𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی
...⛓️💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟕
ویو فردا صبح — جلوی محل اعزام:
جلوی محل اعزام ایستاده بودیم.
اطرافمون پر از آدمهایی بود که برای خداحافظی اومده بودن.
بعضیها همدیگه رو بغل کرده بودن و بعضیها فقط گریه میکردن
اما من فقط به کوک نگاه میکردم.
نمیخواستم حتی یک لحظه چشم ازش بردارم.
اشکام از صبح بند نیومده بود.
دستش رو گرفته بودم و انگشتهام دور دستش قفل شده بود.
+ کوک... واقعاً میخوای بری؟
صدام لرزید.
+ اونم برای دو سال...
همین که گریهم دوباره شروع شد، کوک منو توی بغلش کشید.
دستهاش دورم قرار گرفت.
- دو سال زود تموم میشه و دوباره پیشت برمیگردم...
آروم کنار گوشم گفت:
- قول میدم.
سرم رو روی شونهش گذاشتم.
+ دوستت دارم...
کوک کمی ازم فاصله گرفت و مستقیم توی چشمام نگاه کرد.
- ولی من عاشقتم...
لبخند کوچیکی زد.
اما همون لحظه صدای جیمین از پشت سرمون بلند شد.
جیمین: کوک، باید بریم...
کوک سرش رو برگردوند.
جیمین چند قدم اونطرفتر منتظر ایستاده بود.
نگاهم به جیمین افتاد.
جیمین با لبخند کوچیکی رو به من گفت:
تو هم مواظب خودت باش بچه...
+ همچنین، بعدشم جیمین شی من بچه نیستم...
جیمین خنده ای کرد و دوباره به جونگ کوک نگاه کرد.
جیمین: بدو بریم کوک، الان قطار حرکت میکنه.
کوک سری تکون داد.
یک قدم به عقب برداشت.
همین که خواست بره، سریع صداش کردم.
+ کوک... یک لحظه!
ایستاد.
برگشت و دوباره به سمتم اومد.
- جونم، پرنسسم؟
چیزی نگفتم.
فقط به دستم نگاه کردم.
بعد ظرف کیکی رو که از صبح همراه خودم آورده بودم، به سمتش گرفتم.
+ اینو بگیر...
کوک با تعجب به ظرف نگاه کرد.
+ دیشب برات درست کرده بودم، ولی نشد باهام بخوریم.
نگاهش روی ظرف کیک ثابت موند.
بعد آروم سرش رو بالا آورد و به من نگاه کرد.
لبخند بغضآلودی روی صورتش نشست.
ظرف رو گرفت و بدون اینکه چیزی بگه، محکم بغلم کرد.
- واسه همین کاراته که عاشقتم...
دستهام رو دورش حلقه کردم.
چند لحظه فقط همدیگه رو بغل کرده بودیم.
اما دوباره صدای جیمین بلند شد.
جیمین: بیا دیگه...
کوک آروم ازم جدا شد.
چند ثانیه نگاهم کرد.
انگار میخواست صورتم رو خوب به خاطر بسپره.
بعد خم شد و بوسهای روی لبم گذاشت.
وقتی ازم فاصله گرفت، هنوز نگاهم میکرد.
- منتظرم باش...
اشکام دوباره پایین اومد.
ولی این بار سعی کردم لبخند بزنم.
+ منتظرت میمونم...
کوک آخرین نگاهش رو بهم انداخت.
بعد برگشت و به سمت جیمین رفت.
من همونجا ایستاده بودم و رفتنش رو نگاه میکردم.
هر قدمی که از من دورتر میشد، بغضم بیشتر میشد.
تا اینکه بین جمعیت از جلوی چشمم ناپدید شد..
نگاهم هنوز به همون سمتی بود که رفته بود.
دستمو روی قلبم گذاشتم و آروم زیر لب گفتم:
+ دو سال...
نفسم لرزید.
+ فقط دو سال...
و با همین امید که دوباره برمیگرده، همونجا ایستادم.
پایان قسمت اول...💚🪖
این چند پارتی دو قسمت داره وقتی میخواد بره سربازی...
و قسمت دوم وقتی از سربازی برمیگرده... منتظر قسمت دوم باشید...
و شرط ها برای قسمت دوم🪖⛓️💥
۳۲۰ لایک
۱۲۰ بازنشر
۱۲ فالو
بوس بهتون حمایت یادتون نره تنکیو بای 🫂🥹
...⛓️💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟕
ویو فردا صبح — جلوی محل اعزام:
جلوی محل اعزام ایستاده بودیم.
اطرافمون پر از آدمهایی بود که برای خداحافظی اومده بودن.
بعضیها همدیگه رو بغل کرده بودن و بعضیها فقط گریه میکردن
اما من فقط به کوک نگاه میکردم.
نمیخواستم حتی یک لحظه چشم ازش بردارم.
اشکام از صبح بند نیومده بود.
دستش رو گرفته بودم و انگشتهام دور دستش قفل شده بود.
+ کوک... واقعاً میخوای بری؟
صدام لرزید.
+ اونم برای دو سال...
همین که گریهم دوباره شروع شد، کوک منو توی بغلش کشید.
دستهاش دورم قرار گرفت.
- دو سال زود تموم میشه و دوباره پیشت برمیگردم...
آروم کنار گوشم گفت:
- قول میدم.
سرم رو روی شونهش گذاشتم.
+ دوستت دارم...
کوک کمی ازم فاصله گرفت و مستقیم توی چشمام نگاه کرد.
- ولی من عاشقتم...
لبخند کوچیکی زد.
اما همون لحظه صدای جیمین از پشت سرمون بلند شد.
جیمین: کوک، باید بریم...
کوک سرش رو برگردوند.
جیمین چند قدم اونطرفتر منتظر ایستاده بود.
نگاهم به جیمین افتاد.
جیمین با لبخند کوچیکی رو به من گفت:
تو هم مواظب خودت باش بچه...
+ همچنین، بعدشم جیمین شی من بچه نیستم...
جیمین خنده ای کرد و دوباره به جونگ کوک نگاه کرد.
جیمین: بدو بریم کوک، الان قطار حرکت میکنه.
کوک سری تکون داد.
یک قدم به عقب برداشت.
همین که خواست بره، سریع صداش کردم.
+ کوک... یک لحظه!
ایستاد.
برگشت و دوباره به سمتم اومد.
- جونم، پرنسسم؟
چیزی نگفتم.
فقط به دستم نگاه کردم.
بعد ظرف کیکی رو که از صبح همراه خودم آورده بودم، به سمتش گرفتم.
+ اینو بگیر...
کوک با تعجب به ظرف نگاه کرد.
+ دیشب برات درست کرده بودم، ولی نشد باهام بخوریم.
نگاهش روی ظرف کیک ثابت موند.
بعد آروم سرش رو بالا آورد و به من نگاه کرد.
لبخند بغضآلودی روی صورتش نشست.
ظرف رو گرفت و بدون اینکه چیزی بگه، محکم بغلم کرد.
- واسه همین کاراته که عاشقتم...
دستهام رو دورش حلقه کردم.
چند لحظه فقط همدیگه رو بغل کرده بودیم.
اما دوباره صدای جیمین بلند شد.
جیمین: بیا دیگه...
کوک آروم ازم جدا شد.
چند ثانیه نگاهم کرد.
انگار میخواست صورتم رو خوب به خاطر بسپره.
بعد خم شد و بوسهای روی لبم گذاشت.
وقتی ازم فاصله گرفت، هنوز نگاهم میکرد.
- منتظرم باش...
اشکام دوباره پایین اومد.
ولی این بار سعی کردم لبخند بزنم.
+ منتظرت میمونم...
کوک آخرین نگاهش رو بهم انداخت.
بعد برگشت و به سمت جیمین رفت.
من همونجا ایستاده بودم و رفتنش رو نگاه میکردم.
هر قدمی که از من دورتر میشد، بغضم بیشتر میشد.
تا اینکه بین جمعیت از جلوی چشمم ناپدید شد..
نگاهم هنوز به همون سمتی بود که رفته بود.
دستمو روی قلبم گذاشتم و آروم زیر لب گفتم:
+ دو سال...
نفسم لرزید.
+ فقط دو سال...
و با همین امید که دوباره برمیگرده، همونجا ایستادم.
پایان قسمت اول...💚🪖
این چند پارتی دو قسمت داره وقتی میخواد بره سربازی...
و قسمت دوم وقتی از سربازی برمیگرده... منتظر قسمت دوم باشید...
و شرط ها برای قسمت دوم🪖⛓️💥
۳۲۰ لایک
۱۲۰ بازنشر
۱۲ فالو
بوس بهتون حمایت یادتون نره تنکیو بای 🫂🥹
- ۷.۶k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط