در گذرگاه زمان به #دوردستها می نگرم به آن سو.... به آن نا

در گذرگاه زمان به #دوردستها می نگرم به آن سو.... به آن ناکجا..... به آن ناپیدا..... به آنجا که می خواهم لحظه‌ای را بی دغدغه در آن مکان رویایی سپری کنم 
خود را به دستهای مهربان نسیم می سپارم تا مرا با وجود خود به آغوش آسمان ببرد، به آن اوج، به آن دست نیافتی....


@khanoOomiii
دیدگاه ها (۳)

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

داستان کودکانه «راز پروانه‌ی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسن...

گذرگاه زمان به دوردستها می نگرمبه آن سو ...به آن ناکجا ...به...

در گذرگاه زمان به دوردستها می نگرم به آن سو ... به آن ناکجا ...

مرا اینگونه باور کنکه عاشق تر ز نیلوفرتنم را با تن مرداب آمی...

خدایا!کاش آنقدر بزرگ بودم که می توانستم دستهای تو را که برای...

خدایا !ضعیفمو اقرار می کنم به ضعفم،فقیرم و اقرار می کنم به ف...

می خواهم زمان را به فراموشی بسپارمبه اندازه یک آه، به اندازه...

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه اندیشه ام اندیشه فرداست ...

بدین افسونگری وحشی نگاهیمزن بر چهره رنگ بی گناهیشرابی تو شرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط