🌸 پارت 27 — ویو آت 🌸
🌸 پارت 27 — ویو آت 🌸
فردا صبح...
از خواب بیدار شدم، لباس پوشیدم و آماده شدم برم مدرسه. امروز پایین کار داشت و نمیتونست منو برسونه، برای همین خودم راه افتادم.
هوای صبح خنک بود، ولی نمیدونم چرا از همون لحظهای که از خونه بیرون اومدم، یه حس عجیبی داشتم؛ انگار قرار بود امروز اتفاقی بیفته که اصلاً آمادش نبودم. 🥀
وقتی وارد مدرسه شدم، همون اول چشمم افتاد به ته...
هانا بازوی ته رو گرفته بود و کنار هم راه میرفتن.
چند ثانیه سر جام خشکم زد.
نگاهم ناخودآگاه روی دست هانا موند که دور بازوی ته حلقه شده بود.
هانا باز هم لبخند میزد؛ همون لبخندی که انگار عمداً میخواست همه ببینن چقدر به ته نزدیکه.
هانا با لبخند و لحنی لوس گفت:
هانا: عشقم، میشه برام هرچی میخوام بگیری؟ 🥺🎀
ته خیلی عادی جواب داد:
ته: معلومه عزیزم.
هانا لبخندش رو پررنگتر کرد و محکمتر بازوی ته رو گرفت؛ انگار دقیقاً میخواست کسی که روبهروشون ایستاده بود، این صحنه رو ببینه.
همون دو کلمه کافی بود تا یه حس بد توی دلم بشینه.
انگار یه چیزی توی قفسهی سینم فرو ریخت.
نمیفهمیدم چرا شنیدن همین دو کلمه انقدر اذیتم کرد.
لبخندم محو شد و برای چند لحظه فقط بهشون نگاه کردم.
چند ساعت قبل...
کوک با تعجب به ته نگاه کرد.
کوک: نه ته، نه! اصلاً.
ته با خونسردی شونه بالا انداخت.
ته: اینطوری آت هم حسودیش میشه که من با هانا خوبم.
کوک چند لحظه نگام کرد و شونه بالا انداخت.
کوک: من دیگه حرفی ندارم.
جین خندید.
جین: به نظرم خوبه.
ته با رضایت لبخند زد.
ته: عالیه.
ویو آت
نمیدونم چرا، ولی از همون لحظهای که هانا رو کنار ته دیدم، حالم بد شد.
سعی کردم بیخیال بشم، اما نتونستم.
هرچی به خودم میگفتم مهم نیست، بیشتر حواسم بهشون جمع میشد.
همون موقع جیا کنارم اومد.
جیا: آت... چرا ته با هانا اینقدر خوبه؟
نگاهم رو ازشون گرفتم.
آت: نمیدونم...
چند لحظه مکث کردم.
آت: یه حس بدی دارم.
جیا دستم رو گرفت.
جیا: آت، نگران نباش. بیا بریم کلاس.
سرمو تکون دادم.
آت: باشه.
سعی کردم لبخند بزنم، ولی حتی خودم هم میدونستم اون لبخند واقعی نیست.
وارد کلاس شدیم.
به محض اینکه ته رو دیدم، سعی کردم عادی رفتار کنم.
نمیخواستم بفهمه دیدنش کنار هانا چقدر اذیتم کرده.
لبخند کوچیکی زدم.
آت: سلام آقای متفاوت، خوبی؟
ته حتی نگاهم هم نکرد و سرد جواب داد:
ته: سلام. ممنونم.
همون لحظه هانا با اخم به سمتم برگشت.
انگار فقط منتظر یه بهونه بود.
هانا: آخه تو چطور با عشق من اینطوری حرف میزنی؟
لبخندم محو شد.
یه بغض سنگین نشست توی گلوم، اما نذاشتم کسی بفهمه.
چشمهام رو پایین انداختم و سعی کردم خودمو کنترل کنم.
نمیخواستم جلوی همه گریه کنم.
آروم رفتم اون طرف کلاس و سر جام نشستم.
جین با ناراحتی به ته نگاه کرد.
جین: ته، خیلی بد کردی.
ته بیتفاوت گفت:
ته: اصلاً بد نکردم.
اما جین متوجه شد که ته برخلاف ظاهر سردش، برای چند لحظه نگاهش روی آت موند.
آت حتی سرش رو هم بلند نکرد.
ویو آت
نمیدونستم چرا اینقدر ناراحت بودم.
شاید چون حرف هانا اذیتم کرده بود...
شاید چون ته حتی ازم دفاع نکرده بود...
یا شاید چون خودم نمیخواستم قبول کنم که رفتار ته برام اهمیت پیدا کرده.
زنگ که خورد، سر جام نشستم و مشغول خوردن آبمیوه شدم.
سعی میکردم حواسم رو پرت کنم، اما دستهام هنوز کمی میلرزید.
جیا کنارم نشست.
جیا: آت، چرا بغض کردی؟ باید جوابش رو میدادی.
سرمو پایین انداختم.
آت: نمیتونستم...
صدای خودم هم گرفته بود.
همون موقع هانا دوباره اومد سمتم.
هانا: آت، دفعه آخرت باشه با ته اینطوری صحبت میکنی!
این بار دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.
بغضی که از صبح توی گلوم جمع شده بود، تبدیل به عصبانیت شد.
با صدای بلند گفتم:
آت: مگه من چطوری باهاش صحبت کردم؟!
هانا با عصبانیت جواب داد:
هانا: صمیمی حرف میزنی، دخترهی...
قبل از اینکه حرفش رو کامل کنه، عصبانی شدم و به صورتش سیلی زدم.
کلاس برای چند ثانیه ساکت شد.
با صدایی لرزون گفتم:
آت: قبل از اینکه برای من تعیین تکلیف کنی، اول یاد بگیر چطور با بقیه حرف بزنی. من با ته صمیمی حرف زدم، نه با تو. پس اگه مشکلی داری، بهتره اول مشکل خودت رو حل کنی؛ چون قرار نیست هرکی خودش رو صاحب ته میدونه، برای بقیه قانون بذاره.
همون لحظه صدای ته بلند شد.
ته: درست صحبت کن! این چه طرز رفتاریه؟!
انگار تمام عصبانیت و بغضم یکدفعه برگشت.
با بغض و عصبانیت برگشتم سمتش.
آت: مگه من مقصرم؟! من سر جام نشسته بودم!
ته که خودش هم عصبانی شده بود، با صدای خیلی بلندی گفت:
فردا صبح...
از خواب بیدار شدم، لباس پوشیدم و آماده شدم برم مدرسه. امروز پایین کار داشت و نمیتونست منو برسونه، برای همین خودم راه افتادم.
هوای صبح خنک بود، ولی نمیدونم چرا از همون لحظهای که از خونه بیرون اومدم، یه حس عجیبی داشتم؛ انگار قرار بود امروز اتفاقی بیفته که اصلاً آمادش نبودم. 🥀
وقتی وارد مدرسه شدم، همون اول چشمم افتاد به ته...
هانا بازوی ته رو گرفته بود و کنار هم راه میرفتن.
چند ثانیه سر جام خشکم زد.
نگاهم ناخودآگاه روی دست هانا موند که دور بازوی ته حلقه شده بود.
هانا باز هم لبخند میزد؛ همون لبخندی که انگار عمداً میخواست همه ببینن چقدر به ته نزدیکه.
هانا با لبخند و لحنی لوس گفت:
هانا: عشقم، میشه برام هرچی میخوام بگیری؟ 🥺🎀
ته خیلی عادی جواب داد:
ته: معلومه عزیزم.
هانا لبخندش رو پررنگتر کرد و محکمتر بازوی ته رو گرفت؛ انگار دقیقاً میخواست کسی که روبهروشون ایستاده بود، این صحنه رو ببینه.
همون دو کلمه کافی بود تا یه حس بد توی دلم بشینه.
انگار یه چیزی توی قفسهی سینم فرو ریخت.
نمیفهمیدم چرا شنیدن همین دو کلمه انقدر اذیتم کرد.
لبخندم محو شد و برای چند لحظه فقط بهشون نگاه کردم.
چند ساعت قبل...
کوک با تعجب به ته نگاه کرد.
کوک: نه ته، نه! اصلاً.
ته با خونسردی شونه بالا انداخت.
ته: اینطوری آت هم حسودیش میشه که من با هانا خوبم.
کوک چند لحظه نگام کرد و شونه بالا انداخت.
کوک: من دیگه حرفی ندارم.
جین خندید.
جین: به نظرم خوبه.
ته با رضایت لبخند زد.
ته: عالیه.
ویو آت
نمیدونم چرا، ولی از همون لحظهای که هانا رو کنار ته دیدم، حالم بد شد.
سعی کردم بیخیال بشم، اما نتونستم.
هرچی به خودم میگفتم مهم نیست، بیشتر حواسم بهشون جمع میشد.
همون موقع جیا کنارم اومد.
جیا: آت... چرا ته با هانا اینقدر خوبه؟
نگاهم رو ازشون گرفتم.
آت: نمیدونم...
چند لحظه مکث کردم.
آت: یه حس بدی دارم.
جیا دستم رو گرفت.
جیا: آت، نگران نباش. بیا بریم کلاس.
سرمو تکون دادم.
آت: باشه.
سعی کردم لبخند بزنم، ولی حتی خودم هم میدونستم اون لبخند واقعی نیست.
وارد کلاس شدیم.
به محض اینکه ته رو دیدم، سعی کردم عادی رفتار کنم.
نمیخواستم بفهمه دیدنش کنار هانا چقدر اذیتم کرده.
لبخند کوچیکی زدم.
آت: سلام آقای متفاوت، خوبی؟
ته حتی نگاهم هم نکرد و سرد جواب داد:
ته: سلام. ممنونم.
همون لحظه هانا با اخم به سمتم برگشت.
انگار فقط منتظر یه بهونه بود.
هانا: آخه تو چطور با عشق من اینطوری حرف میزنی؟
لبخندم محو شد.
یه بغض سنگین نشست توی گلوم، اما نذاشتم کسی بفهمه.
چشمهام رو پایین انداختم و سعی کردم خودمو کنترل کنم.
نمیخواستم جلوی همه گریه کنم.
آروم رفتم اون طرف کلاس و سر جام نشستم.
جین با ناراحتی به ته نگاه کرد.
جین: ته، خیلی بد کردی.
ته بیتفاوت گفت:
ته: اصلاً بد نکردم.
اما جین متوجه شد که ته برخلاف ظاهر سردش، برای چند لحظه نگاهش روی آت موند.
آت حتی سرش رو هم بلند نکرد.
ویو آت
نمیدونستم چرا اینقدر ناراحت بودم.
شاید چون حرف هانا اذیتم کرده بود...
شاید چون ته حتی ازم دفاع نکرده بود...
یا شاید چون خودم نمیخواستم قبول کنم که رفتار ته برام اهمیت پیدا کرده.
زنگ که خورد، سر جام نشستم و مشغول خوردن آبمیوه شدم.
سعی میکردم حواسم رو پرت کنم، اما دستهام هنوز کمی میلرزید.
جیا کنارم نشست.
جیا: آت، چرا بغض کردی؟ باید جوابش رو میدادی.
سرمو پایین انداختم.
آت: نمیتونستم...
صدای خودم هم گرفته بود.
همون موقع هانا دوباره اومد سمتم.
هانا: آت، دفعه آخرت باشه با ته اینطوری صحبت میکنی!
این بار دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.
بغضی که از صبح توی گلوم جمع شده بود، تبدیل به عصبانیت شد.
با صدای بلند گفتم:
آت: مگه من چطوری باهاش صحبت کردم؟!
هانا با عصبانیت جواب داد:
هانا: صمیمی حرف میزنی، دخترهی...
قبل از اینکه حرفش رو کامل کنه، عصبانی شدم و به صورتش سیلی زدم.
کلاس برای چند ثانیه ساکت شد.
با صدایی لرزون گفتم:
آت: قبل از اینکه برای من تعیین تکلیف کنی، اول یاد بگیر چطور با بقیه حرف بزنی. من با ته صمیمی حرف زدم، نه با تو. پس اگه مشکلی داری، بهتره اول مشکل خودت رو حل کنی؛ چون قرار نیست هرکی خودش رو صاحب ته میدونه، برای بقیه قانون بذاره.
همون لحظه صدای ته بلند شد.
ته: درست صحبت کن! این چه طرز رفتاریه؟!
انگار تمام عصبانیت و بغضم یکدفعه برگشت.
با بغض و عصبانیت برگشتم سمتش.
آت: مگه من مقصرم؟! من سر جام نشسته بودم!
ته که خودش هم عصبانی شده بود، با صدای خیلی بلندی گفت:
- ۷۱۰
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط