卩卂尺ㄒ29(ادامه پارت قبل)
و کوک رو در حالی که کتکش زده بودن اوردند پش تهیونگ
کوک رو انداختند جلوی تهیونگ
کوک یه نگاهی به فردی که روی مبل تک نفره نشسته کرد
تهیونگ درحالی که ته سیگارش رو توی جا سیگاری خاموش میکردگفت:خوش برگشتی به وطن برادر عزیز.
کوک خون های دهانش رو تف کرد به بیرون و بلند شد در مقابل تهیونگ وایساد و گفت:تویه عوضی ...چجوری میتونی با من اینکار رو کنی؟
تهیونگ پوز خندی زد و بلند شد وایساد وصورتش رو جدی کرد و گفت:همونطور که تو به من خیانت کردی و با عشقم رفتی توی رابطه
کوک تک خندی زد و گفت:عشقت؟....کیمورا؟....میدونی چقدر ازت متنفره؟
تهیونگ گفت:پس قضیه رو بهت گفت اره؟
کوک با قیافه جدی گفت:اره ...افرین خوب علاقتو نشون دادی...میدونی چیه؟....تو از اولشم همین بودی میخواستی همه چیز رو به زور به دست بیاری ....نمیتونی این حقیقت رو بپذیری که...که....تو شاید لیاقت این رو نداشته باشی...شاید اون طرف تورو دوست نداره ....همیشه نمیتونی این حقیقت رو بپذیری که یه عوضیی...همیشه میخواستم اینو بهت بگم...اما بخاطر اینکه بزرگتر بودی بهت احترام گذاشتم....ولی تو واقعا همینی تهیونگ...تو لایق همه چیز نیستی تو لیاقت هر چیزی یا هرکسی رو نداری نمیتونی همه چیز رو داشته باشی...اینو توی مخت فرو کن
تهیونگ در حالی که خون جلوی چشماش رو گرفته بودند گفت:تویه احمق....
و یک مشت نثار کوک کرد
کوک گوشه لبش رو پاک کرد و پوزخندی زد و گفت:چقدر زود حرفم رو ثابت کردی
تهیونگ یقه ی کوک رو گرفت و گفت:هی برام مهم نیست چی میگی ...اره درسته من به اون دختر تجاوز کردم و اونم الان ازم متنفره میدونم اما برام مهم نیس....اون ماله منه نه تو...من برای اولین بار توی عمرم عاشق شدم و نمیزارم به همین راحتی از چنگم در بره .....یا تویه عوضی اون رو ازم بگیری....1 سال اینجا توی کره میمونی ...اگه پات رواز گلیمت دراز تر کنی در سه سوت ثانیه کیمورا جونت میمیره ....فهمیدی؟
کوک گفت:چ؟مگه شهر هرته؟
گفت:بله هرته....بزار یه رازی رو بهت بگم
تهیونگ رفت رد گوش کوک گفت:من یه مافیام
کوک خنده ای سر داد و گفت:مافیا؟(خنده)خوشبختم منم ایلان ماسکم
تهیونگ گفت:اره میدونم باورت نمیشه اما بزار یه چیزی رو بهت بگم....عشق اول تو ..آآآآآ اسمش چی بود؟...اها اوم دن ...توی تصادف اتفاقی نمرد...من بودم که اون رو زیر کردم ...(خنده)وای یادش بخیر رفته بودین خرید عروسی اره؟...اخی...ولی میدونی چیه؟....وقتی نارحتیت رو میدیدم من تنها کسی بودم که خوشحال بودم...نمیدونم شایدم من تنها کس نبودم....تازه پات هم بخاطر همون تصادف من بود که فلج شد چند وقت...تازه این کل ماجرا نیست ...من بیش ..آآآآمممم فک کنم 838 تا ادم کشتم ...که پدرم هم جزو هموناست ...که البته مامانم دستور این قتل رو داد ...چون میخواست همه دارایی هاش رو به بالا بکشه ....به هر حال اینارو بهت گفتم که بفهمی جدیم ...و با شوخی ندارم
کوک در حالی که نمیدونست چی داره میشنوه و جلوی چشماش رو خون گرفته بود گفت:تو چقدر باید ادم لجنی باشی؟.....اصلا احساسات نداری تووو؟
کوک یه مشت خوابوند در گوش تهیونگ
تهیونگ به ادماش دستور داد که ببرنش به زیر زمین و بزننش تا موقور بیاد
خب خلاصه داستان کوک مجبور بود قبول بکنه تا 1 سال توی کره پیش تهیونگ بمونه و نره امریکا بعد یه سال با تهیونگ قرار میزارن که کوک یه کاری کنه که کیمورا از کوک بدش بیاد و نره سمتش تا دیگه (اسپویل نمیکنممممم)
و تهیونگ نمیدونست که با این کارایی که کوک میکنه بیشتر کیمورا عاشقش میشه و نمیتونه عشقش رو فراموش کنه
خب بریم سراغ ادامه داستان
(از دید کوک)
من نمیتونم....واقعا نمتونم...خدایا کمکم کن..من بد جور اونو میخوامش..بدجور به بغلش نیاز دارم واقعا بدون اون نمیتونمم...
کوک رو انداختند جلوی تهیونگ
کوک یه نگاهی به فردی که روی مبل تک نفره نشسته کرد
تهیونگ درحالی که ته سیگارش رو توی جا سیگاری خاموش میکردگفت:خوش برگشتی به وطن برادر عزیز.
کوک خون های دهانش رو تف کرد به بیرون و بلند شد در مقابل تهیونگ وایساد و گفت:تویه عوضی ...چجوری میتونی با من اینکار رو کنی؟
تهیونگ پوز خندی زد و بلند شد وایساد وصورتش رو جدی کرد و گفت:همونطور که تو به من خیانت کردی و با عشقم رفتی توی رابطه
کوک تک خندی زد و گفت:عشقت؟....کیمورا؟....میدونی چقدر ازت متنفره؟
تهیونگ گفت:پس قضیه رو بهت گفت اره؟
کوک با قیافه جدی گفت:اره ...افرین خوب علاقتو نشون دادی...میدونی چیه؟....تو از اولشم همین بودی میخواستی همه چیز رو به زور به دست بیاری ....نمیتونی این حقیقت رو بپذیری که...که....تو شاید لیاقت این رو نداشته باشی...شاید اون طرف تورو دوست نداره ....همیشه نمیتونی این حقیقت رو بپذیری که یه عوضیی...همیشه میخواستم اینو بهت بگم...اما بخاطر اینکه بزرگتر بودی بهت احترام گذاشتم....ولی تو واقعا همینی تهیونگ...تو لایق همه چیز نیستی تو لیاقت هر چیزی یا هرکسی رو نداری نمیتونی همه چیز رو داشته باشی...اینو توی مخت فرو کن
تهیونگ در حالی که خون جلوی چشماش رو گرفته بودند گفت:تویه احمق....
و یک مشت نثار کوک کرد
کوک گوشه لبش رو پاک کرد و پوزخندی زد و گفت:چقدر زود حرفم رو ثابت کردی
تهیونگ یقه ی کوک رو گرفت و گفت:هی برام مهم نیست چی میگی ...اره درسته من به اون دختر تجاوز کردم و اونم الان ازم متنفره میدونم اما برام مهم نیس....اون ماله منه نه تو...من برای اولین بار توی عمرم عاشق شدم و نمیزارم به همین راحتی از چنگم در بره .....یا تویه عوضی اون رو ازم بگیری....1 سال اینجا توی کره میمونی ...اگه پات رواز گلیمت دراز تر کنی در سه سوت ثانیه کیمورا جونت میمیره ....فهمیدی؟
کوک گفت:چ؟مگه شهر هرته؟
گفت:بله هرته....بزار یه رازی رو بهت بگم
تهیونگ رفت رد گوش کوک گفت:من یه مافیام
کوک خنده ای سر داد و گفت:مافیا؟(خنده)خوشبختم منم ایلان ماسکم
تهیونگ گفت:اره میدونم باورت نمیشه اما بزار یه چیزی رو بهت بگم....عشق اول تو ..آآآآآ اسمش چی بود؟...اها اوم دن ...توی تصادف اتفاقی نمرد...من بودم که اون رو زیر کردم ...(خنده)وای یادش بخیر رفته بودین خرید عروسی اره؟...اخی...ولی میدونی چیه؟....وقتی نارحتیت رو میدیدم من تنها کسی بودم که خوشحال بودم...نمیدونم شایدم من تنها کس نبودم....تازه پات هم بخاطر همون تصادف من بود که فلج شد چند وقت...تازه این کل ماجرا نیست ...من بیش ..آآآآمممم فک کنم 838 تا ادم کشتم ...که پدرم هم جزو هموناست ...که البته مامانم دستور این قتل رو داد ...چون میخواست همه دارایی هاش رو به بالا بکشه ....به هر حال اینارو بهت گفتم که بفهمی جدیم ...و با شوخی ندارم
کوک در حالی که نمیدونست چی داره میشنوه و جلوی چشماش رو خون گرفته بود گفت:تو چقدر باید ادم لجنی باشی؟.....اصلا احساسات نداری تووو؟
کوک یه مشت خوابوند در گوش تهیونگ
تهیونگ به ادماش دستور داد که ببرنش به زیر زمین و بزننش تا موقور بیاد
خب خلاصه داستان کوک مجبور بود قبول بکنه تا 1 سال توی کره پیش تهیونگ بمونه و نره امریکا بعد یه سال با تهیونگ قرار میزارن که کوک یه کاری کنه که کیمورا از کوک بدش بیاد و نره سمتش تا دیگه (اسپویل نمیکنممممم)
و تهیونگ نمیدونست که با این کارایی که کوک میکنه بیشتر کیمورا عاشقش میشه و نمیتونه عشقش رو فراموش کنه
خب بریم سراغ ادامه داستان
(از دید کوک)
من نمیتونم....واقعا نمتونم...خدایا کمکم کن..من بد جور اونو میخوامش..بدجور به بغلش نیاز دارم واقعا بدون اون نمیتونمم...
- ۱۴.۰k
- ۲۳ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط