𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉
𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉
𝖯𝖺𝗋𝗍:⑤
نزدیکایِ غروب بود که با لباسِ نظامیش اومد خونه و مستقیم رفت دوش گرفت.
روی صندلیه گوشهی اتاق رو به بالکن نشسته بودم و کتابِ رومئو و جولیت به زبانِ اصلی میخوندم.
اومد بالا سرم یکم خم شد و با دقت به کتاب نگاه کرد و لب زد:
«فرانسوی بلدی پس!»
سرمو بالا آوردم و با تمسخر جوابشو دادم:
«خودتم بلدی که مگه نه!»
نگاهم کردو گفت:
«چرا .. بلدم .. بهت نمیخوره ژانرِ عاشقانه بخونی.»
با همون لحن لب زدم:
«حالا که میخونم»
طوری که بخواد بحثو تموم کنه ، جدی گفت:
«بیا پایین شام بخوریم .. باید جونبگیری برای شب پوست استخونی بچه!»
رفت پایین منم چند مین بعد رفتم پایین و بدونِ گفتنِ هیچ حرفی شام خوردیم.
شب شد ، به دستش زن شدم..
من دیگه دختر نبودم ، روح و جسمم و ازم گرفت ، من دیگه سرنوشتم رو قبول کردم.
راهِ برگشتی نیست.
صبح توی بغلش برهنه بیدار شدم با دلدرد پا شدم و پنجره رو بستم .
نگاهی به ساعت انداختم ، ساعت شش و نیمِ صبح بود.
دوباره رفتم رو تخت و چشمامو بستم ولی دوباره منو تو آغوش کشید و کنارِ گوشم زمزمه کرد:
«الان زوده برای بیدار شدن .. بگیر بخواب»
چون خسته بودم چشمام دوباره بسته شد و به خوابِ عمیقی فرو رفتم.
با صدایِ بارون دوباره بیدار شدم ، کنارم نبود.
دوش گرفتم و رفتم پایین که دیدم صبحانه آماده کرده.
تو چشمام زل زد و گفت:
«امروز خونم میخوام باهم وقت بگذرونیم.»
متقابل زل زدم تو چشماش:
«من امروز باید برم بیرون ظهر میام»
دستاشو گذاشت رو میز و لب زد:
«کجا میری؟!»
سمتش قدم برداشتم و گفتم:
«با دوستم قرار دارم»
با جدیتِ تمام گفت:
«کدوم دوستت؟!
باید بدونم کجا و با کی میخوای بری!»
کلافه گفتم:
«با هیزل میرم .. تموم شد حرفت؟!»
و بی توجه بهش رفتم بالا و لباس عوض کردم.
𝗅𝗂𝗄𝖾:⁷⁵
𝖼𝗈𝗆𝗆𝖾𝗇𝗍:⁵⁵
𝗋𝗉:⁴⁵
𝗆𝖾: خدمتِ شما عزیزانم
𝖿𝖺𝗅𝗈𝗐𝖾𝗋𝗌:⁶⁰⁰
𝖯𝖺𝗋𝗍:⑤
نزدیکایِ غروب بود که با لباسِ نظامیش اومد خونه و مستقیم رفت دوش گرفت.
روی صندلیه گوشهی اتاق رو به بالکن نشسته بودم و کتابِ رومئو و جولیت به زبانِ اصلی میخوندم.
اومد بالا سرم یکم خم شد و با دقت به کتاب نگاه کرد و لب زد:
«فرانسوی بلدی پس!»
سرمو بالا آوردم و با تمسخر جوابشو دادم:
«خودتم بلدی که مگه نه!»
نگاهم کردو گفت:
«چرا .. بلدم .. بهت نمیخوره ژانرِ عاشقانه بخونی.»
با همون لحن لب زدم:
«حالا که میخونم»
طوری که بخواد بحثو تموم کنه ، جدی گفت:
«بیا پایین شام بخوریم .. باید جونبگیری برای شب پوست استخونی بچه!»
رفت پایین منم چند مین بعد رفتم پایین و بدونِ گفتنِ هیچ حرفی شام خوردیم.
شب شد ، به دستش زن شدم..
من دیگه دختر نبودم ، روح و جسمم و ازم گرفت ، من دیگه سرنوشتم رو قبول کردم.
راهِ برگشتی نیست.
صبح توی بغلش برهنه بیدار شدم با دلدرد پا شدم و پنجره رو بستم .
نگاهی به ساعت انداختم ، ساعت شش و نیمِ صبح بود.
دوباره رفتم رو تخت و چشمامو بستم ولی دوباره منو تو آغوش کشید و کنارِ گوشم زمزمه کرد:
«الان زوده برای بیدار شدن .. بگیر بخواب»
چون خسته بودم چشمام دوباره بسته شد و به خوابِ عمیقی فرو رفتم.
با صدایِ بارون دوباره بیدار شدم ، کنارم نبود.
دوش گرفتم و رفتم پایین که دیدم صبحانه آماده کرده.
تو چشمام زل زد و گفت:
«امروز خونم میخوام باهم وقت بگذرونیم.»
متقابل زل زدم تو چشماش:
«من امروز باید برم بیرون ظهر میام»
دستاشو گذاشت رو میز و لب زد:
«کجا میری؟!»
سمتش قدم برداشتم و گفتم:
«با دوستم قرار دارم»
با جدیتِ تمام گفت:
«کدوم دوستت؟!
باید بدونم کجا و با کی میخوای بری!»
کلافه گفتم:
«با هیزل میرم .. تموم شد حرفت؟!»
و بی توجه بهش رفتم بالا و لباس عوض کردم.
𝗅𝗂𝗄𝖾:⁷⁵
𝖼𝗈𝗆𝗆𝖾𝗇𝗍:⁵⁵
𝗋𝗉:⁴⁵
𝗆𝖾: خدمتِ شما عزیزانم
𝖿𝖺𝗅𝗈𝗐𝖾𝗋𝗌:⁶⁰⁰
- ۱.۴k
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط