Satan-Part one

همه جا تاریک بود. حتی نور ماه هم آن بیرون پشت دیوار های اتاق زندانی شده بود. بوی خون می آمد. هیچ چیزی حس نمیکرد. گویی تمام پروانه های قلبش مرده بودند. نه میدید. نه میشنید. نه حس میکرد. فقط فکر میکرد. فکر میکرد به غریبه بی گناهی که بدون حتی دلیلی قربانی خشم او شده بود. البته خشم او الکی نبود. او آدم عصبی بود. ولی آدم ها هیچوقت برای بهم ریختش اعصابش کم کاری نمیکردند. گویی برای گند زدنش به اعصابش از طرف خداوند به آنها پولی پرداخت میشد. میخواست تمام مردم دنیا را قتل عام کند. ولی حس می کرد. حس میکرد که تکه ای از وجودش بعد از هربار تکه تکه کردن کسی پودر میشد و میرفت. جدا از اینها. با عذاب وجدانش چه کار میکرد؟ به کشتن آدم ها نیاز داشت. ولی همیشه یک صدا در مغزش او را محکوم میکرد. از نظر خودش تقصیر او نبود. فقط میخواست عصبانیت خودش را خالی کند. همین. او از همان اول اینطوری نبود. یعنی این عصبانیت مادرزادی نبود. قبلا ها او خیلی فرد مهربانی بود. میخواست که به آدم ها کمک کند و فرد خوبی باشد. ولی دنیا با او بد بود. همیشه یک جای کار می لنگید. هروقت میخواست به کسی کمک یا محبت کند پس زده میشد. از همان کودکی یک گوشه مینشست با خودش میگفت. ″شاید مشکل از منه؟″ . ″شاید واقعا من بدرد نمیخورم″ . ″اگه من نبودم.. بهتر بود؟″ . همیشه این افکار را پس میزد و به خود با جمله ″بلاخره یکی پیدا میشه که قدر محبت های من رو بدونه″ خودش را آروم میکرد. با گذشت زمان این جمله در روانش تاثیر منفی گذاشت. تغییر کرد. افکارش. رفتارش. حتی چشمانش. چشمانش تغییر کرد. از دو چشم پر محبت تبدیل شدند به دو گوی پوچ و خالی از هرگونه حس. و آنجا بود که تمام بی حسی هایش شروع شد. تمام اطرافیانش از تغییر ناگهانی رو شکه شدند. رفتارشان با او همانند یک سگ خیابانی رو به موت بود. پس او ترجیح داد خودش رابطه اش را با آنها قطع کند. و همین قطع ارتباط گسترده دلیل به وجود آمدن لقب «شیطان» برای او بود.
#داستان
#رمان
#انیمه
#شیطان
#فن_فیکشن
#وانشات
#ساتان
#Satan
دیدگاه ها (۰)

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:16[۶:۱۸am,نیویورک]چشمانش دیگر خوابی ندا...

#ShadowsoRegretتک پارتی در خواستی از تهیونگ و آتتهیونگ:کردی ...

🔺شبکه CBS آمد ابرویش را درست کند چشمش را هم کور کرد!🔹شبکه آم...

در آغوش تو. پارت سوم+اوه البته اگر منم زنم ترکم میکرد و میرف...

#oneshatبا نگاهی سرد و کمی اخم آلود از دفتر کنفرانس بیرون آم...

the end-part 1

بقیش (با هشدار)پاهایش بی حس شده بودند و تنها کاری که میکرد ا...

اوایل که ساختمانِ رو به رویی را تخریب می کردند دلم گرفت و نا...

برده عمارت جئون

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 223♡⁠。⁠)⁩بابا ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط