پارت دو

پارت دو
خیلی خوب به نام خدا
_ اره درست فکر کردی و از الان من سر پرست تو هستم و تو باید از من اطاعت کنی
× با... باشه ...
(دستت رو دوباره می گیردو میرد در اتاق دازای و چویا ، (چویا سر مأموریته) و ازت میپرسه )
_ خوب هرچی در مود اون قتل که داخلش بودی باید بگی و چرا تو یکی از قربانیان بودی ؟
× خوب این قتل رو من و یکی از دوستام که خیلی باهوشه ریخته بودیم ولی وقتی شروع شد گفت : برای اولین نفر خوب میشه و من رو داخل آب بدون اکسیژن انداخت و بعد بی هوش شدم و اینجا پیدا شدم و الان اینجام
_ اوه ، اطلاعات مربوط به اون دوستت رو داری ؟
× نه وقتی خواست منو بکُشه ، قبلش گفت برای اینکه شناخته نسیم باید تمام چیزای مربوط به خودمان رو بسوزانیم و مال من هم سوخته ولی اون هیچ وقت صورتش رو نشونم نمی داد همیشه با یه ماسک هم رو دیدار میکردیم
_ میشناسمش!
(چویا وارد میشود و تا من رو میبنه دستگیرم میکنه و به دازای میگه )
= این کیه ؟
× ای ای ولم کن!
= جواب منو بده دازای !
_ ولش کن
= تا نکی کیه ولش نمی کنم
_ ولش کن تا توضیح بدم
(چویا ولت میکنه ولی نه کامل دستت رو از پشت هنوز گرفته )
= خوب منتظرم
(دازای همه چیز رو توضیح میده ولی چویا...)
دیدگاه ها (۰)

رمان سوم پارت چهارم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚<< فردا صبح و...

روباه کوچولوی من پارت نه ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> فردای ان روز @وی...

رمان بهترین من،پارت۲☆چویا سرشو رو زمین میزاره*گوشی چویا زنگ ...

ابلیس

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

Your eyesمیخوام رمان بنویسم و تو این رمان چویا و دازای هر دو...

#عشق_مافیای_من پارت۳٠(بعد مدت ها) ادمین: راستی علامتا یادم ر...

بهار بدون تو

فوکوزاوا:نه دازای من قبول نکردم که تو به این ماموریت بری... ...

[•] عمارت عشق [•] part ²²اتوکو:«عا... ببینم گفتی چند سالته؟»...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط