رمان :(مان تا وقتی که عاشقت شدم )
𓂃 𐙚 پارت ۳۴
رینا مشغول خوردن خوراکیها شد، ولی من فقط یه آبمیوه گرفتم و مشغول تماشای بقیه شدم.
داشتیم از موسیقی لذت میبردیم که رینا صدام کرد.
$: ا/ت...
×: هوم؟
$: اون ته نیست؟
نگاهم ناخودآگاه به سمتی که اشاره میکرد رفت.
درست میگفت...
تهیونگ اونجا بود، اما تنها نبود.
یه دختر کنارش ایستاده بود و دستش رو گرفته بود.
همین تصویر باعث شد چیزی توی قلبم فرو بریزه.
نمیدونستم چرا دیدن اون صحنه اینقدر ناراحتم کرده بود.
کوک هم تهیونگ رو دید و صداش کرد تا بیاد پیش ما.
وقتی تهیونگ اومد، فقط چند ثانیه به من نگاه کرد.
بغض عجیبی توی گلوم جمع شده بود، اما نمیخواستم کسی بفهمه
رینا متوجه حالم شد
آروم جوری که فقط خودم بشنوم گفت
$: خوبی؟
×: آره، خوبم.
$:باشه ولی لبخند بزن
×:باش
اما دوباره چشمم به تهیونگ افتاد.
دختره داشت لپ ته یونگ رو میبوسید
باور کردنش برام سخت بود.
رینا متوجه شد.
$: ا/ت...
×: هوم؟
$: قرار بود لبخند بزنی.
بغض توی گلومم رو قورت دادم.
×: باشه، ولی الان میرم دستشویی.
کیفم رو برداشتم و سمت سرویس رفتم.
𓂃 𐙚 ویو سرویس
دست و صورتم رو شستم و رژ قرمزم رو تمدید کردم.
همین موقع صدایی از پشت سرم اومد:
؟: خانم کوچولو...
با شنیدن این کلمه یاد تهیونگ افتادم.
برگشتم و وقتی چشم تو چشمش شدم، تازه فهمیدم کیه.
سونگوو.
×: سلام.
سونگوو: سلام خانم کوچولو.
×: کی اومدی سئول؟
سونگوو: صبح. فکر نمیکردم اینجا ببینمت.
×: منم فکر نمیکردم.
سونگوو: تنها اومدی؟
×: نه، با دوستام.
لبخند زد.
سونگوو: پس منم به جمعتون اضافه میشم.
×: خوش اومدی.
سونگوو به بازوش اشاره کرد و من بازوش رو گرفتم و باهم رفتیم بیرون.
وقتی به میز رسیدیم، تهیونگ منو با سونگوو دید و اخم کوتاهی کرد.
با سونگوو نشستیم، اما هرچی زمان میگذشت، نگاههای سنگین تهیونگ رو بیشتر حس میکردم.
سرمو برگردوندم و با چشمهای خمارش روبهرو شدم.
چند لحظه بعد نگاهم رو دزدیدم.
کوک فهمید و گفت:
کوک: میگن کسایی که عاشقن، نمیتونن بیشتر از چند دقیقه به چشمهای عشقشون نگاه کنن...
بعد نگاهش رو من موند
×: چیه؟ چرا اینطوری نگاه میکنی؟
کوک با لبخند شیطنتی گفت:
کوک: یعنی خودت نمیدونی؟
×: نه، نمیدونم.
بعد خم شدم تا نوشیدنیم رو بردارم، اما سونگوو با تعجب نگام کرد.
سونگوو: تو تا حالا از این نوشیدنی نخوردی، درسته؟
×: آره، اولین بارمه.
سونگوو: یادمه یه بار بهم گفتی وقتی خیلی ناراحت میشی، نوشیدنی میخوری.
جیمین سریع پرسید:
جیمین: آت، از چی ناراحتی؟
بغضم گرفت.
یورا با خنده گفت:
یورا: آت چی شده؟ نکنه عشقت بهت خیانت کرده؟
منم خندیدم.
×: من عشقی ندارم.
تهیونگ با شنیدن این حرف سرشو بالا آورد؛ انگار انتظار شنیدن این جمله رو نداشت.
توی ذهنم فقط یه سؤال بود:
«چرا گفتم عشقی ندارم؟ اصلاً این کلمه از کجا اومد؟»
داشتم نوشیدنیم رو میخوردم که تهیونگ صدام کرد.
&: ا/ت...
دستم همونجا متوقف شد.
آروم سرمو بالا آوردم و بهش نگاه کردم.
به نظرتون ته با آت چی کار داره؟ 👀
𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
...ادامه دارد
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
رینا مشغول خوردن خوراکیها شد، ولی من فقط یه آبمیوه گرفتم و مشغول تماشای بقیه شدم.
داشتیم از موسیقی لذت میبردیم که رینا صدام کرد.
$: ا/ت...
×: هوم؟
$: اون ته نیست؟
نگاهم ناخودآگاه به سمتی که اشاره میکرد رفت.
درست میگفت...
تهیونگ اونجا بود، اما تنها نبود.
یه دختر کنارش ایستاده بود و دستش رو گرفته بود.
همین تصویر باعث شد چیزی توی قلبم فرو بریزه.
نمیدونستم چرا دیدن اون صحنه اینقدر ناراحتم کرده بود.
کوک هم تهیونگ رو دید و صداش کرد تا بیاد پیش ما.
وقتی تهیونگ اومد، فقط چند ثانیه به من نگاه کرد.
بغض عجیبی توی گلوم جمع شده بود، اما نمیخواستم کسی بفهمه
رینا متوجه حالم شد
آروم جوری که فقط خودم بشنوم گفت
$: خوبی؟
×: آره، خوبم.
$:باشه ولی لبخند بزن
×:باش
اما دوباره چشمم به تهیونگ افتاد.
دختره داشت لپ ته یونگ رو میبوسید
باور کردنش برام سخت بود.
رینا متوجه شد.
$: ا/ت...
×: هوم؟
$: قرار بود لبخند بزنی.
بغض توی گلومم رو قورت دادم.
×: باشه، ولی الان میرم دستشویی.
کیفم رو برداشتم و سمت سرویس رفتم.
𓂃 𐙚 ویو سرویس
دست و صورتم رو شستم و رژ قرمزم رو تمدید کردم.
همین موقع صدایی از پشت سرم اومد:
؟: خانم کوچولو...
با شنیدن این کلمه یاد تهیونگ افتادم.
برگشتم و وقتی چشم تو چشمش شدم، تازه فهمیدم کیه.
سونگوو.
×: سلام.
سونگوو: سلام خانم کوچولو.
×: کی اومدی سئول؟
سونگوو: صبح. فکر نمیکردم اینجا ببینمت.
×: منم فکر نمیکردم.
سونگوو: تنها اومدی؟
×: نه، با دوستام.
لبخند زد.
سونگوو: پس منم به جمعتون اضافه میشم.
×: خوش اومدی.
سونگوو به بازوش اشاره کرد و من بازوش رو گرفتم و باهم رفتیم بیرون.
وقتی به میز رسیدیم، تهیونگ منو با سونگوو دید و اخم کوتاهی کرد.
با سونگوو نشستیم، اما هرچی زمان میگذشت، نگاههای سنگین تهیونگ رو بیشتر حس میکردم.
سرمو برگردوندم و با چشمهای خمارش روبهرو شدم.
چند لحظه بعد نگاهم رو دزدیدم.
کوک فهمید و گفت:
کوک: میگن کسایی که عاشقن، نمیتونن بیشتر از چند دقیقه به چشمهای عشقشون نگاه کنن...
بعد نگاهش رو من موند
×: چیه؟ چرا اینطوری نگاه میکنی؟
کوک با لبخند شیطنتی گفت:
کوک: یعنی خودت نمیدونی؟
×: نه، نمیدونم.
بعد خم شدم تا نوشیدنیم رو بردارم، اما سونگوو با تعجب نگام کرد.
سونگوو: تو تا حالا از این نوشیدنی نخوردی، درسته؟
×: آره، اولین بارمه.
سونگوو: یادمه یه بار بهم گفتی وقتی خیلی ناراحت میشی، نوشیدنی میخوری.
جیمین سریع پرسید:
جیمین: آت، از چی ناراحتی؟
بغضم گرفت.
یورا با خنده گفت:
یورا: آت چی شده؟ نکنه عشقت بهت خیانت کرده؟
منم خندیدم.
×: من عشقی ندارم.
تهیونگ با شنیدن این حرف سرشو بالا آورد؛ انگار انتظار شنیدن این جمله رو نداشت.
توی ذهنم فقط یه سؤال بود:
«چرا گفتم عشقی ندارم؟ اصلاً این کلمه از کجا اومد؟»
داشتم نوشیدنیم رو میخوردم که تهیونگ صدام کرد.
&: ا/ت...
دستم همونجا متوقف شد.
آروم سرمو بالا آوردم و بهش نگاه کردم.
به نظرتون ته با آت چی کار داره؟ 👀
𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
...ادامه دارد
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
- ۱۲.۹k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط