#۲۰

#۲۰
کوک:میخواستی چه غلطی کنی هان؟(داد آروم)زودباش اون تیغ رو بده من
داریا یه قدم عقب رفت و تیغ رو تو مشتاش گرفت و گفت
داریا:میخواید چیکار
کوک:گفتم اون گ.ه رو بده من(داد)
داریا سرشو تکون داد
کوک:داریا خودت میدونی سگ شم چی میشه میدونی تیکه تیکت میکنم اونو بده من زودباش(عربده)
داریا دستشو دراز کرد و تیغ رو به کوک داد که کوک تیغ رو انداخت اونور کوک نزدیک داریا شد و تو صورتش قرید
کوک:تا وقتی اینجایی تو باید زنده بمونی هروقت پاتو از این خونه گذاشتی بیرون میتونی بمیری
داریا:دوست داری بمیرم
کوک کمی مکث کرد و گفت
کوک:همونی که بهت گفتم
داریا:جواب منو بده
کوک:آره(عربده)
داریا دیگه ساکت شد
کوک:گمشو تو زود باش
داریا از کنار کوک رد شد و رفت کوک به طرف تو حولش میداد
و از اون شب تو عمارت سکوت مرگباری حاکم شد اون شب دخترک به خشن ترین شکل ممکن به ف.ک رفت زمان قرار داد تموم شده بود قبل از رفتنش نامه ای در آورد و شروع کرد نوشتن
متن نامه:
نمیدانم از کجا شروع کنم از وقتی دیدمت یا از بعدش تو تمام این یک سال که باهات بودم فکر نمی‌کردم وابسته یه مرد اخمو بداخلاق بشم همین برا من جذاب بود من از اینجا میرم ولی روحم اینجا میمونه چون اون هم پیش تو پناه آورده بود زیاد حرف نمی‌زنم ولی عاشقتم جئون جونگ کوک (داریا)
......
با صدا زدنش از جانب آجوما کاغذ رو تا کرد و از اتاق بیرون رفت
آجوما:دخترم(بغض)
داریا:چرا گریه می‌کنی آجوما چیزی نشده
آجوما:تو مثل دختر من میمونی وقتی اینجا بودی احساس تنهایی نمی‌کردم بعد تو اینجا خیلی از بین می‌ره
داریا:واقعا؟فکر نکنم آجوما من زیاد وقت ندارم لطفا این نامه رو بزار اتاق ارباب اینکارو می‌کنی
آجوما:آره عزیزم زود باش برو ارباب و بقیه تو اتاق منتظرتن
بعد همو بغل کردنو و داریا به طرف در اتاق رفت نفس عمیقی کشید و وارد اتاق شد با دیدن یه مرد که همون مردی بود که تو اون مهمونی دیده بودش و دوتا بادیگارد سیاه پوش و کوک تعظیمی کرد
داریا:سلام
یونگی:اووو اون چقدر زیباست جئون حق داشتی بخاطرش این همه پول بگیری
کوک:زود بیا اینجا
داریا آروم نزدیک میز رفت برگه ای جلوش بود درسته هم برگه طلاق هم برگه فروخته شدنش خودکار رو برداشت کوک پشتشو کرد که مین لب زد
یونگی:کوک هنوز وقت حرف زدن باهم رو دارین
کوک:چرا باید با بردم حرف بزنم
یونگی:گفتم شاید دیگه هیچ وقت نبینیش
کوک:فقط امضاش کن
داریا زیر برگه رو امضا کرد
داریا:میتونم یه لحظه.....
یونگی:وقت نداریم زود من بیرون وایستادم
اون سه تا رفتن داریا نزدیک کوک شد و کنارش وایساد
داریا:خیلی ممنون بخاطر این سه سال واسم خاطره شد با اینکه خاطره خوبی نداشتیم
دیدگاه ها (۳)

پارت ۷

پارت ۲۲

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

پارت چهار دخترا کم کم رفتن و فقط سونی موندسونی هم زود رفت تو...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

پارت ۴ | جلسه‌ی دردسرسازظهر شده بود و همه برای جلسه‌ی مهم آم...

این مرد فقط با یه نگاه النی عروسی رو لغو کرد اون‌وقت شما هنو...

Cruel Love پارت ۱۳ولی حرف گوش نمی‌کرد خلاصه رسیدیم خونه پرت...

{مافیایی برای من}پارت:۴اون آجوما بود/سلام پسرم آقای بوگوم کا...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶¹ویو: اتفردا...دست کوک رو گرفتم و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط