The Rival’s Embrace🍂✨️
The Rival’s Embrace🍂✨️
Part⁸
هوا رو به غروب بود، نرم و خاکستری، انگار شهر هم داشت آه میکشید.
جونگکوک و یونا کنار رودخونه قدم میزدند.
هیچکدوم حرف نمیزدند، اما سکوتشون از اون نوعی بود که صدای خودش رو داشت.
آب آرام رد میشد.
یونا چرخید سمتش و گفت:
"تو همیشه اینجا میای؟"
جونگکوک مکث کرد.
"نه… فقط هر وقت خستهم. یا… نمیخوام با کسی حرف بزنم."
یونا با لبخند گفت:
"پس الان زیادی خستهای؟"
اون بهش نگاه کرد؛ فکر کرد ممکنه شوخی کنه، ولی لحنش جدی بود.
"نه. الان… فرق داره."
یونا قدمش رو کند کرد.
"چون من اینجام؟"
جونگکوک لبش رو گاز گرفت، چشمهاش رو از آب گرفت و برگشت سمتش.
"آره."
باد ملایمی افتاد لای موهای یونا.
اون لبخند زد، کمی خجالتزده، اما در دلش برق رضایت داشت.
چند دقیقه سکوت.
یونا با انگشت روی نرده کنار رود خط میکشید.
"جونگکوک… من یه مدت فکر میکردم ازم فرار میکنی. چرا؟"
جونگکوک نفسش رو گرفت.
"میترسیدم. از اینکه یه کاری کنم که ازم دلگیر شی. هر بار خواستم حرف بزنم،… فقط سکوت بلد بودم."
یونا لبخند محزون داد:
"ولی سکوتت از همهی حرفها بیشتر گفت. فقط من نمیتونستم ترجمهش کنم."
جونگکوک سرش رو پایین انداخت، بعد گفت:
"وقتی باهام حرف میزنی، همهچیز آروم میشه. فقط… نمیدونستم چطور بگم."
یونا قدمی نزدیکتر شد.
صدای آب زیر سکوتشون پخش شد.
"الان داری میگی."
جونگکوک بالاخره لبخند زد.
"پس ترجمهش کن."
یونا کمی بهش نگاه کرد، انگار میخواست مطمئن بشه شوخی نیست.
بعد گفت با صدایی آرام:
"یعنی… تو منو دوست داری، جونگکوک؟"
جونگکوک نفسش رو حبس کرد.
چشمهاش روی صورت یونا ماند، نه برای جواب دادن، بلکه چون بالاخره فهمید نباید فرار کنه.
"آره."
بیصدا.
اما واضحترین جملهای که تا حالا گفته بود.
یونا هیچ حرکتی نکرد، فقط یکی دو ثانیه بهش خیره شد و گفت:
"بالاخره گفتی."
اون خندید، یک خندهی بین ترس و رها شدن.
"هیچکس تا حالا منو وادار نکرده چیزی رو بگم اینقدر راحت."
یونا به آرومی گفت:
"شاید چون هیچکس رو اینقدر واقعی ندیدی."
جونگکوک بهش نگاه کرد… و سکوتی بینشون نشست که گرم بود، نه سرد.
همون سکوتی که توش عشق پنهان نمیشه، بلکه شروع میکنه رشد کردن.
خورشید پایینتر رفت، نورش پخش شد روی آب.
جونگکوک آهسته گفت:
"فکر کنم… دیگه نمیخوام تنها باشم."
یونا پاسخ داد:
"فکر کنم… منم همینو میخواستم بشنوم."
و وقتی نسیم از کنارشون رد شد،
یونا قدمی نزدیکتر شد—طوری که شونهشون به هم خورد.
به هم نگاه کردند. هیچکدوم عقب نرفتند.
اون لحظه، بدون کلمهای، همهچیز بینشون تغییر کرد.
----------------------------
ادامه دارد...
Part⁸
هوا رو به غروب بود، نرم و خاکستری، انگار شهر هم داشت آه میکشید.
جونگکوک و یونا کنار رودخونه قدم میزدند.
هیچکدوم حرف نمیزدند، اما سکوتشون از اون نوعی بود که صدای خودش رو داشت.
آب آرام رد میشد.
یونا چرخید سمتش و گفت:
"تو همیشه اینجا میای؟"
جونگکوک مکث کرد.
"نه… فقط هر وقت خستهم. یا… نمیخوام با کسی حرف بزنم."
یونا با لبخند گفت:
"پس الان زیادی خستهای؟"
اون بهش نگاه کرد؛ فکر کرد ممکنه شوخی کنه، ولی لحنش جدی بود.
"نه. الان… فرق داره."
یونا قدمش رو کند کرد.
"چون من اینجام؟"
جونگکوک لبش رو گاز گرفت، چشمهاش رو از آب گرفت و برگشت سمتش.
"آره."
باد ملایمی افتاد لای موهای یونا.
اون لبخند زد، کمی خجالتزده، اما در دلش برق رضایت داشت.
چند دقیقه سکوت.
یونا با انگشت روی نرده کنار رود خط میکشید.
"جونگکوک… من یه مدت فکر میکردم ازم فرار میکنی. چرا؟"
جونگکوک نفسش رو گرفت.
"میترسیدم. از اینکه یه کاری کنم که ازم دلگیر شی. هر بار خواستم حرف بزنم،… فقط سکوت بلد بودم."
یونا لبخند محزون داد:
"ولی سکوتت از همهی حرفها بیشتر گفت. فقط من نمیتونستم ترجمهش کنم."
جونگکوک سرش رو پایین انداخت، بعد گفت:
"وقتی باهام حرف میزنی، همهچیز آروم میشه. فقط… نمیدونستم چطور بگم."
یونا قدمی نزدیکتر شد.
صدای آب زیر سکوتشون پخش شد.
"الان داری میگی."
جونگکوک بالاخره لبخند زد.
"پس ترجمهش کن."
یونا کمی بهش نگاه کرد، انگار میخواست مطمئن بشه شوخی نیست.
بعد گفت با صدایی آرام:
"یعنی… تو منو دوست داری، جونگکوک؟"
جونگکوک نفسش رو حبس کرد.
چشمهاش روی صورت یونا ماند، نه برای جواب دادن، بلکه چون بالاخره فهمید نباید فرار کنه.
"آره."
بیصدا.
اما واضحترین جملهای که تا حالا گفته بود.
یونا هیچ حرکتی نکرد، فقط یکی دو ثانیه بهش خیره شد و گفت:
"بالاخره گفتی."
اون خندید، یک خندهی بین ترس و رها شدن.
"هیچکس تا حالا منو وادار نکرده چیزی رو بگم اینقدر راحت."
یونا به آرومی گفت:
"شاید چون هیچکس رو اینقدر واقعی ندیدی."
جونگکوک بهش نگاه کرد… و سکوتی بینشون نشست که گرم بود، نه سرد.
همون سکوتی که توش عشق پنهان نمیشه، بلکه شروع میکنه رشد کردن.
خورشید پایینتر رفت، نورش پخش شد روی آب.
جونگکوک آهسته گفت:
"فکر کنم… دیگه نمیخوام تنها باشم."
یونا پاسخ داد:
"فکر کنم… منم همینو میخواستم بشنوم."
و وقتی نسیم از کنارشون رد شد،
یونا قدمی نزدیکتر شد—طوری که شونهشون به هم خورد.
به هم نگاه کردند. هیچکدوم عقب نرفتند.
اون لحظه، بدون کلمهای، همهچیز بینشون تغییر کرد.
----------------------------
ادامه دارد...
- ۵۱
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط