گفتی بمان ، می خواستم ، اما نمی شد
گفتی بمان ، می خواستم ، اما نمی شد
گفتی بخوان ، بغض گلویم وا نمی شد
گفتم که می ترسم، من از سحر نگاهت
گفتی نترس ای خوب من اما نمی شد
گفتی نگاهم کن، ببین ، آهسته دیدم
راهی نبود از مرز می شد تا نمی شد
دست دلم پیش تو رو شد، آه ای عشق
راز نگاهم کاشکی ، افشا نمی شد
در ورطه ای از عشق و عقل افتاده بودم
چون عشق تو در ظرف عقلم جا نمی شد
می خواستم ناگفته هایم را بگویم
یا بغض می آمد سراغم یا نمی شد
گفتی که تا فردا خداحافظ ، ولی آه
آن شب نمی دانم ، چرا فردا نمی شد ؟!
گفتی بخوان ، بغض گلویم وا نمی شد
گفتم که می ترسم، من از سحر نگاهت
گفتی نترس ای خوب من اما نمی شد
گفتی نگاهم کن، ببین ، آهسته دیدم
راهی نبود از مرز می شد تا نمی شد
دست دلم پیش تو رو شد، آه ای عشق
راز نگاهم کاشکی ، افشا نمی شد
در ورطه ای از عشق و عقل افتاده بودم
چون عشق تو در ظرف عقلم جا نمی شد
می خواستم ناگفته هایم را بگویم
یا بغض می آمد سراغم یا نمی شد
گفتی که تا فردا خداحافظ ، ولی آه
آن شب نمی دانم ، چرا فردا نمی شد ؟!
- ۲.۳k
- ۲۹ تیر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط