{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۲۰ ☆

پارت ۱۲۰ ☆
جاذبه ی چشات ♡از زبون بیتا .....
ایستادیم جلو خونه که گوشیم برداشتم و شماره پرهامو گرفتم
پرهام :جانم
من -جایی من دم در این خونه ایستادم
پرهام :باشه باشه الان میام درو باز میکنم صبر کن
من -باشه
و قطع کردم منظر موندیم که پرهام اومد و درو باز کرد و رفتیم داخل
از زبون پرهام .......
داشتم به تهدیدای بچه ها میخندیدم که بیتا زنگ زد و گفت دم خونه ایستادن
منم از فر استفاده کردم پریدم تو حیاط و درو باز کردم
دخترا ماشینو آوردن داخل و پیاده شدن
که بعد یکم نگا کردن زدن با دیدن ما چهار تا زدن زیر خنده
ایییی خاک تو سرمون موها آشفته و بلوز شلوارک هیچی دیگه
با سرعت نور غیبمون زد رفتیم اتاق شایان
من -خاک تو سراتون از دس شماها آبرومون رفت
رادین :داداش غریبه که نیستن
شاهین :خفه بپوش بری منتظرشون نزاریم
لباس درست حسابی پوشیدیم و موهامونو راست و ریست کردیم و رفتیم جایی که دخترا ایستاده بودن
من -سلام
بیتا :سلام خوبی
من -بخوبیت
رها :خب چیکارمون داشتین
شایان:سلام خانوما بفرمایین داخل راجبش صحبت میکنیم
رها :ببخشید شما ؟
شاهین :رفیق من رییس سازمان
رها :آهان خوشبختم
شایان :همچنین بفرمائید داخل خسته میشید
خواستیم بری داخل که دم گوش شایان گفتم :پسر خونه ریخت و پاشع کاش بزاری جم کنیم
شایان :لازم نیست دنبالم بیاید
مث جوجه ها دنبالش رفتیم که درو برامون باز کرد
شایان :خوش اومدین بفرمایین داخل
رفتیم داخل و راهنمایی کرد سمت مبل و رفت و با قهوه برگشت
شایان :خب شما بیتا خانم و شما رها خانوم هستید درسته
بیتا :بله درسته
شایان:شنیدم مهارت تیراندازی شما عالیه
بیتا:خب
شایان :من رییس سازمانم بعد پرهام و رادین و شاهین چند وقت دیگه میرن ماموریت بعد به دوتا خانم که کار با اسلحه و تیراندازیشون خوبه نیاز داریم که همراه ما بیان که شاهین شما رو پیشنهاد دا البته اگه قبول کنید که بهتون همه چی روهم توضیح میدم نظرتون چیه ؟قبول میکنید ؟
پرهام :خب اگه میتونید زودتر تصمیمتونو بگیرید
که یهو رها برام اس کرد قبول کن
منم چون رها اسرار داشت یهو به رها نگاه کردم و چشمک زدیم
و گفتیم:قبوله
شایان :واقعا ازتون ممنونم
پس فردا شما دونفر و پرهام و رادین راس ساعت ۱۰ اینجا باشید که بری سر آموزش و تمرین
موافقت کردیم
شاهین :خب شایان پاشو برو دم در غذا رو تحویل بگیر
رادین :تروخدا نگو پیتزا گرفتی
شاهین :نه مگه دیوونم
من -تو دیوونگی تو که شکی نیست
شایان :آوردم بحث نکنید بسه
غذا رو گذاشت رو میز و همه رو صدا زد
که بیتا گفت :خیلی ممنون میل ندارم
رها :ممنون نمیخوام
رادین :امممم فضولی نباشه و نمیخواستم بپرسم ولی چیشده شما اینقدر پکر شدید هان ؟
من -اره اخه انگار ناراحتید اتفاقی افتاده
بیتا :.......؟
چطوره ؟
دیدگاه ها (۵)

عشق خیانت انتقام

☆_هزار یک شب_☆   ♡پارت:4 بعد چند دقیقه تو راه موندن بلخره رس...

پارت ۱۸ — «چالش عجیب»جونگکوک جعبه رو جلو کشید و یه کاغذ دیگه...

پارت ۲۸ — «شامِ فاجعه»نیم ساعت بعد، بوی عجیبی کل خونه رو برد...

پارت ۳

پارت ۲۳ — «عکس ممنوعه»رها هنوز لبخند می‌زد و عکس رو پشت سرش ...

عشق میان ما پارت ۳

«مهمان ناخوانده»بارون شدیدی می‌بارید و خیابون‌های شهر تقریبا...

وقتی اون تو رو به سرپرستی میگیره و ...p20 $ حالا پاشو برو ...

#دوست_پسر_شطون_من Part:7با کای و روکا یه شام مفصل خوردیم و گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط