{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت: 29 (بخش2)

پارت: 29 (بخش2)

**زاویه دید: هیزل*

شب فضای خونه از هوای پیست هم خفه‌کننده‌تر بود.
پشت میزِ لَقِ آشپزخونه نشسته بودم. دفترِ تاریخم جلوم باز بود اما چشمام روی کلماتِ تاریکِ روی کاغذ سر می‌خورد بدون اینکه حتی یه کلمه از درس رو بفهمم فقط با خودکارم گوشه‌ی صفحه‌ها رو خط‌خطی می‌کردم و سیاه می‌کردم.

مادرم با لباسِ فرمِ رستوران که بوی روغن‌سوخته و پیاز داغ می‌داد وارد آشپزخونه شد. دو تا لیوان چایِ کیسه‌ای ریخت و یکی رو با صدا گذاشت رو میز دقیقاً روی دفترم. صورتش از خستگیِ شیفتِ دوازده ساعته کش اومده بود و زیر چشماش گود افتاده بود روبروم نشست و با یه دست پشتِ گردنش رو ماساژ داد.

بدون مقدمه گفت: «امروز عصر مربی دیویس بهم زنگ زد.»
خودکار تو دستم متوقف شد. قلبم یه ضربان رو جا انداخت. سرم رو آوردم بالا. «چی گفت؟»

مادرم به لیوان چایش خیره شد. «گفت افت کردی گفت حواست همه‌جا هست جز پیست. پرسید مشکل خانوادگی داریم یا نه.» دستش رو از رو گردنش برداشت و گذاشت رو میز. نگاهش قفل شد تو نگاهم. «هیزل ما روی این بورسیه حساب کردیم. می‌فهمی؟ می‌دونی که من با ماهی هزار و دویست تا انعامِ رستوران نمی‌تونم حتی یه ترمِ شهریه‌ی اون دانشگاهِ لعنتی رو بدم. اگه این بورسیه رو از دست بدی آینده‌ت نابود می‌شه. همه‌چیز دود می‌شه میره هوا.»

«از دستش نمی‌دم.» صدام مثل یه زمزمه‌ی توخالی بود.

«اما داری می‌دی» مادرم یهو منفجر شد. دستش رو کوبید رو میز جوری که چای تو لیوان‌ها لرزید. وحشت و استیصال تو صداش موج می‌زد. «من بهت گفتم... هزار بار بهت گفتم با اون پسره‌ی عوضی نگرد بهت گفتم دنیای ما با اونا فرق داره اونا می‌تونن اشتباه کنن، می‌تونن گند بزنن و خانواده‌شون با پول همه‌چیز رو جمع کنه. اما تو چی؟ تو هیچ پشتوانه‌ای نداری هیزل. تو اگه بیفتی، کسی نیست دستت رو بگیره چند وقته همه جا عکست با اون پسره پر شده .»
صداش یهو افت کرد و با یه لحنِ پر از ناامیدی که مثل خنجر تو سینه‌ام فرو رفت گفت: «گاهی... گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید من اشتباه کردم. شاید اصلاً اون‌قدر که فکر می‌کردیم برای این سطح از فشار و رقابت آماده نیستی»

حرفش مثل یه سیلیِ محکم و آبدار بود تو صورتم.
دهنم باز موند. «فکر می‌کنی من ضعیفم؟» صدام داشت می‌لرزید. «فکر می‌کنی کم آوردم و توانش رو ندارم؟ تو واقعاً این‌طوری فکر می‌کنی؟»

مادرم صورتش رو تو دست‌های زبر و کارکرده‌اش پنهون کرد و شونه‌هاش افتاد. «من فقط می‌ترسم هیزل لعنتی، من خیلی می‌ترسم می‌ترسم در نهایت مثل من گیر بیفتی تو این زندگی... که مجبور بشی واسه چند دلار انعام به آدمایی لبخند بزنی که حالت ازشون به هم می‌خوره و تمام رویاهات همون‌جا پشتِ سینکِ ظرفشوییِ رستوران از بین بره.»

صندلی رو با یه حرکتِ خشن دادم عقب. پایه‌های صندلی رو کف‌پوشِ کهنه‌ی آشپزخونه صدای جیغِ آزاردهنده‌ای داد. بلند شدم. بغضی که روزها تو گلوم گیر کرده بود، داشت خفه‌ام می‌کرد. نمی‌تونستم اونجا بمونم. نمی‌تونستم به چشم‌های ناامیدِ مادرم نگاه کنم.
«من اگه تا همنجاشم پابه پات دووم آوردم یعنی قویم، لطفا مجبورم نکن دوباره بهت بگم من قرار نیست مثل تو بشم .» کلمات رو با یه خشونتِ عجیب از لای دندون‌هام پرت کردم بیرون. «و اون بورسیه‌ی کوفتی رو هم می‌گیرم.»

دویدم تو اتاقم و در رو محکم پشت سرم بستم. کلید رو چرخوندم.
چراغ رو روشن نکردم. تو همون تاریکی سُر خوردم پایین و روی کف‌پوش چوبی نشستم. پاهام رو بغل کردم و سرم رو گذاشتم رو زانوهام.

توی سرم غوغا بود. زین بهم گفته بود یه «دردسر» و «پروژه‌ی خیریه» هستم. گفته بود به دردِ دنیای واقعی نمی‌خورم. کلوئی و بقیه‌ی دوستام نمی‌تونستن درکم کنن و فقط با نگاه‌های ترحم‌آمیزشون حالم رو به هم می‌زدن. و حالا مادرم... پناهگاهم... او هم فکر می‌کرد من ضعیفم و قراره شکست بخورم.

من کاملاً، مطلقاً و به شکلِ وحشتناکی تنها بودم.

سرم رو آوردم بالا و تو تاریکی به جفت کفش‌های ورزشیِ رنگ‌ورورفته‌ام که گوشه‌ی اتاق افتاده بود، خیره شدم.
آدم‌ها همیشه ترکت می‌کنن. یا با حرف‌هاشون می‌شکنندت، یا با ناامیدیشون هیچ شاهزاده‌ای قرار نبود بیاد نجاتم بده. هیچ‌کس قرار نبود بیاد اشکام رو پاک کنه بگه *همه‌چیز درست می‌شه* هیچ‌کس قرار نبود فردا تو پیستِ مسابقه به جای من بدوه.

با پشتِ دست اشکِ سمجی که از چشمم چکیده بود رو با خشونت پاک کردم صورتم از اشک خیس و یخ‌زده بود، اما قلبم داشت یواش‌یواش مثل یه تیکه سنگ سفت می‌شد.
من باید می‌رفتم تو اون پیستِ لعنتی. باید ثابت می‌کردم که حتی وقتی هیچی برام نمونده، حتی وقتی باکم کاملاً خالیه و موتورم سوخته... هنوز هم می‌تونم خودم رو روی زمین بکشم از اون خطِ پایان رد بشم.
دیدگاه ها (۱۲)

❤️✨🛐

❤️✨🛐

پارت: 29 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**می‌گن وقتی بدنت به نهایتِ...

❤️✨🛐

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط