Forced to be by your side
Forced to be by your side
به اجبار کنار تو
part: 33
طبقه بالا، جنا توی اتاقش نشسته بود.
ناگهان صدای افتادن چیزی رو شنید.
جنا: جینا؟!
منتظر جواب موند.
اما هیچ صدایی نیومد.
جنا: جینااا؟ کجایی؟!
دلش شور افتاد.
با تمام توانش سعی کرد ویلچر رو حرکت بده و از اتاق بیرون بره.
وقتی به راهرو رسید، دید جینا پایین پلهها روی زمین افتاده.
جنا: جییینااااا! 😭
قلبش تند میزد.
با عجله خودش رو به پلهها رسوند و با تلاش زیاد از ویلچر جدا شد تا خودش رو به جینا برسونه.
جنا: جینا؟! صدای منو میشنوی؟!
کنارش نشست و آروم شونهش رو تکون داد.
جنا: جینا، توروخدا جواب بده!
اما جینا هیچ واکنشی نشون نمیداد.
جنا با دستهای لرزون گوشیش رو برداشت و شماره جونگکوک رو گرفت.
چند لحظه بعد...
جونگکوک: چی شده، جنا؟
جنا با گریه گفت:
جنا: داداش... بیا خونه! زود بیاااا! 😭
جونگکوک: جنا؟! چی شده؟!
جنا: جینا... جینا روی زمین افتاده! بیدار نمیشه!
جونگکوک: چی؟!
جنا: توروخدا زود بیا!
تماس قطع شد.
جونگکوک سریع از جاش بلند شد.
جیمین: چی شده؟!
جونگکوک: جینا بیهوش شده. باید بریم!
هر دو با عجله از شرکت بیرون رفتن.
---
چند دقیقه بعد، ماشین جلوی عمارت ترمز کرد.
جونگکوک حتی صبر نکرد ماشین کاملاً خاموش بشه؛ سریع پیاده شد و به سمت در دوید.
جونگکوک: جنااا!
جنا از پایین پلهها با گریه صداش زد:
جنا: اینجاییم!
جونگکوک وارد سالن شد.
همین که چشمش به جینا افتاد، سر جاش خشک شد.
جینا بیحرکت روی زمین افتاده بود و جنا با نگرانی کنارش نشسته بود.
جونگکوک سریع خودش رو بهشون رسوند و کنار جینا زانو زد.
جونگکوک: جینا؟!
جوابی نیومد.
جونگکوک با نگرانی صورتش رو نگاه کرد.
جونگکوک: جینا، صدای منو میشنوی؟!
اما جینا هنوز بیهوش بود...
و جونگکوک برای اولین بار نمیدونست باید چیکار کنه.
ادامه دارد...
چطور بوددد؟ 💋❤️
به اجبار کنار تو
part: 33
طبقه بالا، جنا توی اتاقش نشسته بود.
ناگهان صدای افتادن چیزی رو شنید.
جنا: جینا؟!
منتظر جواب موند.
اما هیچ صدایی نیومد.
جنا: جینااا؟ کجایی؟!
دلش شور افتاد.
با تمام توانش سعی کرد ویلچر رو حرکت بده و از اتاق بیرون بره.
وقتی به راهرو رسید، دید جینا پایین پلهها روی زمین افتاده.
جنا: جییینااااا! 😭
قلبش تند میزد.
با عجله خودش رو به پلهها رسوند و با تلاش زیاد از ویلچر جدا شد تا خودش رو به جینا برسونه.
جنا: جینا؟! صدای منو میشنوی؟!
کنارش نشست و آروم شونهش رو تکون داد.
جنا: جینا، توروخدا جواب بده!
اما جینا هیچ واکنشی نشون نمیداد.
جنا با دستهای لرزون گوشیش رو برداشت و شماره جونگکوک رو گرفت.
چند لحظه بعد...
جونگکوک: چی شده، جنا؟
جنا با گریه گفت:
جنا: داداش... بیا خونه! زود بیاااا! 😭
جونگکوک: جنا؟! چی شده؟!
جنا: جینا... جینا روی زمین افتاده! بیدار نمیشه!
جونگکوک: چی؟!
جنا: توروخدا زود بیا!
تماس قطع شد.
جونگکوک سریع از جاش بلند شد.
جیمین: چی شده؟!
جونگکوک: جینا بیهوش شده. باید بریم!
هر دو با عجله از شرکت بیرون رفتن.
---
چند دقیقه بعد، ماشین جلوی عمارت ترمز کرد.
جونگکوک حتی صبر نکرد ماشین کاملاً خاموش بشه؛ سریع پیاده شد و به سمت در دوید.
جونگکوک: جنااا!
جنا از پایین پلهها با گریه صداش زد:
جنا: اینجاییم!
جونگکوک وارد سالن شد.
همین که چشمش به جینا افتاد، سر جاش خشک شد.
جینا بیحرکت روی زمین افتاده بود و جنا با نگرانی کنارش نشسته بود.
جونگکوک سریع خودش رو بهشون رسوند و کنار جینا زانو زد.
جونگکوک: جینا؟!
جوابی نیومد.
جونگکوک با نگرانی صورتش رو نگاه کرد.
جونگکوک: جینا، صدای منو میشنوی؟!
اما جینا هنوز بیهوش بود...
و جونگکوک برای اولین بار نمیدونست باید چیکار کنه.
ادامه دارد...
چطور بوددد؟ 💋❤️
- ۱.۰k
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط