عشق خشن من

۲۳

نمیدونم چرا میچان به من و چنگکوک نگاه می‌کنه می‌خنده و توی گوش بابام چیزی میگه
ازشون پرسیدم
هانا.. چیزی شده
می چان .. نه عزیزم . چطور
هانا.. چیزی شده می‌خندید
میچان .. نه عزیزم
جنا.. خیلی خوشمزست ممنون
خدمتکار .. نوش جان . خواهش
دیگه تا آخر غذا کسی حرف نزد و

.....................‌..‌بعد از غذا ....................

جنا.. میگم بیا بازی کنیم
هانا.. مگه بچه هستی
جنا .. از این بازی های الکی . و بچه گونه که نمیگم
هانا.. پس چی
جنا.. بازی با پلی استیشن
هانا.. کدومش
جنا.. ماشینیش رو
هانا.. خوبه
جنا.. راستی دستش هست

هانا.. نمیدونم . وایسا بپرسم
هانا .. بابا . دوتا دسته های پلی استیشن سالم هست
حمید. . آره چطور
هانا.. میخواهیم بازی کنیم
انگار تعجب کردن
جنگکوک.. مگه بلدید
هانا.. حتما بلدم که خریدم
جنگکوک. حتما .. همین طور هست
دیگه چیزی نگفت ماهم دوتا دسته های پلی استیشن رو آردم و بازی رو شروع کردیم
حمید .. ببینم کدومتون میبرید
هانا.. اگر ببریم چی میشه
حمید .. بهتون پول میدم
جنا.. چقدر
حمید .. ...... گفت
هانا.. اوکی .. من که می‌دونم میبرم
جنا . میبینیم
هانا.. وقتی ضایع شدی میفهمی
جنا.. حالا چند دور بازی کنیم
هانا.. پنچ دور
جنا .‌ خوبه
شروع کردیم ..
هانا .. یس . من بردم
جنا.. هنوز دور اول هست
هانا.. به حرف حال
جنا.. من بردم .
هانا. تقلب کردی . ماشینت رو زدی به من من چپ کردم نتونستم به خط پایان برسم
جنا.. به من چه
هانا. دارم برات
جنا .. داشته باش
شروع کردیم
جنا.. باز من بردم . هورا
هانا. بیا بقیش
شرروع کردیم
هانا. من بردم
جنا.. ماشینم رو ترکوندی . اه
هانا.. این دکمه رو بزن درست میشه
هانا... باز من بردم . هورا . شکلکم واسش در آوردم
جنا .. اه . قبول نیست .
هانا .. بهونه نیار
هانا.. خوب بابا پولم
حمید .. میگم بریزن .
واسه تو هم میریزم جنا
جنا .. واقعاً
حمید . آره
هانا . چرا . من بردم اون که نبورد
حمید . نبرده باشه
هانا. قبول نیست . داری تقلب میکنید
جنا. تو حرف نزن .
هانا. من برم خوب ..
جنا . میخواستی نبری
هانا. واست بستنی نمیخرم
جنا . نخر
من هم عصبی ولو شدم روی مبل عصبی جنگکوک هم داشت با خنده من رو نگاه میکرد خوشحال شد ناراحت شدم . بی ادب





بچه ها با این که شرط هارو انجام ندادید گذاشتم

شرط ..
لایک . ۱۰
کامنت .. ۱۰
دیدگاه ها (۷)

پارت ۵۳🌅 ویو آتکم‌کم آفتاب داشت پایین می‌رفت و آسمون نارنجی ...

موج انتقادات بچه انقلابی ها به پزشکیان شروع شد همان همان عزی...

جرئتی که حقیقت شدپارت ۵آخرین دور، یکی از پسرها گفت: «حقیقت ...

Part "67"☆ویو تهیونگ☆بعد از جلسه با جونگ‌کوک، تمام مسیر برگش...

Why Did I Fall in Love with You? P²⁷ | Truth or DareView: Ho...

رمان عشق ممنوع

نه !میدونین #ترامپ چطور سقوط کرد ؟!با سیاست "" سنگ مفت , گنج...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑 🎀🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «یه چیز کوچیک، فقط ب...

Forced to be by your sideبه اجبار کنار توpart: 28صبح روز بعد...

اگه هدف‌های بزرگی داری، ولی هم‌زمان کارهات رو عقب می‌ندازی، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط