فرار من
۳۷
برگشت جدی به کتی جون نگاه کرد
جنگکوک... مامان بزار برای یک روز دیگه من خستم
کتی جون.... باشه مادر هر جور راحتی
دلم به حالش سوخت این زن بعد از چند سال اومده کره به خاطر من نمیتونه بره . ولی من هم نمی تونستم برم اگر من رو ببینن... حتی یک درصد!!
سرم رو تکان دادم به جنگکوک که داشت نگاهم میکرد لبخند زدم
کاملا بی اراده..این پسر اون قدر ها هم بد نبود . شاید تصور من از همه پسر ها برمیگشت به دون سوجون و کاراش... ولی دون سوجون و جنگکوک اصلا شبیه هم نبودن
توی زمانی که مجبور بودم هر روز ریخت نحس دون سوجونو رو ببینم روز به روز بیشتر پی میبوردم که دو نسوجون واقعاً روانیه!!
ولی جنگکوک با این که خیلی مغروره ولی توی شرایط بد میتونه درک کنه و کمک کنه مثل الان...
انگشت هام رو گذاشتم کنار شقیقه هام امشب زیادی دارم میرم توی فکر این اصلا واسه نقشی که داشتم واسه کتی جون بازی میکردم خوب نبود . سعی کردم حواسم رو بدم به کتی جون
کتی جون .... حالا این جشن رو کی میخواید بگیرید
جنگکوک که معلوم بود زیاد از این موضوع حسن راضی نیست دستی توی موهاش کشید. توی این مدت فهمیده بودم وقتی این کار رو میکنه با عصبانیه یا کلافست یا گیجه... از فکر خودم تعجب کردم ...
جنگکوک... مامان جان حالا واسه ی این کار ها خیلی زوده. حالا بزارید خستیتون در بره حتما میگیریم...
کتی جون دلخور... کاملا معلوم بود
کتی جون.... وا مادر همچنین میگی خستگی انگار از خود آمریکا تا این جا رو پیاده اومدم بابا خستگی مال صبح بود که با خواب رفع شد
جنا فوری ابرو بالا انداخت و با لبخند مصنوعی جمعش کرد
جنا.....جنگکوک کتی جون راست میگه دیگه..بیخودی نگران نباش
جنگکوک ناچار تایید کرد
جنگکوک....من حرفی ندارم..پس بزارین پی فردا شب که فردا هم کار هاش رو بکنیم
بعد همه به من نگاه کردن که کلا ساکت بودم. لبخندی زدم
یوری..... خوبه.منم موافقم
جنا و کتی جون لبخندی زدن و جنگکوک با یک اخم خیلی محو رفت توی فکر....
خیلی دوست داشتم بدونم چرا با این دور همی مخالفه
برگشت جدی به کتی جون نگاه کرد
جنگکوک... مامان بزار برای یک روز دیگه من خستم
کتی جون.... باشه مادر هر جور راحتی
دلم به حالش سوخت این زن بعد از چند سال اومده کره به خاطر من نمیتونه بره . ولی من هم نمی تونستم برم اگر من رو ببینن... حتی یک درصد!!
سرم رو تکان دادم به جنگکوک که داشت نگاهم میکرد لبخند زدم
کاملا بی اراده..این پسر اون قدر ها هم بد نبود . شاید تصور من از همه پسر ها برمیگشت به دون سوجون و کاراش... ولی دون سوجون و جنگکوک اصلا شبیه هم نبودن
توی زمانی که مجبور بودم هر روز ریخت نحس دون سوجونو رو ببینم روز به روز بیشتر پی میبوردم که دو نسوجون واقعاً روانیه!!
ولی جنگکوک با این که خیلی مغروره ولی توی شرایط بد میتونه درک کنه و کمک کنه مثل الان...
انگشت هام رو گذاشتم کنار شقیقه هام امشب زیادی دارم میرم توی فکر این اصلا واسه نقشی که داشتم واسه کتی جون بازی میکردم خوب نبود . سعی کردم حواسم رو بدم به کتی جون
کتی جون .... حالا این جشن رو کی میخواید بگیرید
جنگکوک که معلوم بود زیاد از این موضوع حسن راضی نیست دستی توی موهاش کشید. توی این مدت فهمیده بودم وقتی این کار رو میکنه با عصبانیه یا کلافست یا گیجه... از فکر خودم تعجب کردم ...
جنگکوک... مامان جان حالا واسه ی این کار ها خیلی زوده. حالا بزارید خستیتون در بره حتما میگیریم...
کتی جون دلخور... کاملا معلوم بود
کتی جون.... وا مادر همچنین میگی خستگی انگار از خود آمریکا تا این جا رو پیاده اومدم بابا خستگی مال صبح بود که با خواب رفع شد
جنا فوری ابرو بالا انداخت و با لبخند مصنوعی جمعش کرد
جنا.....جنگکوک کتی جون راست میگه دیگه..بیخودی نگران نباش
جنگکوک ناچار تایید کرد
جنگکوک....من حرفی ندارم..پس بزارین پی فردا شب که فردا هم کار هاش رو بکنیم
بعد همه به من نگاه کردن که کلا ساکت بودم. لبخندی زدم
یوری..... خوبه.منم موافقم
جنا و کتی جون لبخندی زدن و جنگکوک با یک اخم خیلی محو رفت توی فکر....
خیلی دوست داشتم بدونم چرا با این دور همی مخالفه
- ۲۴.۴k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط