#شب‌جمعست یادکنیم شهداء رو ولو با ذکر یک صلوات

#شب‌جمعست یادکنیم شهداء رو ولو با ذکر یک صلوات
#خدمت_به_همسر...

👇 از جبهه که میومد...
میپرسید:
"چی یاد گرفتی…؟!"
یه بار با خنده گفتم :
"یه کم حدیث یاد گرفتم که به نفع خودمه...!!!
.
👤 یکی از مسئولین گفته:
"امام علی(ع) و فاطمه زهرا(س)...
کارای خونه رو با هم تقسیم میکردن...
مثلاً...حضرت زهرا(س)هیزم می‌آوردن و حضرت علی(ع)عدس پاک می‌کردن...!!!"
.
👇 من به شوخی گفته بودم...کلی خندید...
اما بعدش گفت :
"حالا پاشو برو...عدس بیار پاک کنم…!!!
چون شنیدم…مکلف شدم این کارو انجام بدم..."
.
🔹 گفتم:"عدس نداریم ولی لپه هست..."
لپه‌ها رو آوردم...
ریخت توی سینی…داشت پاک می‌کرد که زنگ خونه به صدا در اومد...!سریع سینی رو هل داد زیر تخت...😂
مادرم بود… احوالپرسی کرد و زود رفت…
.
گفتم:
"چی شدددد...؟!
ترسیدی مادرم ببینه داری لپه پاک می کنی...؟"
گفت : "نه...گفتم یا مادر منه یا مادر تو...
اگه مادر من باشه...ناراحت میشه ببینه عروسش به پسرش کار داده...!!!
اگه مادر تو باشه...حتماً میگه نسیبه رو لوس میکنی...!!!
نمیخواستم ناراحتشون کنم…
لازم نیست کسی بدونه من دارم لپه پاک می‌کنم…تو بدونی کافیه…
برای من مهم تویی "

👈 به علی تجلّایی با اون همه اُبُهّت و رفتار نظامیش...نمیومد که تو خونه...
لپه پاک کنه یا...ظرف بشوره...!
ولی تا می‌دید به کمکش نیاز دارم…سریع میومد کمکم...

راوی : همسر شهید
#سردارشهیدعلی‌تجلایی
#اَللهُم‌َصَل‌ِّعَلی‌مُحَمَد‌وَآل‌ِمُحَمّدوَعَجّل‌فرَجَهُم

🆔 http://sapp.ir/emoqavem_razavi
دیدگاه ها (۱)

Pat:8اسم: عاشق چشماش شدمکوکی. زنگ زدم به ا.ت و گفتم امروز وس...

پارت: 29 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*شب فضای خونه از هوای پیست ...

رمان لونا و ویلیام -قسمت آخر بخش۱

P³⁰The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

السلام علیک یا بنت امیرالمومنین یاعقیله بنی هاشم

رمان رویای او وقسم به تمام مقدساتم که تو رویای منی 🫀پارت:11*...

تکپارتی از شوگا وقتی دخترش بودی ولی اصلا دوستت نداشت:)سلام م...

#چند_خاطره🔸چند روایت کوتاه از زندگی شهید محمود مظاهری🌼 #مبار...

پارت: 15 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**سینی نقره‌ای تو دست‌هام ط...

رمان (پسری که زود بزرگ شد) چپتر ۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط