پس قراره چیکار کنی؟
یونگی:قراره ا/ت رو هم ببریم مهمونی
هیونجین:وات فاک معلومه داری چی میگی اونجا که از اینجا هم خطرناک تره
یونگی:میدونم ولی هیچ چاره ای ندارم نمیخوام چیزیش بشه
هیونجین:مگه برات مهمه اگه چیزیش بشه؟
یونگی:یکم مکث کرد......معلومه که نه ولی حوصله بابام رو ندارم
هیونجین:هوف اینقد سخت نگیر اون واقعا دختر خوبی هس و خوشگل جذاب
یونگی:اه خفه شو فقط هیونجین حوصلت ندارم
هیونجین:ایش بی حوصله میخواستم فش بدم با اومدن ا/ت چیزی دیگه نگفتم بش نگا کردم لبخند زدم خوش اومدی خانم کوچولو
ا/ت:لباس تنم کردم رفتم پایین هیونجین و یونگی رو دیدم که داشتن انگاری حرف میزدن با رفتن من دیگه چیزی نگفتن سمت هیونجین چرخیدم ام اره اومدم همم بم کوچولو نگو
هیونجین:ام چشم نمیگم ناراحت بشی لیدی(چشمک زد
ا/ت:از کوتاه اومدنش لبخند زدم میسی
یونگی:بسه دیگه اینقد حرف میزنین
یونگی:راستی مگه هیونجین بت نگفتم نیا ا/ت سرما خورده
هیونجین:میدونم ولی من چیزی نمیبینم که سرما خورده باشه همم تو خونه خیلی حوصلم سر رفته بود
یونگی:نخیرم اون سرما خورده و نیاز به استراحت داره
هیونجین:خب من باش کاری ندارم استراحت کنه رفتم رو مبل نشستم
یونگی:ایش مزاحم اون طرف مبل نشستم اشاره کردم به ا/ت بیاد کنارم بشینه
ا/ت:رفتم کنارش نشستم
هیونجین:خب از محموله ها چه خبر امروز رسیدن
یونگی:آره رسیدن و قراره به انبار یه سری هم بزنم جدیدا کیم خیلی میپیچه پاهام
هیونجین:اه باز چه مرگشه
ا/ت:داشتن باهم حرف میزدن به خاطر اینکه دارو خورده بودم چشام داشتن میرفتن از خواب دیگه نفهمیدم چیشد
یونگی:داشتم با هیونجین حرف میزدم یهو یه چیزی حس کردم افتاد رو شونم نگاهش کردم ا/ت رو دیدم که خوابش برده بود به کیوت بودنش نگا کردم دلم براش واقعا ضعف میرف
خب اینم از این پارت قرار بود چیزی ننویسم ولی به خاطر تولد یونگی که عشقمه و گذاشتم و این پارت شرطی نداره
- ۳۲.۶k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط