فرشته ی من
فرشته ی من
ویو رزی
جواب ندادم چون ممکن بود جیمین پشت در باشه
دوباره صدای در اومد که همراهش صدای لیا بود که گفت
لیا:رزی منم میتونم بیام تو؟
رزی:آره آره بیا تو
لیا درو باز کرد آروم اومد روی تخت کنارم نشست
لیا:ناراحت که نشدی از حرف جیمین....ببین جیمین زود عصبانی میشه و از کوره در میره
پس اگه دیدی یه حرفی زد و ولی عصبانی بود بدون که از ته دلش نبوده همینطوری گفته
رزی:نه بابا..چرا باید سر یه دعوای کوچولو ناراحت بشم...ولی فعلا باهاش قهرم تا معذرت خواهی نکنه باهاش حرف نمیزنم
لیا:وای افرین..قشنگ حرصشو در بیار
..راستی جرا لباس بیرونی پوشیدی
رزی:اها خواستن بیام بهت بگم که توهم حاظر ش باهم بریم بیرون واسه ی شام یا چیزایی لازم دارم تا بخریم
لیا:وای اخجوننننن قرارههه باتو برم بیرون
همینجا وایسا میرم سریع حاظر شم
رزی:آروم باش دختر(خنده)
سریع رفت بیرون منم رفتم جلو اینه تا موهامو مرتب کنم
بعد چند دقیقه لیا با نفس نفس اومد تو اتاق
لیا:وای....سعی..کردم سریع...آماده بشم...بریم(نفس نفس)
رزی:آروم باش:خنده)
بریم
رفتیم پایین بدون اینکه به جیمین نگا کنم رفتم دم در
لیا هم به جیمین گفت که کجا میریم چون میخواستم نشون بدم باهاش قهرم سریع گفتم به لیا:بیا دیگه
اونم اوند باهم رفتم بیرون همینطوری داشتیم راه میرفتیم...واقعا زمین جای قشنگیه
رزی:ميگما زمین هم خوب قشنگه این ساختمونهای بلند رو نگا چقد نورانین
لیا:این داخل شهره بیرون توی طبیعت خیل خوشگل ترههه
رزی:واقعا...پس باید بهم قول بدی منو ببری اونجا واقعا دوست دارم کل زمینو بگردم
لیا:وای من از خدامه...میدونی چیه من خیلی وقته با کسی بیرون نرفتم..جیمین همچیو برام ممنوع کردا بود میگفت چون خواهر یه مافیای بیرون رفتن برات خطرناکه ممکنه بدزدنت و ازت بعنوان گروگان استفاده کنن
رزی:اونو که راس میگ..ولی اینکه دیگه نزاره اصلا بری بیرون خیلی بدجنسیه
لیا:اوهوم..اها اینجا..من عاشق این فروشگاه هستم خیلی خوبه کلی چیز میز های خفن داره
رزی:چقد بزرگههه....فقط لیا من نمیدونم غدای زمین چجوریه باید بگی چه موادی میخوان
لیا:اون با من....اممم بنظرم کیمچی ...دوکبوکی...و..نودل درست کنیم
رزی:من نمیدونم فقط خوشمزه باشن چون طلعت مهمونمونه
لیا:نترس عالینن
رزی:خوبه پس بریمممم
ویو لیا
با رزی رفتیم تو فروشگاه
رزی واقعا...ادامه دارد
اسلاید دو لباس لیا برای بیرون
ویو رزی
جواب ندادم چون ممکن بود جیمین پشت در باشه
دوباره صدای در اومد که همراهش صدای لیا بود که گفت
لیا:رزی منم میتونم بیام تو؟
رزی:آره آره بیا تو
لیا درو باز کرد آروم اومد روی تخت کنارم نشست
لیا:ناراحت که نشدی از حرف جیمین....ببین جیمین زود عصبانی میشه و از کوره در میره
پس اگه دیدی یه حرفی زد و ولی عصبانی بود بدون که از ته دلش نبوده همینطوری گفته
رزی:نه بابا..چرا باید سر یه دعوای کوچولو ناراحت بشم...ولی فعلا باهاش قهرم تا معذرت خواهی نکنه باهاش حرف نمیزنم
لیا:وای افرین..قشنگ حرصشو در بیار
..راستی جرا لباس بیرونی پوشیدی
رزی:اها خواستن بیام بهت بگم که توهم حاظر ش باهم بریم بیرون واسه ی شام یا چیزایی لازم دارم تا بخریم
لیا:وای اخجوننننن قرارههه باتو برم بیرون
همینجا وایسا میرم سریع حاظر شم
رزی:آروم باش دختر(خنده)
سریع رفت بیرون منم رفتم جلو اینه تا موهامو مرتب کنم
بعد چند دقیقه لیا با نفس نفس اومد تو اتاق
لیا:وای....سعی..کردم سریع...آماده بشم...بریم(نفس نفس)
رزی:آروم باش:خنده)
بریم
رفتیم پایین بدون اینکه به جیمین نگا کنم رفتم دم در
لیا هم به جیمین گفت که کجا میریم چون میخواستم نشون بدم باهاش قهرم سریع گفتم به لیا:بیا دیگه
اونم اوند باهم رفتم بیرون همینطوری داشتیم راه میرفتیم...واقعا زمین جای قشنگیه
رزی:ميگما زمین هم خوب قشنگه این ساختمونهای بلند رو نگا چقد نورانین
لیا:این داخل شهره بیرون توی طبیعت خیل خوشگل ترههه
رزی:واقعا...پس باید بهم قول بدی منو ببری اونجا واقعا دوست دارم کل زمینو بگردم
لیا:وای من از خدامه...میدونی چیه من خیلی وقته با کسی بیرون نرفتم..جیمین همچیو برام ممنوع کردا بود میگفت چون خواهر یه مافیای بیرون رفتن برات خطرناکه ممکنه بدزدنت و ازت بعنوان گروگان استفاده کنن
رزی:اونو که راس میگ..ولی اینکه دیگه نزاره اصلا بری بیرون خیلی بدجنسیه
لیا:اوهوم..اها اینجا..من عاشق این فروشگاه هستم خیلی خوبه کلی چیز میز های خفن داره
رزی:چقد بزرگههه....فقط لیا من نمیدونم غدای زمین چجوریه باید بگی چه موادی میخوان
لیا:اون با من....اممم بنظرم کیمچی ...دوکبوکی...و..نودل درست کنیم
رزی:من نمیدونم فقط خوشمزه باشن چون طلعت مهمونمونه
لیا:نترس عالینن
رزی:خوبه پس بریمممم
ویو لیا
با رزی رفتیم تو فروشگاه
رزی واقعا...ادامه دارد
اسلاید دو لباس لیا برای بیرون
- ۳.۰k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط