(گفتی چه خبر، گفتم و هرگز نشنیدی

(گفتی چه خبر، گفتم و هرگز نشنیدی
جز دوری‌ات ای عشق، به قرآن خبری نیست)
در شهر به دنبال توام کوچه به کوچه
جز خواب و خیال تو مرا همسفری نیست
هر نیمه شب از یاد تو از خواب پریدم
دیدم که از آن صورت زیبا اثری نیست
در ساحل چشم تو نشستم که بخندی
افسوس که با این دل خسته نظری نیست
رفتی و مرا دست غم و حادثه دادی
بعد از تو در این دل به خدا شور و شری نیست
من منتظرِ صبح قشنگم که بیایی
انگار شب تیره ی من را سحری نیست
دیدگاه ها (۶)

#بفرست_براشجز تو کسی در دل ما نیست #الهی نظری کن...بین سوخته...

#در_بندِعشق...تو را در همان شب مهتابی دیدمسیه چشم و گسیو کمن...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام...

پارت اول: سایهٔ غریبهمن «میا» هستم، نوزده ساله. توی عمارتِ ب...

از عشق دل انگیز تو دیگر اثری نیستاز آن همه احساس قشنگت خبری ...

ایکاش دلت از دل تنگم خبری داشت ...ایکاش ..!ایکاش ..!یا ناله ...

عاشقانه های شبنم بیاد بابا

ایکاش دلت از دل تنگم خبری داشت ... ایکاش ..! ...

تو که رفتی پس از آن همسفری نیست مراباد پائیز وزان شد ثمری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط