୨୧ ─────────────── ୨୧
୨୧ ─────────────── ୨୧
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑 🎀🎧
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «یه چیز کوچیک، فقط برای تو...» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
صبح روز بعد، لیلی وقتی وارد شرکت شد، روی میزش یک پاکت کوچیک دید.
این بار هیچ اسمی روش نبود.
فقط یک علامت کوچک:
🖤
لیلی همان لحظه فهمید کار کیه.
— باز شروع شد...
پاکت رو باز کرد.
داخلش یک بند باریک برای گوشی بود؛ ساده، سفید و صورتی.
کنارش یک کاغذ کوچیک قرار داشت.
«گفتم یه چیز دیگه هم بهش اضافه میکنم.»
لیلی لبخند زد.
همون لحظه صدای جنگکوک از پشت سرش اومد:
— خوبه؟
لیلی برگشت.
— خیلی.
— مطمئنی؟
— آره.
بند رو جلوی گوشیاش گرفت.
— ولی چرا این؟
جنگکوک نزدیکتر اومد.
— چون اون پیک رو نمیتونستی همهجا با خودت ببری.
— و اینو میتونم؟
— آره.
— پس یعنی هر جا برم...
جنگکوک لبخند زد.
— یه چیز کوچیک از اون روز رو همراهت داری.
لیلی چند ثانیه بهش نگاه کرد.
— تو خیلی به جزئیات توجه میکنی.
جنگکوک آرام گفت:
— فقط وقتی مربوط به تو باشه.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🫧 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
ظهر، لیلی مشغول کار بود که یکی از همکارها صدایش زد.
— لیلی، این فایلها رو باید تا عصر آماده کنیم.
— باشه.
جنگکوک که از کنار میز رد میشد، مکث کرد.
— کمک نمیخوای؟
لیلی خندید.
— تو؟
— آره.
— تو که هیچکدوم از این کارها رو بلد نیستی.
— میتونم یاد بگیرم.
— پنج دقیقه بعد خسته میشی.
— امتحان کن.
لیلی چند برگه جلوش گذاشت.
— اینا رو مرتب کن.
جنگکوک نشست.
دو دقیقه بعد گفت:
— چرا اینا اینقدر زیاده؟
لیلی زد زیر خنده.
— دیدی گفتم!
— نه، من هنوز تسلیم نشدم.
— آقای مشکی، این کار برای تو ساخته نشده.
— ولی برای کنار تو بودن ساخته شده.
لیلی ناگهان ساکت شد.
جنگکوک هم انگار تازه فهمید چه گفته.
هر دو به هم نگاه کردند.
بعد جنگکوک لبخند زد.
— خب... منظورم کمک بود.
لیلی با خنده گفت:
— آره، معلومه.
ولی گونههایش کمی سرخ شده بود.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🎀 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
عصر، وقتی کارشان تمام شد، لیلی وسایلش را جمع کرد.
جنگکوک کنار در منتظرش بود.
— بریم؟
— کجا؟
— یه دور قدم بزنیم.
— الان؟
— آره.
لیلی لبخند زد.
— باشه.
در مسیر، جنگکوک ناگهان پرسید:
— لیلی؟
— هوم؟
— اگه یه روز دیگه نتونم مثل الان هر روز ببینمت چی؟
لیلی مکث کرد.
— چرا نتونی؟
— ممکنه برنامههام بیشتر بشه.
لیلی لبخند کوچکی زد.
— خب... بالاخره کارته.
جنگکوک چند قدم ساکت راه رفت.
بعد گفت:
— ولی من نمیخوام فاصلهمون بیشتر بشه.
لیلی بهش نگاه کرد.
— منم نمیخوام.
جنگکوک لبخند زد.
— پس خوبه.
— چی خوبه؟
— اینکه فقط من اینطوری فکر نمیکنم.
لیلی لبخند زد.
اما هیچکدام چیزی بیشتر نگفتند.
چون بعضی حرفها...
وقتی هر دو نفر جوابشان را میدانند، دیگر لازم نیست بلند گفته شوند.
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝒓𝒕 𝟐𝟑
୨୧ ─────────────── ୨୧
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برآی پآرت بعدی :🎀⃢၍
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟿𝟻🎀⩥
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟶🎀⩥
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟸𝟻🎀⩥
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑 🎀🎧
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «یه چیز کوچیک، فقط برای تو...» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
صبح روز بعد، لیلی وقتی وارد شرکت شد، روی میزش یک پاکت کوچیک دید.
این بار هیچ اسمی روش نبود.
فقط یک علامت کوچک:
🖤
لیلی همان لحظه فهمید کار کیه.
— باز شروع شد...
پاکت رو باز کرد.
داخلش یک بند باریک برای گوشی بود؛ ساده، سفید و صورتی.
کنارش یک کاغذ کوچیک قرار داشت.
«گفتم یه چیز دیگه هم بهش اضافه میکنم.»
لیلی لبخند زد.
همون لحظه صدای جنگکوک از پشت سرش اومد:
— خوبه؟
لیلی برگشت.
— خیلی.
— مطمئنی؟
— آره.
بند رو جلوی گوشیاش گرفت.
— ولی چرا این؟
جنگکوک نزدیکتر اومد.
— چون اون پیک رو نمیتونستی همهجا با خودت ببری.
— و اینو میتونم؟
— آره.
— پس یعنی هر جا برم...
جنگکوک لبخند زد.
— یه چیز کوچیک از اون روز رو همراهت داری.
لیلی چند ثانیه بهش نگاه کرد.
— تو خیلی به جزئیات توجه میکنی.
جنگکوک آرام گفت:
— فقط وقتی مربوط به تو باشه.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🫧 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
ظهر، لیلی مشغول کار بود که یکی از همکارها صدایش زد.
— لیلی، این فایلها رو باید تا عصر آماده کنیم.
— باشه.
جنگکوک که از کنار میز رد میشد، مکث کرد.
— کمک نمیخوای؟
لیلی خندید.
— تو؟
— آره.
— تو که هیچکدوم از این کارها رو بلد نیستی.
— میتونم یاد بگیرم.
— پنج دقیقه بعد خسته میشی.
— امتحان کن.
لیلی چند برگه جلوش گذاشت.
— اینا رو مرتب کن.
جنگکوک نشست.
دو دقیقه بعد گفت:
— چرا اینا اینقدر زیاده؟
لیلی زد زیر خنده.
— دیدی گفتم!
— نه، من هنوز تسلیم نشدم.
— آقای مشکی، این کار برای تو ساخته نشده.
— ولی برای کنار تو بودن ساخته شده.
لیلی ناگهان ساکت شد.
جنگکوک هم انگار تازه فهمید چه گفته.
هر دو به هم نگاه کردند.
بعد جنگکوک لبخند زد.
— خب... منظورم کمک بود.
لیلی با خنده گفت:
— آره، معلومه.
ولی گونههایش کمی سرخ شده بود.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🎀 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
عصر، وقتی کارشان تمام شد، لیلی وسایلش را جمع کرد.
جنگکوک کنار در منتظرش بود.
— بریم؟
— کجا؟
— یه دور قدم بزنیم.
— الان؟
— آره.
لیلی لبخند زد.
— باشه.
در مسیر، جنگکوک ناگهان پرسید:
— لیلی؟
— هوم؟
— اگه یه روز دیگه نتونم مثل الان هر روز ببینمت چی؟
لیلی مکث کرد.
— چرا نتونی؟
— ممکنه برنامههام بیشتر بشه.
لیلی لبخند کوچکی زد.
— خب... بالاخره کارته.
جنگکوک چند قدم ساکت راه رفت.
بعد گفت:
— ولی من نمیخوام فاصلهمون بیشتر بشه.
لیلی بهش نگاه کرد.
— منم نمیخوام.
جنگکوک لبخند زد.
— پس خوبه.
— چی خوبه؟
— اینکه فقط من اینطوری فکر نمیکنم.
لیلی لبخند زد.
اما هیچکدام چیزی بیشتر نگفتند.
چون بعضی حرفها...
وقتی هر دو نفر جوابشان را میدانند، دیگر لازم نیست بلند گفته شوند.
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝒓𝒕 𝟐𝟑
୨୧ ─────────────── ୨୧
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برآی پآرت بعدی :🎀⃢၍
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟿𝟻🎀⩥
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟶🎀⩥
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟸𝟻🎀⩥
- ۱۳.۱k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط