گس لایتر/ ادامه پارت ۲۴۳
*******************************************
چندان منتظر نمونده بود ولی کلافه شد... پاشو به کف ماشین میزد که نشون از بی حوصلگیش میداد...
با صدای ماشینی که وارد عمارت شد نگاهش به بیرون جلب شد...
پیاده شد که سمتش بره... چون تصور میکرد که یکی از راننده هاشونه...
از کنار ماشین خودش قدمی به جلو برنداشت... و فقط از دور تماشا میکرد که کی از ماشین پیاده میشه...
وقتی بایول پیاده شد هنوز وضعیت عادی بود...
اما با دیدن کسی که از طرف راننده پایین اومد سر جای خودش خشک شد و حرکت نداشت...
چیزی که بیشتر از دیدنشون همراه هم عذابش میداد این بود که بایول منتظر موند تا جیمین هم همراهیش کنه... و دونفری به سمتش اومدن...
باور کردنی نبود!... چیزی که داشت با چشم خودش میدید رو دیگه نمیتونست انکار کنه...
گلوش خشکید... به دقت به تصویری که میدید دقت کرد و مدام توی ذهنش میپرسید که آیا درست میبینه!
بایول مهربونی که تمام ثانیه های هر روزش رو تشنه ی دیدار جونگکوک بود و با دیدنش مثل غنچه ای که باز بشه میشکفت حالا شونه به شونه ی کس دیگه قدم برمیداشت و جونگکوک مقابلش بود نه همراهش!....
ذهنش به قدری دچار شوک شده بود که متوجه نبود بایول و جیمین روبروش ایستادن...
بایول: سلام
جیمین: سلام...
با اینکه میخواست جواب بده ولی زبونش حرکت نمیکرد... انگار که کوچکترین دستوری از مغزش نمیرسید و کاملا قفل شده بود...
در عوض... سرشو تکون داد و با بی میلی جوابشونو رسوند...
بایول: چرا اومدی؟
جونگکوک: میخوام جونگ هون رو ببرم...
به سختی جواب داد ولی نگاهش پی حرکات جیمین بود که بهش نزدیک میشد و شونشو به شونه ی بایول تکیه میداد...
بایول: اگر بمونه چی میشه؟...
این بار خیره به چشمای بایول زد و با لحنی که به طعنه شباهت داشت گفت: سرت شلوغه... بهتره نباشه
بایول: منظورت چیه؟
جونگکوک: هیچی... فقط پسرمو بیار...
دیوونه شده بود و با زحمت در تلاش بود خودشو کنترل کنه... از سر حرص با بایول صحبت میکرد... احساسی که در این لحظه توی وجودش داشت درست شبیه زمانی بود که اختلالش بهش تحمیل میکرد...
درست شبیه همون لحظاتی که احساس خفگی... تپش قلب و اضطراب شدید داشت...
از دیدن بایول همراه کس دیگه شدیدا عصبی میشد چون هیچوقت انتظار نداشت بایول اونو کنار بزاره...قبلا زیادی به خودش مطمئن بود...
حتی احتمال چنین چیزیو نمیداد و وقتی به واقعیت پیوست باعث شد ورای تصورش ناراحت و عصبی بشه...
توی ذهنش از بایول یه آدم عاشق... شاد و شدیدا وابسته ی خودش ساخته بود و حالا که اون فرق کرده بود سوزش عجیبی رو توی قلبش حس میکرد...
خاطرات خوبی که از آدمها داریم و سالها مرورشون میکنیم تا زمانی به ما حس خوبی میدن که آدمهاش هم فرقی نکرده باشن...
وقتی اون اشخاص تغییر میکنن خاطراتی که مطابق با شخصیت جدیدشون نیست ما رو آزار میدن!...
با اخمی که تحویل جونگکوک داد سمت عمارت رفت...
جیمین قدمی برداشت که بازوش بین انگشتای جونگکوک اسیر شد...
با تعجب بهش نگاه کرد....
جیمین: چیکار میکنی؟
جونگکوک: نباید بزاری ازتون شایعه پخش بشه.... برای هیچکدوممون خوب نیست!
جیمین: درسته... برای هیچکدوممون شایعه خوب نیست
جونگکوک: پس مراقب رفتارت باش تا ازش شایعه نسازن
جیمین: ولی... اخیرا از من هیچ شایعه ای پخش نشده.... هرچی بوده درسته!!!...
با لبخند موذیانه ای که خیره به جونگکوک زد جملشو تموم کرد...
جونگکوک از جمله ای که شنید دستشو از بازوی جیمین گرفت و انداختش...
فکرشم نمیکرد چنین جوابی بشنوه... هنوزم اصرار داشت اخبار رو شایعه فرض کنه ولی حرفای جیمین بدتر از قبل ناامیدش کرد...
.
.
.
.
جونگ هون رو توی بغلش آورد و خانوم جی وون هم وسایلشو آورده بود و سمت ماشین جئون برد...
بایول بچه رو بوسید و با اینکه میل نداشت به تحویل دادنش ولی به سمت جونگکوک گرفتش...
بایول:مراقب پسرم باش...
بدون اینکه بهش جواب بده بچه رو گرفت و رفت....
چندان منتظر نمونده بود ولی کلافه شد... پاشو به کف ماشین میزد که نشون از بی حوصلگیش میداد...
با صدای ماشینی که وارد عمارت شد نگاهش به بیرون جلب شد...
پیاده شد که سمتش بره... چون تصور میکرد که یکی از راننده هاشونه...
از کنار ماشین خودش قدمی به جلو برنداشت... و فقط از دور تماشا میکرد که کی از ماشین پیاده میشه...
وقتی بایول پیاده شد هنوز وضعیت عادی بود...
اما با دیدن کسی که از طرف راننده پایین اومد سر جای خودش خشک شد و حرکت نداشت...
چیزی که بیشتر از دیدنشون همراه هم عذابش میداد این بود که بایول منتظر موند تا جیمین هم همراهیش کنه... و دونفری به سمتش اومدن...
باور کردنی نبود!... چیزی که داشت با چشم خودش میدید رو دیگه نمیتونست انکار کنه...
گلوش خشکید... به دقت به تصویری که میدید دقت کرد و مدام توی ذهنش میپرسید که آیا درست میبینه!
بایول مهربونی که تمام ثانیه های هر روزش رو تشنه ی دیدار جونگکوک بود و با دیدنش مثل غنچه ای که باز بشه میشکفت حالا شونه به شونه ی کس دیگه قدم برمیداشت و جونگکوک مقابلش بود نه همراهش!....
ذهنش به قدری دچار شوک شده بود که متوجه نبود بایول و جیمین روبروش ایستادن...
بایول: سلام
جیمین: سلام...
با اینکه میخواست جواب بده ولی زبونش حرکت نمیکرد... انگار که کوچکترین دستوری از مغزش نمیرسید و کاملا قفل شده بود...
در عوض... سرشو تکون داد و با بی میلی جوابشونو رسوند...
بایول: چرا اومدی؟
جونگکوک: میخوام جونگ هون رو ببرم...
به سختی جواب داد ولی نگاهش پی حرکات جیمین بود که بهش نزدیک میشد و شونشو به شونه ی بایول تکیه میداد...
بایول: اگر بمونه چی میشه؟...
این بار خیره به چشمای بایول زد و با لحنی که به طعنه شباهت داشت گفت: سرت شلوغه... بهتره نباشه
بایول: منظورت چیه؟
جونگکوک: هیچی... فقط پسرمو بیار...
دیوونه شده بود و با زحمت در تلاش بود خودشو کنترل کنه... از سر حرص با بایول صحبت میکرد... احساسی که در این لحظه توی وجودش داشت درست شبیه زمانی بود که اختلالش بهش تحمیل میکرد...
درست شبیه همون لحظاتی که احساس خفگی... تپش قلب و اضطراب شدید داشت...
از دیدن بایول همراه کس دیگه شدیدا عصبی میشد چون هیچوقت انتظار نداشت بایول اونو کنار بزاره...قبلا زیادی به خودش مطمئن بود...
حتی احتمال چنین چیزیو نمیداد و وقتی به واقعیت پیوست باعث شد ورای تصورش ناراحت و عصبی بشه...
توی ذهنش از بایول یه آدم عاشق... شاد و شدیدا وابسته ی خودش ساخته بود و حالا که اون فرق کرده بود سوزش عجیبی رو توی قلبش حس میکرد...
خاطرات خوبی که از آدمها داریم و سالها مرورشون میکنیم تا زمانی به ما حس خوبی میدن که آدمهاش هم فرقی نکرده باشن...
وقتی اون اشخاص تغییر میکنن خاطراتی که مطابق با شخصیت جدیدشون نیست ما رو آزار میدن!...
با اخمی که تحویل جونگکوک داد سمت عمارت رفت...
جیمین قدمی برداشت که بازوش بین انگشتای جونگکوک اسیر شد...
با تعجب بهش نگاه کرد....
جیمین: چیکار میکنی؟
جونگکوک: نباید بزاری ازتون شایعه پخش بشه.... برای هیچکدوممون خوب نیست!
جیمین: درسته... برای هیچکدوممون شایعه خوب نیست
جونگکوک: پس مراقب رفتارت باش تا ازش شایعه نسازن
جیمین: ولی... اخیرا از من هیچ شایعه ای پخش نشده.... هرچی بوده درسته!!!...
با لبخند موذیانه ای که خیره به جونگکوک زد جملشو تموم کرد...
جونگکوک از جمله ای که شنید دستشو از بازوی جیمین گرفت و انداختش...
فکرشم نمیکرد چنین جوابی بشنوه... هنوزم اصرار داشت اخبار رو شایعه فرض کنه ولی حرفای جیمین بدتر از قبل ناامیدش کرد...
.
.
.
.
جونگ هون رو توی بغلش آورد و خانوم جی وون هم وسایلشو آورده بود و سمت ماشین جئون برد...
بایول بچه رو بوسید و با اینکه میل نداشت به تحویل دادنش ولی به سمت جونگکوک گرفتش...
بایول:مراقب پسرم باش...
بدون اینکه بهش جواب بده بچه رو گرفت و رفت....
- ۱۱۰.۸k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۹۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط