سرزمین خاموشی:قسمت دو
با صدای مادرم از خواب باشدم؛دیدم مادر در حال جستوجو در کمد لباس هایم هست . با لحن ناراحتی گفتم:(مادر اول صبح داری چه کار می کنی؟مثلا امروز روز تعطیلم بود).مادر با اخمی بهم نگاه کرد و گفت:(خیر سرت چند روز دیگه میخواند بیاند خواستگاریت،عین خیالت هم نیست؛کمدت هم که خالی تر از مغز عمهات هست،اگر هم کسی ندونه که دختری با دیدن کمدت مطمئن میشه نری). سعی کردم خودم رو بزنم به کوچه علی چپ وای مادرم به سمتم ی بالشت پرت کرد و گفت اگه بلند نشم دماری ازم در میاره که پرنده ها به حالم گریه کنند.
سر میز صبحونه بحثی به غیر از خواستگاری پیش نمی امد،برام جایی تعجب داشت چرا انقدر بهش اهمیت می دهند،چون قرار بود بهش جواب نه بدم مثل بقیه قرار نبود وصالی صورت بگیره.از صحبت های پدرم متوجه شدم که جای مالشون نیست اسمشون هم خوب دررفته؛پدرم از این ادم های بی منطق نبود که من رو مجبور به ازدواج با کسی کنه اما همین منطقی بودنش داره کار دستم میده چود از دیشب تا الان که سعی می کنم به پدرم بگم نه،پدر میگه حتما باید ی دلیل منطقی بیارم تا این وصلت رو به هم بزنه.تنها دلیلم هم اینه که این اتصال باعث دور شدنم از خانوادهام میشه که خانوادهام میگند مگه بچهای هنوز،و می گویند که دلیل منطقی نیست و تنها امیدم برای جواب رد دادن خودشه،یعنی امیدوارم ی مشکل ظاهری یا اخلاقی داشته باشه تا بتونم با مدرک ردش کنم .
عصر با مادرم رفتیم بازار تا لباس مناسب پیدا کنیم،دوست داشتم لباس مشکی بگیرم ولی مادرم اجازه نداد،گفت نحسی میاره تو زندگیت. در آخر هم ی پیراهن بلند دخترونه خریدم. شب که رفتم خونه با این فکر که چطور این بحث ازدواج باید تموم شه روزم رو به پایان رسوندم .
فردا بعد کار رفتم خونهی خواهرم،زندگی خواهرم رو که میبینم حسرت می خورم چون اون با عشق ازدواج کرد البته عشقش منطقی بودنش و مرد مناسبی رو انتخاب کرده اون مرد رو هم پدرم به خواهرم معرفی کرده بود،ولی داستان من با خواهرم فرق داره،شوهر خواهرم،خواهرم رو برد ی خونهٔ دیگه نه ی کشور دیگه تازه هم زبان هم هستند اما من چیزی؟من که حال و حوصله عشق رو هم ندارم یا اصلا طرف رو ندیدهام یا حتا نمی تونم باهاش حرف بزنم....حالم خوب نیست،حال پریشانی دارم؛این ی مسئلهی ساده نیست مسئله آینده منه ،زندگی منه...فردا شب همه چیز معلوم خواهد شد.
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
#تیک_تاک #ایران #مرگ_بر_امریکا #اینستاگرام #یوتیوب #گوگل #انگیزشی #ویسگون #کیپاپ #کیدراما #مود #ترند #استری_کیدز #اکسپلور #مود #استایل #ولاگ
سر میز صبحونه بحثی به غیر از خواستگاری پیش نمی امد،برام جایی تعجب داشت چرا انقدر بهش اهمیت می دهند،چون قرار بود بهش جواب نه بدم مثل بقیه قرار نبود وصالی صورت بگیره.از صحبت های پدرم متوجه شدم که جای مالشون نیست اسمشون هم خوب دررفته؛پدرم از این ادم های بی منطق نبود که من رو مجبور به ازدواج با کسی کنه اما همین منطقی بودنش داره کار دستم میده چود از دیشب تا الان که سعی می کنم به پدرم بگم نه،پدر میگه حتما باید ی دلیل منطقی بیارم تا این وصلت رو به هم بزنه.تنها دلیلم هم اینه که این اتصال باعث دور شدنم از خانوادهام میشه که خانوادهام میگند مگه بچهای هنوز،و می گویند که دلیل منطقی نیست و تنها امیدم برای جواب رد دادن خودشه،یعنی امیدوارم ی مشکل ظاهری یا اخلاقی داشته باشه تا بتونم با مدرک ردش کنم .
عصر با مادرم رفتیم بازار تا لباس مناسب پیدا کنیم،دوست داشتم لباس مشکی بگیرم ولی مادرم اجازه نداد،گفت نحسی میاره تو زندگیت. در آخر هم ی پیراهن بلند دخترونه خریدم. شب که رفتم خونه با این فکر که چطور این بحث ازدواج باید تموم شه روزم رو به پایان رسوندم .
فردا بعد کار رفتم خونهی خواهرم،زندگی خواهرم رو که میبینم حسرت می خورم چون اون با عشق ازدواج کرد البته عشقش منطقی بودنش و مرد مناسبی رو انتخاب کرده اون مرد رو هم پدرم به خواهرم معرفی کرده بود،ولی داستان من با خواهرم فرق داره،شوهر خواهرم،خواهرم رو برد ی خونهٔ دیگه نه ی کشور دیگه تازه هم زبان هم هستند اما من چیزی؟من که حال و حوصله عشق رو هم ندارم یا اصلا طرف رو ندیدهام یا حتا نمی تونم باهاش حرف بزنم....حالم خوب نیست،حال پریشانی دارم؛این ی مسئلهی ساده نیست مسئله آینده منه ،زندگی منه...فردا شب همه چیز معلوم خواهد شد.
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
#تیک_تاک #ایران #مرگ_بر_امریکا #اینستاگرام #یوتیوب #گوگل #انگیزشی #ویسگون #کیپاپ #کیدراما #مود #ترند #استری_کیدز #اکسپلور #مود #استایل #ولاگ
- ۱۴۱
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط