رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم)

𓂃 𐙚 پارت ۳۵

نگاهی به ته یونگ انداختم.

سرش رو به سمتی تکون داد.

متوجه منظورش شدم.

وبلند شدم و به سمتی که اشاره میکرد برم.

سونگ وو مچ دستم رو گرفت و گفت:

سونگ وو:کجا میری؟

چون میخواستم حرص ته رو در بیارم با شیطنت گفتم:

آت : عا ...عزیزم الان بر میگردم.

وقتی برگشتم با چشمای درهم فشرده ته مواجه شدم.

همین کافی بود تا لبخندی رو لبم بیاد.

𓂃 𐙚 ویو ته

«وقتی شنیدم که آت به سونگ وو گفت عزیزم نمی‌دونم چی شد که باعث عصبانیتم شد»

وقتی داشت به سمتم میومد متوجه لباس خیلی کوتاهش شدم و این بیشتر باعث عصبانیتم شد.

{وقتی آت رسید پیشم بازوش رو گرفتم و به دیوار چسبوندمش و یکی از دست هام رو کنار گردنش گذاشتم وو با چشمای خماریش از سر تا پایش نگاهی کردم.}

با چشمای پر از تعجب و ترسیدش به من نگاه میکرد.

صورتم رو نزدیکش کردم و گفتم:

&:این چه لباسیه پوشیدی؟

با حالت تعجب گفت:

×:چشه؟

اخمی کردم.

&:چرا اینقدر کوتاه؟

خنده ای کرد و گفت:

×:خیلیم خوبه اصلانم کوتاه نیست.

دستم رو رو دیوار بیشتر فشار دادم و گفتم:

&:همه مردایی که روبه رومون نشسته بودن داشتن به رون پات نگاه میکردم.

یکی از ابروهایش بالا رفت.

×:تو برو به دوست دختره خودت گیر بده.

سرمو بیشتر نزدیک کردم و گفتم:

&:اون اصلا برام مهم نیست.

با دست نشونم داد.

×:ببین خوب برو بهش بگو اون چند تا نخم دربیاره دیگه.

از عصبانیت چشمام رو روی هم فشردم و با صدای بلند گفتم:

&:اون برام مهم نیست ! تو برام مهمی.

از حرفم تعجب کرد ! صدام اونقدر بلند بود که بچه ها نگاهشان به سمت ما آمد.

آت با صدای کمی گفت:

×:باشه بابا برو اونور.

دستم رو کنار زد و رفت سر میز.

چند دقیقه ایستادم تازه فهمیدم چی گفتم.

از حرفایی خودمم تعجب کرده بودم.

بعد چند دقیقه رفتم سر میز.

یورا نبود.

&:یورا کو؟

آت سرش رو به صندلی تکیه داده بود.

کوک با حالت مستی گفت:

کوک:با یکی رفت.

اصلا برام مهم نبود که کجا و برای چی رفت.

الان فقط حال آت برام مهم بود چرا اینطوری شد.

از حرف من اینطوری شد.

با کلی سوال در زهنم به ساعتم نگاه کردم.

ساعت

۱۲:۰۰شب بود.

بچه ها نشسته بودن که آت بلند شد.

×:بچه ها من سرم درد می‌کنه ،من میرم.

رینا با عجله بلند شد.

$:من می‌برمت.

آت گفت:

×:نه تو مستی خودم میرم.

از جام بلند شدم.

&:من می‌برمت.

آت نگاهی بهم کرد.

×:لازم نیست.

نگاهی بهش انداختم.

&:تو مستی چطور میخوای بری؟

×:من ....

نداشتم حرفش رو کامل کنه و به حالت برآید استایل بغلش کردم.

بچه ها با دیدن این صحنه تعجب کرده بود.

من آن رو بردم تو ماشین و خودمم سوار شدن.

توی راه آت حرفی نمی‌زند و فقط بیرون رو نگاه میکرد.

حرف سونگ وو تو سرم می‌پیچید.

«ات تو گفتی هروقت خیلی ناراحت بشی نوشیدنی میخوری »

اما چرا از چی از کی؟

نکنه از من ناراحت بود؟

از این که منو با یورا دید؟

آخر طاقت نیاوردم و پرسیدم.

&:آت!

بدون اینکه نگاهش و از بیرون بگیره گفت:

×:هوم؟

نگاه ازگوشه چشم بهش انداختم.

&:امشب چرا نوشیدنی خوردی؟

کمی سکوتت کرد.

×:چون ناراحت بودم.

نگاهم رو به جاده دوختن.

&:از من؟

سرشو برگردون سمت من.

چند لحظه باهم چشم تو چشم شدیم و بعد نگاهش و دوزدید.

×:آره ...از اینکه تورو با یورا دیدم.

چون مست بود احساس کردم راستش رو میگه.

دیگه جوابی برای گفتن نداشتم فقط آروم گفتم.

&:ببخشید.

نگاهی بهش انداختم.

دیدم..

<!-- empty paragraph -->𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪 ...ادامه دارد 𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
دیدگاه ها (۴)

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.هنوز ذهنم درگیر حر...

چند پارتی (درخواستی)

جونگ کوک از خواب بلند شدم دیدم ات کنارم نیست و رفتم پایین دی...

مهمونی خطرناکپارت=16ویو جونگ کوک:راستش اصلا حس خوبی به ته هو...

𓆩 🖤 𓆪 ── 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐 ── 𓆩 🤍 𓆪╭─━━━━━━━━━━━━─╮🚗 𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚 🚗╰─━━━...

╭─────────────── 🦋 ───────────────╮𝑮𝒖𝒆𝒔𝒔 𝑾𝒉𝒐 — 𝟏╰───────────...

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۳۰مروارید با دهن باز و چشمای گرد ...

پارت سوم — یک روز معمولیسوآ از وقتی یورا را با خودش برده بود...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆       ۲۰ پارتچند دقیقه گذشت.....

#ازدواج_اجباری P17فردا صبح ساعت ۹:۱۰ دقیقه م.ت: مطمئنی خوبی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط