پارت ۲۸
پارت ۲۸
با عجله به سمت زنعمو رفتم و دستش رو گرفتم
+حالتون خوبه زنعمو ؟
زنعمو: خو..خوبم
+هیون هیچ معلوم هست چت شده ؟ توی حال خودتی؟
- اره...توی حال خودمم ، این من واقعیم یونا ، رفتار من در واقعیت اینه فهمیدی ؟ من الان توی حال خودمم
+تو...تو حالت خوب نیست هیون
-خوبم .... چرا هیچکدومتون نمیخواید بفهمید هان ؟؟؟ اینقدر مثل بقیه رفتار نکن فهمیدی ؟ بدم میاد حرفاشون رو تکرار کنی ، متنفرم ، متنفرم این منو عصبی میکنه...
از داد هاش جلوی همه و لحن سردی که باهام داشت ناراحت و از طرفی ترسیده بودم که عمو بلند شد و به سمت هیون اومد
یو سانگ: آروم باش پسرم...آروم...یونا ، میتونی به اتاقش ببریش ؟
+چشم...عمو
رفتم جلوتر تا دستشو بگیرم که دستشو عقب کشید اما من لجباز تر از این حرفا بودم و محکم دستشو گرفتم و پشت خودم کشوندمش ، همه از رفتاری که با هیون داشتم تعجب کرده بودن
-یونا ول کن دستمو
+نخیر ، باید بری استراحت کنی
دستشو از دستم بیرون اورد و به سمت در عمارت رفت
+هی..هیون...صبر کن...
میخواستم دنبالش برم ولی فلیکس مانع شد و نزاشت برم
*****
تقریباً ساعت از 11 شب گذاشته بود و هنوزم تمام خانواده مننظر بودیم هیون برگرده خونه، ناامید شده بودیم مه نمیاد اما در به صدا درومد و سوجی رفت درو باز کرد و هیون مست و پاتیل اومد داخل ، من با تعجب اسمشو صدا زدم که به سمتم برگشت و لبخندی بهم زد
-یونا...
یوسانگ: یونهی پسرت و ببر بالا تا شر نشده
زنعمو با ترس بلند شدو با هزار زور هیون رو متقاعد کردن که بره توی اتاقش ، و ماهم وقتی از سلامتش خبر دار شدیم رفتیم توی اتاقامون تا استراحت کنیم
با عجله به سمت زنعمو رفتم و دستش رو گرفتم
+حالتون خوبه زنعمو ؟
زنعمو: خو..خوبم
+هیون هیچ معلوم هست چت شده ؟ توی حال خودتی؟
- اره...توی حال خودمم ، این من واقعیم یونا ، رفتار من در واقعیت اینه فهمیدی ؟ من الان توی حال خودمم
+تو...تو حالت خوب نیست هیون
-خوبم .... چرا هیچکدومتون نمیخواید بفهمید هان ؟؟؟ اینقدر مثل بقیه رفتار نکن فهمیدی ؟ بدم میاد حرفاشون رو تکرار کنی ، متنفرم ، متنفرم این منو عصبی میکنه...
از داد هاش جلوی همه و لحن سردی که باهام داشت ناراحت و از طرفی ترسیده بودم که عمو بلند شد و به سمت هیون اومد
یو سانگ: آروم باش پسرم...آروم...یونا ، میتونی به اتاقش ببریش ؟
+چشم...عمو
رفتم جلوتر تا دستشو بگیرم که دستشو عقب کشید اما من لجباز تر از این حرفا بودم و محکم دستشو گرفتم و پشت خودم کشوندمش ، همه از رفتاری که با هیون داشتم تعجب کرده بودن
-یونا ول کن دستمو
+نخیر ، باید بری استراحت کنی
دستشو از دستم بیرون اورد و به سمت در عمارت رفت
+هی..هیون...صبر کن...
میخواستم دنبالش برم ولی فلیکس مانع شد و نزاشت برم
*****
تقریباً ساعت از 11 شب گذاشته بود و هنوزم تمام خانواده مننظر بودیم هیون برگرده خونه، ناامید شده بودیم مه نمیاد اما در به صدا درومد و سوجی رفت درو باز کرد و هیون مست و پاتیل اومد داخل ، من با تعجب اسمشو صدا زدم که به سمتم برگشت و لبخندی بهم زد
-یونا...
یوسانگ: یونهی پسرت و ببر بالا تا شر نشده
زنعمو با ترس بلند شدو با هزار زور هیون رو متقاعد کردن که بره توی اتاقش ، و ماهم وقتی از سلامتش خبر دار شدیم رفتیم توی اتاقامون تا استراحت کنیم
- ۹.۰k
- ۲۲ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط