{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتی بمان ، می خواستم ، اما نمی شد

گفتی بمان ، می خواستم ، اما نمی شد
گفتی بخوان ، بغض گلویم وا نمی شد

گفتم که می ترسم، من از سحر نگاهت
گفتی نترس ای خوب من اما نمی شد

گفتی نگاهم کن، ببین ، آهسته دیدم
راهی نبود از مرز می شد تا نمی شد

دست دلم پیش تو رو شد، آه ای عشق
راز نگاهم کاشکی ، افشا نمی شد

در ورطه ای از عشق و عقل افتاده بودم
چون عشق تو در ظرف عقلم جا نمی شد

می خواستم ناگفته هایم را بگویم
یا بغض می آمد سراغم یا نمی شد

گفتی که تا فردا خداحافظ ، ولی آه
آن شب نمی دانم ، چرا فردا نمی شد ؟!
دیدگاه ها (۱)

🌱اون شب که بهم گفت نباید دوستش داشته باشم جا خوردم...دوست دا...

چند پارتی

🎭 آخرین نقشپارت هفتمروز بعد، لیانا زودتر از همه به استودیو ر...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

The Rival’s Embrace🍂✨️Part⁸هوا رو به غروب بود، نرم و خاکستری...

پشتِ دیوارِ سردتدو هفته گذشته بود.دو هفته‌ای که توی اون، من ...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت سومویو تهیونگ:جشن تموم شده بود، ام...

......پارت چهاردهم.....

🌸 پارت 27 — ویو آت 🌸فردا صبح...از خواب بیدار شدم، لباس پوشید...

میبخشی پارت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط