در گذرگاه زمان به دوردستها می نگرم

در گذرگاه زمان به دوردستها می نگرم

به آن سو ...

به آن ناکجا ...

به آن ناپیدا ...

به آنجا که می خواهم لحظه‌ای را

بی دغدغه در آن مکان رویایی سپری کنم
 
خود را به دستهای مهربان نسیم می سپارم

تا مرا با وجود خود به آغوش آسمان ببرد

به آن اوج

به آن دست نیافتی...
دیدگاه ها (۱۵)

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

داستان کودکانه «ستاره‌ای که در قلب ما می‌درخشد» به نویسندگی ...

داستان کودکانه «راز پروانه‌ی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسن...

#سرنوشت‌ـ‌اشتباهپارت ۱ ﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋«گفتم، لعنتی در بزن!»صد...

گذرگاه زمان به دوردستها می نگرمبه آن سو ...به آن ناکجا ...به...

در گذرگاه زمان به #دوردستها می نگرم به آن سو.... به آن ناکجا...

مرا اینگونه باور کنکه عاشق تر ز نیلوفرتنم را با تن مرداب آمی...

تمام ترانه هایم ترنم یاد توستوتمام نفسهایم خلاصه در نفسهای ت...

#طـــو تنها درخت زیبای پر شکوفه‌ای هستیکه من برای حفظ آرامش ...

خدایا!کاش آنقدر بزرگ بودم که می توانستم دستهای تو را که برای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط