برای گفتن من شعر هم به گِل مانده
برای گفتن من شعر هم به گِل مانده
نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده
صدا،که مرهم فریاد بودزخمِ مرا
به پیش درد عظیم دلم خجل مانده
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست،دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست
دیری ست که از خانه خرابان جهانم
بر سقفِ فروریخته ام چلچله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هرچند که تا منزل تو فاصله ای نیست
رو به روی تو کی ام من؟یه اسیر سرسپرده
چهره ی تکیده ای که تو غبار آینه مرده
من برای تو چی هستم؟کوه تنهای تحمل
بین ما پل عذابه،من خسته،پایه ی پُل
ای که نزدیکی مث من به من،اما خیلی دوری
خوب نگام کن تا ببینی چهره ی درد و صبوری…
نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده
صدا،که مرهم فریاد بودزخمِ مرا
به پیش درد عظیم دلم خجل مانده
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست،دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست
دیری ست که از خانه خرابان جهانم
بر سقفِ فروریخته ام چلچله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هرچند که تا منزل تو فاصله ای نیست
رو به روی تو کی ام من؟یه اسیر سرسپرده
چهره ی تکیده ای که تو غبار آینه مرده
من برای تو چی هستم؟کوه تنهای تحمل
بین ما پل عذابه،من خسته،پایه ی پُل
ای که نزدیکی مث من به من،اما خیلی دوری
خوب نگام کن تا ببینی چهره ی درد و صبوری…
- ۳.۹k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط