نام: سرزمین گرگینه ها

نام: سرزمین گرگینه ها
پارت:‌۱۴

و مرا گرفتند و بدون اینکه به اربابشان نگاه کنند با لحن آرامی گفتند: ارباب دستور بعدی چیست؟‌ به آن مرد نگاه کردم که هنوز هم نقش کمرنگی از نیشخندش در صورتش پنهان شده است انگشتانش را کمی تکان داد و با دقت به من نگاه کرد و با لحنی دستورانه گفت: ببریدش زندان،او‌ن یه جاسوسه!‌ آن دو دختر اطاعت کردند و مرا به زور می‌خواستند ببرند. چشمانم گرد شد بود الان دارم توهم میزنم؟ همین چند دقیقه پیش او می‌گفت تو‌ یک‌ جاسوس نیستی ، کمی ناراحت و خشمگین شدم و با صدای گرفته ایی گفتم: هی بذارید من برم من جاسوس نیستم حتی اربابتون هم میدونه ولم کنید. با خشم به او نگاه کرد که پوزخندی به تقلا زدن من زده بود با لحنی پر از نفرت به او گفتم: نمی‌دونم دقیقا کی هستی اما ازت متنفرم اما بعد از این حرفم او هیچ ری اکشنی نشان نداد و خیلی خونسرد نگاهش را از روی من برداشت و به طرف دیگه ایی نگاه کرد و...آن دختر مرا به زندان بردند، آنجا خیلی تاریک بود نمی‌توانستم دقیق ببینم آنجا چه شکلی است، آن ها مرا در یک جا انداختند و در را بر روی من بستند و یکی از آن ها گفت: حتی فکرشم نکن که فرار کنی و بعد آن یکی دختر هم گفت: چون غیر ممکنه و بعد هر دو همزمان از اینجا رفتند اینجا بسیار تاریک و سرد بود، فقط می‌توانستم زمین سردی که روی آن نشسته بودم را حس کنم با پشیمانی در خودم جمع شدم و خودم را بغل کردم آن دو دختر کیفم را ازم گرفته بودند، اومید وارم آن را دور نیندازند سرم را روی پاهایم گذاشتم و کم کم چشمانم را بستم وبا کلی آشوب ذهنی به خواب کوتاهی فرو رفتم.

از روی صندلی ام بلند شدم و با غرور به سمت باغ رفتم آن جا تنها جایی بود که برادرانم را نمی‌دیدم آن ها خیلی پر حرف و رو مخ هستند، با خونسردی به فضای باغ نگاه کردم اینجا خیلی ساکت و آرامش بخش بود، آرام آرام به سمت یکی از صندلی هایی که قبلاً خودم آن را گذاشته بودم تا فقط به فضای باغ نگاه کنم رفتم و روی آن نشستم نفس عمیقی کشیدم و آرام چشمانم برا بستم، به آن دختری که بی خبر به سرزمین من پا گذاشته بود فکر کردم او خیلی پر دل و جرعت و پر انرژی بود پوزخندی زدم و چشمانم را باز کردم، اما علت اینکه او اینجا بود چیست؟ می‌دانستم او جاسوس نیست اما نمی‌دانستم که چرا او به اینجا آمده این..اولین باری است که یک انسان به سرزمین گرگینه ها می آید...شاید اون کاملا یک انسان نباشد!
------------------------------⁦-⁠ᄒ⁠ᴥ⁠ᄒ⁠-⁩---------------------------
چرا حس میکنم داره رمز آلود میشه؟😂
دیدگاه ها (۳)

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.part ¹Season:¹....

شرط نرسید ولی گذاشتمℙ𝕒𝕣𝕥 2 | دنیای انیمه«سئورا»نور خورشید مس...

part 18

فاصله یک لبخند تا جنون

چنان که زندگی روی خوش نشون نداد تصمیم گرفتم که دیگر با روی خ...

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

رمان خبره ممنوعه پارت پنجم 5

به راهروی طولانی طبقه‌ی اول نگاه کردم.در انتهای راهرو، یک تا...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 27{عقب بمون} دستش را روی دیوار گ...

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط