رمان زندگی سیگاری قسمت ( 75)
زندگی سیگاری
با چشمای ریز شده گفتم
ببخشید چیکار کنم ؟؟!!!
بدون توجه بهم به ساعتش زل زد و گفت هرچی دیر تر شروع کنی دیر تر تموم میشه ...
با حرص گفتم
مگه سواد نداری ... اها بده بانو جونت برات بخونه اون که خیلی دوست داره عشوه از نوع ترسناکش واست بریزه
بدون توجه بهم بازم به ساعت نگاه کرد و گفت
من چشمام درد میکنه .... بخووون
حرصم گرفته بود . این که هیچ وقت جواب سوالام و نمیداد و در کمال خونسردی زور میگفت !! واقعا این بشر رو مخم بود ......
خیره و دست به سینه نگاهش می کردم که گفت
باشه ... چند دقیقه دیگه میبرمت پیش سگای شکارچی براشون کتاب بخونی
با چشمای گرد نگاهش کردم. قبلا سگارو تو باغ دیده بودم سگای غول زشت سیاه با نگاهی قاتل !!!اصلا دوسشون نداشتم اما بلکی سگ اروان به چیز دیگه بود ....
با حرص جیغ خفه ای کشیدم و کتاب و برداشتم ولم دادم رو مبل و زیر لب گفتم
انگار خودش کوره !!!
حس کردم دستاش مشت شد ... نه بابا انگار گوشاش تیزه .....
صفحه ی اول کتاب و باز کردم و با پوزخند گفتم
سلیقه هم که نداری !
زندگی سیگاری
هر چند میدونستم کتابش هم معروفه هم قشنگ ...
اروم شروع کردم به خوندن کتاب ......
من میخوندم و اون با چشمای بسته گوش می داد ......
اواسط صفحه ی پونزدهم بودم و لحظه ای گفتم شاید خوابیده!!!
هی خوابیدی؟؟
جوابی نداد .... از جام بلند شدم و رفتم سمتش و گفتم
با تو ام خوا
بیدی؟
بازم جواب نداد ... کلافه رفتم سمت تخت و با تردید و اضطراب دستم و بردم سمت بازوش که یهو چشماش مثل چشمای براق کرد و خیز گرفت سمتم و مچ دستم و گرفت با درد گفتم
اخ روانی ول کن شکستی
به چشمام زل زد و بعد به دستم که که اسیر دستاش بود. با نگاهی مرده خیرم شد و دستاش و عقب کشید و گفت
بخون بیدار بودم.
کلافه و با حرص نشستم رو کاناپه واقعا خسته شده بودم و خوابم میومد ... دوباره شروع کردم به خوندن ...
صفحه ی بیستم بودم و این آخرا هر ده ثانیه به خط و تموم میکردم و چشمام مدام بسته میشد و مدام خمیازه می کشیدم .....
اما اون مثل جغد بیدار بود و به من زل زده بود!!!
با دست راستم چنگی به موهای لختم زدم و فرستادمشون عقب که دوباره سر خوردن رو صورتم .....
زندگی سیگاری
در همون حالم با چشمایی خمار از خواب داشتم می خوندم .....
آخرین باری که موهام ریخت تو صورتم ... سرم به عقب برگشت و افتاد رو دسته ی کاناپه و کتاب از دستم افتاد رو
زمین با چشمای بسته و صدای کش دار گفتم
بزار دو دقیقه بخوابم. بعد ... هر چی بگی برات میخونم.
چشمام اروم اروم سنگین شد و در نهایت خوابم برد .......
آیوار از جا بلند شد و به سمت کاناپه رفت . کتاب را از روی زمین برداشت و روی میز گذاشت ......
به سمت کاناپه برگشت و پایین کاناپه نشست و دست به سینه به صورت همراز چشم دوخت .....
آب دهانش را قورت داد و با نگاه سرد و خمارش جزء به جزء صورت همراز را برانداز کرد .....
در آخر از جا بلند شد و در اتاق را باز کرد داوود کنار در ایستاده بود .....
ببرش تو اتاقش
داوود سری تکون داد و گفت
چرا اذیتش میکنی ..... تو که اهل کتاب نیستی
آبوار بدون جواب به سمت تخت خوابش رفت و بر رویش دراز کشید و با نگاهی خیره به همراز نگریست.
داوود به سمت همراز رفت و او را از روی مبل کند زد که آبوار با صدای خاص و گرفته اش لب زد
ارووم
داوود با تعجب به آیوار نگاه کرد که آیوار ادامه داد
با چشمای ریز شده گفتم
ببخشید چیکار کنم ؟؟!!!
بدون توجه بهم به ساعتش زل زد و گفت هرچی دیر تر شروع کنی دیر تر تموم میشه ...
با حرص گفتم
مگه سواد نداری ... اها بده بانو جونت برات بخونه اون که خیلی دوست داره عشوه از نوع ترسناکش واست بریزه
بدون توجه بهم بازم به ساعت نگاه کرد و گفت
من چشمام درد میکنه .... بخووون
حرصم گرفته بود . این که هیچ وقت جواب سوالام و نمیداد و در کمال خونسردی زور میگفت !! واقعا این بشر رو مخم بود ......
خیره و دست به سینه نگاهش می کردم که گفت
باشه ... چند دقیقه دیگه میبرمت پیش سگای شکارچی براشون کتاب بخونی
با چشمای گرد نگاهش کردم. قبلا سگارو تو باغ دیده بودم سگای غول زشت سیاه با نگاهی قاتل !!!اصلا دوسشون نداشتم اما بلکی سگ اروان به چیز دیگه بود ....
با حرص جیغ خفه ای کشیدم و کتاب و برداشتم ولم دادم رو مبل و زیر لب گفتم
انگار خودش کوره !!!
حس کردم دستاش مشت شد ... نه بابا انگار گوشاش تیزه .....
صفحه ی اول کتاب و باز کردم و با پوزخند گفتم
سلیقه هم که نداری !
زندگی سیگاری
هر چند میدونستم کتابش هم معروفه هم قشنگ ...
اروم شروع کردم به خوندن کتاب ......
من میخوندم و اون با چشمای بسته گوش می داد ......
اواسط صفحه ی پونزدهم بودم و لحظه ای گفتم شاید خوابیده!!!
هی خوابیدی؟؟
جوابی نداد .... از جام بلند شدم و رفتم سمتش و گفتم
با تو ام خوا
بیدی؟
بازم جواب نداد ... کلافه رفتم سمت تخت و با تردید و اضطراب دستم و بردم سمت بازوش که یهو چشماش مثل چشمای براق کرد و خیز گرفت سمتم و مچ دستم و گرفت با درد گفتم
اخ روانی ول کن شکستی
به چشمام زل زد و بعد به دستم که که اسیر دستاش بود. با نگاهی مرده خیرم شد و دستاش و عقب کشید و گفت
بخون بیدار بودم.
کلافه و با حرص نشستم رو کاناپه واقعا خسته شده بودم و خوابم میومد ... دوباره شروع کردم به خوندن ...
صفحه ی بیستم بودم و این آخرا هر ده ثانیه به خط و تموم میکردم و چشمام مدام بسته میشد و مدام خمیازه می کشیدم .....
اما اون مثل جغد بیدار بود و به من زل زده بود!!!
با دست راستم چنگی به موهای لختم زدم و فرستادمشون عقب که دوباره سر خوردن رو صورتم .....
زندگی سیگاری
در همون حالم با چشمایی خمار از خواب داشتم می خوندم .....
آخرین باری که موهام ریخت تو صورتم ... سرم به عقب برگشت و افتاد رو دسته ی کاناپه و کتاب از دستم افتاد رو
زمین با چشمای بسته و صدای کش دار گفتم
بزار دو دقیقه بخوابم. بعد ... هر چی بگی برات میخونم.
چشمام اروم اروم سنگین شد و در نهایت خوابم برد .......
آیوار از جا بلند شد و به سمت کاناپه رفت . کتاب را از روی زمین برداشت و روی میز گذاشت ......
به سمت کاناپه برگشت و پایین کاناپه نشست و دست به سینه به صورت همراز چشم دوخت .....
آب دهانش را قورت داد و با نگاه سرد و خمارش جزء به جزء صورت همراز را برانداز کرد .....
در آخر از جا بلند شد و در اتاق را باز کرد داوود کنار در ایستاده بود .....
ببرش تو اتاقش
داوود سری تکون داد و گفت
چرا اذیتش میکنی ..... تو که اهل کتاب نیستی
آبوار بدون جواب به سمت تخت خوابش رفت و بر رویش دراز کشید و با نگاهی خیره به همراز نگریست.
داوود به سمت همراز رفت و او را از روی مبل کند زد که آبوار با صدای خاص و گرفته اش لب زد
ارووم
داوود با تعجب به آیوار نگاه کرد که آیوار ادامه داد
- ۲.۹k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط