{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان شماره7:

داستان شماره7:
استاد استادان
جمعی از شاگردان جدید مدرسه شیوانا همراه او از راهی می‌گذشتند. برای استراحت زیر درختی اطراق کردند. در این هنگام جوانی را دیدند که مادر پیرش را به کول گرفته و می‌برد. بعضی از شاگردان به جوان خندیدند و او را مسخره کردند. اما آن جوان بی‌اعتنا به سروصدای شاگردان به راه خود ادامه داد و از آن‌ها دور شد.

شیوانا ساکت بود و هیچ نمی‌گفت. یکی از شاگردان برای آن که حرفی زده باشد گفت: “به نظر شما درس ما در مدرسه تمام می‌شود؟ و می‌توانیم به مقام استادی برسیم؟”

شیوانا تبسمی کرد و گفت: “وقتی بتوانید مانند این جوان به تمسخرهای اطرافیان بی‌اعتنا باشید و کاری را که می‌دانید درست است انجام دهید و ذره‌ای به نظر مسخره کننده‌ها اهمیت ندهید؛ هر وقت به این درجه از اعتماد و عزت‌نفس رسیدید، بدانید که دیگر نیازی نیست در مدرسه بمانید. می‌توانید به سراغ زندگی خودتان بروید و بقیه درس‌ها را از زندگی بیاموزید!

این جوانی که شما دیدید قبلا یکی از شاگردان نخبه مدرسه بود. هر هنر و مهارتی را به سرعت یاد می‌گرفت و اگر در مدرسه می‌ماند می‌توانست استاد استادان شود. اما چون مادرش نیاز به تیمار داشت، درس و مشق را رها کرد و به خدمت مادر بیمار و تنهایش همت گماشت. الان که او و بی‌اعتنایی‌اش را دیدم متوجه شدم که او دیگر نیازی به ادامه حضور در مدرسه ندارد. او همین الان استاد استادان شده است!”
دیدگاه ها (۱)

بسم الله الرحمن الرحیمقسمت اول :يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَن...

پارت ۴ : عزیزم اونجا برای تو که ۱۵ سالته جای بازرگیه . × من...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟚_بخش اول_اگر روزی تورا ببوسم و وارد جهنم شوممی‌توانم...

قسمت بیست و دو

‌سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۴مرحله نهایی، بسیار...

خَسف | قصه بیست و نهم: ابوحنیفه و مالک (بخش اول)شاگردانی که ...

🥀 قسمت هفتم آخرین حرف فاطمه...گوشی رو به فاطمه دادن...دس...

#Repost amirreza_davodi منبع ——وُلتِر از نامدارترین فیلسوفان...

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط