تکپارتی جیمین
باران اشک
در دنیایی که رنگها محو شده بودند و تنها خاکستریِ بیرحمی بر آن سایه افکنده بود، ا/ت و جیمین، دو ستارهی درخشان، در میان سیاهیها میدرخشیدند. جیمین، برادر بزرگتر، تکیهگاه محکم ا/ت بود؛ کسی که با لبخندش، خورشید را به خانهشان میآورد و با آغوشش، ترسها را از دل ا/ت میزدود.
آنها در خانهای کوچک و قدیمی، با دیوارهایی که حکایت از سالها تنهایی داشتند، زندگی میکردند. پدر و مادرشان، در یک حادثهی ناگوار، دنیا را ترک کرده بودند و این دو، تنها بازماندگانِ یک خاطرهی تلخ شده بودند. جیمین، با تمام وجودش، تلاش میکرد تا جای خالی پدر و مادر را پر کند و ا/ت، با نگاههای مهربانش، به او دلگرمی میبخشید.
سالها گذشت و ا/ت، همچون گلی زیبا، شکوفا شد. جیمین، با دیدن موفقیتهای خواهرش، به خود میبالید. اما سرنوشت، نقشهی دیگری در سر داشت. بیماریِ لاعلاجی، سایهی شوم خود را بر زندگی جیمین انداخت.
روزها به شب بدل میشدند و بیماری، جیمین را ضعیف و ضعیفتر میکرد. ا/ت، با قلبی شکسته، در کنار برادرش مینشست و اشک میریخت. دستهای لرزانش را در دستان جیمین میگذاشت و با کلماتی پر از عشق و امید، سعی میکرد او را تسکین دهد.
جیمین، با لبخندی تلخ، به ا/ت نگاه میکرد. میدانست که زمانش رو به اتمام است. یک شب، که ماه کامل در آسمان میدرخشید، جیمین دست ا/ت را گرفت و با صدایی ضعیف زمزمه کرد: "ا/ت، من همیشه کنارت هستم. هیچوقت فراموش نکن که چقدر دوستت دارم."
چشمانش از اشک پر شد و آخرین نفسش را بیرون داد. ا/ت، با فریادی سوزناک، نام برادرش را صدا زد. آن شب، آسمان نیز به یاد جیمین، گریست و بارانی سیلآسا، بر خانهی محقرشان بارید.
ا/ت، در دنیایی از غم و اندوه، تنها مانده بود. خانهی خالی، طنین صدای جیمین را در خود داشت و هر گوشهای، یادآور خاطرات مشترکشان بود. او با اشک، به عکسهای جیمین نگاه میکرد و با زمزمه، با او حرف میزد.
سالها گذشت و ا/ت، با زخمهای عمیقی در قلبش، به زندگی ادامه داد. هر روز، به یاد جیمین، گلی را در باغچهی کوچکش میکاشت و با اشکهایش، آن را آبیاری میکرد.
و در پایان، ا/ت، همچون ستارهای خاموش، به برادرش پیوست. دو روح، در آسمان، دوباره به هم رسیدند و در آغوش هم، برای همیشه، آرام گرفتد.
پایان........
در دنیایی که رنگها محو شده بودند و تنها خاکستریِ بیرحمی بر آن سایه افکنده بود، ا/ت و جیمین، دو ستارهی درخشان، در میان سیاهیها میدرخشیدند. جیمین، برادر بزرگتر، تکیهگاه محکم ا/ت بود؛ کسی که با لبخندش، خورشید را به خانهشان میآورد و با آغوشش، ترسها را از دل ا/ت میزدود.
آنها در خانهای کوچک و قدیمی، با دیوارهایی که حکایت از سالها تنهایی داشتند، زندگی میکردند. پدر و مادرشان، در یک حادثهی ناگوار، دنیا را ترک کرده بودند و این دو، تنها بازماندگانِ یک خاطرهی تلخ شده بودند. جیمین، با تمام وجودش، تلاش میکرد تا جای خالی پدر و مادر را پر کند و ا/ت، با نگاههای مهربانش، به او دلگرمی میبخشید.
سالها گذشت و ا/ت، همچون گلی زیبا، شکوفا شد. جیمین، با دیدن موفقیتهای خواهرش، به خود میبالید. اما سرنوشت، نقشهی دیگری در سر داشت. بیماریِ لاعلاجی، سایهی شوم خود را بر زندگی جیمین انداخت.
روزها به شب بدل میشدند و بیماری، جیمین را ضعیف و ضعیفتر میکرد. ا/ت، با قلبی شکسته، در کنار برادرش مینشست و اشک میریخت. دستهای لرزانش را در دستان جیمین میگذاشت و با کلماتی پر از عشق و امید، سعی میکرد او را تسکین دهد.
جیمین، با لبخندی تلخ، به ا/ت نگاه میکرد. میدانست که زمانش رو به اتمام است. یک شب، که ماه کامل در آسمان میدرخشید، جیمین دست ا/ت را گرفت و با صدایی ضعیف زمزمه کرد: "ا/ت، من همیشه کنارت هستم. هیچوقت فراموش نکن که چقدر دوستت دارم."
چشمانش از اشک پر شد و آخرین نفسش را بیرون داد. ا/ت، با فریادی سوزناک، نام برادرش را صدا زد. آن شب، آسمان نیز به یاد جیمین، گریست و بارانی سیلآسا، بر خانهی محقرشان بارید.
ا/ت، در دنیایی از غم و اندوه، تنها مانده بود. خانهی خالی، طنین صدای جیمین را در خود داشت و هر گوشهای، یادآور خاطرات مشترکشان بود. او با اشک، به عکسهای جیمین نگاه میکرد و با زمزمه، با او حرف میزد.
سالها گذشت و ا/ت، با زخمهای عمیقی در قلبش، به زندگی ادامه داد. هر روز، به یاد جیمین، گلی را در باغچهی کوچکش میکاشت و با اشکهایش، آن را آبیاری میکرد.
و در پایان، ا/ت، همچون ستارهای خاموش، به برادرش پیوست. دو روح، در آسمان، دوباره به هم رسیدند و در آغوش هم، برای همیشه، آرام گرفتد.
پایان........
- ۶.۵k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط