Hatred in the trap of love- part 1

روز اول مدرسه بود و هر کس پیش دوستاش بود جز یه نفر که کنار پنجره نشسته بود و به درخت های توی حیاط نگاه میکرد. دوستی نداشت؟ چرا؟ شاید چون مادر پدرش رو توی یه تصادف از دست داده بود؟ شاید چون خودش تنها بازمانده ی اون تصادف بود؟ هزاران دلیل میتونست داشته باشه. اونطرف کلاس پسری رو صندلیش نشسته بود و دوستاش دورش رو گرفته بودن و داشتن میگفتن و میخندیدن
یونوو:هی چانا این دختره باز برگشته به مدرسه
جیسون:چقدر سگ جونه که باز برگشته
چان:امسال دیگه از شرش خلاص میشیم نمیخوام سال دیگه که سال اخره، وجود این دختر تو کلاس خاطراتم رو خراب کنه
دختر به خوبی میتونست صدای اون سه تا پسر رو بشنوه ولی بازم ترجیح داد حواسشو با نگاه کردن به بیرون پرت کنه که ناگهان چیزی محکم خورد تو سرش. برگشت و متوجه کاغذ مچاله شده ای که به سرش خورده بود، شد.
جیسون:مگه کری که صدات میکنیم جواب نمیدی؟
دختر بازم اهمیتی نداد. قبل از اینکه اون پسر سمتش بیاد معلم وارد شد و دختر رو نجات داد. درس شروع شد و بالاخره زنگ اول گذشت. دختر با سرعت به سمت در کلاس رفت ولی قبل خروجش یکی از پشت لباسش رو کشید و پرتش کرد زمین
میسون: همیشه اول اشراف ها میرن بیرون بعد رعیت ها
و همراه با دوستای خودش رفت بیرون. میسون اوایل یک فرد خنثی بود مثل بقیه ولی از وقتی دید کراشش کریستوفر از دخترک قصه ی ما خوشش نمیاد اونم برای خودشیرینی همش اذیتش میکرد. بعد بیرون رفتن میسون و دار و دسته اش، هایونگ از روی زمین بلند شد و از کلاس بیرون رفت.
ماه ها گذشتند. روز به روز آزار و اذیت های اون سه تا پسر و میسون بیشتر میشد و تحملش سخت تر. هر چی توی یه لیوان آب بریزی بالاخره پر میشه و ازش سرریز میکنه. هایونگ هم دقیقا همین حس رو داشت. حس میکرد دیگه توان ادامه دادن نداره.
چند روزی میشد که هایونگ چان رو توی کافه ای که توش کار میکرد دیده بود و از اون موقع چان دیگه اذیتش نمیکرد. ولی چرا؟نباید الان بیشتر مسخره اش میکردن؟مثلا بگن عموت حتی پول نداره که خرج تو و خواهر مریضت رو بده، تو سر بار همه هستی، وجودت نحسه و صدها جمله ی دیگه. جمله ی «اونم دلش به حالت سوخته» تنها جواب توی ذهن هایونگ برای دلیل رفتار های جدید چان بود. شاید اگر این یه سریال بود الان هایونگ باید روی پشت بوم مدرسه بود و به زندگیش پایان میداد اما نه! پشت بوم مدرسه به نظرش خیلی کلیشه ای بود. یه ساختمون خرابه جای بهتری بود. برای اخرین بار با فکر کردن به اینکه داره خواهر کوچولوش رو تنها میذاره قطره اشکی از چشماش چکید. به سمت لبه ی ساختمون قدم برداشت. قدم اول، قدم دوم، قبل از اینکه قدم بعدی من منجر به سقوطش بشه فردی اون رو کشید عقب. ایندفعه جای اینکه بخوره زمین توی بغل اون فرد ناشناس بود. قدرتی که داشت برای نگه داشتن هایونگ خبر از این میداد که اون فرد یه مرده ولی صورتش با ماسک و کلاه پوشیده شده بود. هایونگ سعی کرد بلند بشه و دوباره برای پایان دادن به زندگیش تلاش کنه اما اون فرد اصلا ول کن نبود و این باعث خشم هایونگ شد
هایونگ:ولم کن(با داد)
فرد چیزی نگفت انگار منتظر بود هایونگ این عصبانیت رو سرش خالی کنه
هایونگ:گفتم ولم کن. تو که نمیدونی چی کشیدم. جلو مو نگیر بذار تمومش کنم.
چند ضربه ای به فرد ناشناس زد که ولش کنه ولی هیچ نتیجه ای نداشت. کم کم عصبانیت هایونگ جاشو به گریه داد
هایونگ:بذار بپرم. فکر میکنی اگر زندگی کنم قراره حالم بهتر بشه
؟؟؟ :اگر ببخشیم شاید!
هایونگ با شنیدن صدای اون فرد با تعجب تو چشم هاش نگاه کرد. الان صاحب اون صدا، عامل این حال بدش، میخواست نجاتش بده؟
هایونگ:ت.. تو چانی؟
اون فرد با دست خالیش ماسک رو پایین کشید. هایونگ درست شناخته بود صاحب صدا رو
چان:میدونم همه ی اینا تقصیر منه که میخوای بپری ولی میشه یه فرصت برای جبران این همه سال اذیت کردنت بهم بدی؟
هایونگ:فکر میکنی من نیاز به ترحم دارم؟ نمیخواد دلت برام بسوزه. حالا هم ولم کن
چان:میدونم باهات خیلی بد بودم ولی دست من نیست. با خودم میگفتم شاید واقعا دلت براش میسوزه که هر بار اذیت میشه تو هم ناراحت میشی، گفتم شاید حس عذاب وجدانه که وقتی نزدیکت میشم ضربانم رو میبره بالا
هایونگ:این مضخرفاتو تموم کن
چان:نمیدونستم همینقدر یهویی دلم باختم به کسی که دوست نداشتم حتی یه ثانیه جلو چشمام باشه.
هایونگ:اینا همش چرت و پرته. میخوای بازم باهاش اذیتم کنی مسخره ام کنی، بگی این دختره انقدر بدبخته که حرفای من رو باور کرد و خوشحال شد.
چان:اگر بپری منم میپرم. اگر میخوای بهت ثابت کنم که این علاقه ای که ازش حرف زدم واقعیه یا نه
چان از جاش بلند شد...
«یه فیک درخواستی دیگه از چانی که به پارت دیگه هم داره»
#استری_کیدز، #فیکشن، #سناریو
دیدگاه ها (۱)

پارت: 30 (بخش2) **زاویه دید: زین**میسون حتی یه میلی‌متر هم ن...

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:5#انتخاب_امنچند دقیق...

intertwined fate of two enemies-part 20

فکت غمگین 💔

پارت یک از زبان نویسنده صدای گریه ی دختر کل عمارت رو پر کرده...

#تکپارتیموضوع:(وقتی تولدشه)بنگچان/ا.تساعت ۸ خوبه؟باشه پس منت...

dark life = 40

the end-part 1

بچه ها،حالم جدی محبوبهمن شیش سال ابتداییم رو یه مدرسه دولتی ...

پارت ۵۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط