بی رحمی؟🥺( o´ェ`o)
بی رحمی؟🥺( o´ェ`o)
پارت¹⁶(´・ェ・`)اجباری؟
درباز شد جین اومد
یونا با نگرانی پرسید
یونا.چیشد ارباب
جین.یونا بودی؟
یونا.بله ارباب
جین.برو سر کارت
یونا.اما...
جین.برو
یونا.چشم
ویو جسیکا
امروز لنا اینقدر شیطونی کرد خوابید کوکممم که گفت یه سری کار داره دیر میاد هیونم کنار لنا خواب بود
از بغل هیون آروم بلند شدم تصمیم گرفتم برم دوری بزنم تو عمارت
آروم آروم داشتم قدم میزدم
به سمت اتاقا رفتم تهیونگ اونجا بود
جسیکا.چرا اینجایی؟
ته.منتظر یونگیم بریم یه سر بزنیم به شرکت
جسیکا.اوکی میگم از لیلی خبری نشد
واقعا تا حالا ندیمه ای اینقدر نگرانم نکرده بود
ته.یه اتفاق عجیب افتاد
هوسوک ما رو بیرون کرد بعد وز یه مدت به جین گفت بیاد
جسیکا.عجیبه
یونگی.سلاممممم
جسیکا.سلام چطوری؟
یونگی.فسقلی کجاس
جسیکا.خوابه
جسیکا.خبب خوش بگذره
جسیکا.
آروم آروم ازشون دور شدم
تو حال و هوای خودم بودم که یه صدایی به گوشم رسید
اون کسی نبود جز......
بازممم خماریییییی
شرط.
۸تا لایک
۶تا کامنت
۳تا فالو.واجب
۴تا بازنشر
شب بخیل
دوستون دالم بوس بوس
پارت¹⁶(´・ェ・`)اجباری؟
درباز شد جین اومد
یونا با نگرانی پرسید
یونا.چیشد ارباب
جین.یونا بودی؟
یونا.بله ارباب
جین.برو سر کارت
یونا.اما...
جین.برو
یونا.چشم
ویو جسیکا
امروز لنا اینقدر شیطونی کرد خوابید کوکممم که گفت یه سری کار داره دیر میاد هیونم کنار لنا خواب بود
از بغل هیون آروم بلند شدم تصمیم گرفتم برم دوری بزنم تو عمارت
آروم آروم داشتم قدم میزدم
به سمت اتاقا رفتم تهیونگ اونجا بود
جسیکا.چرا اینجایی؟
ته.منتظر یونگیم بریم یه سر بزنیم به شرکت
جسیکا.اوکی میگم از لیلی خبری نشد
واقعا تا حالا ندیمه ای اینقدر نگرانم نکرده بود
ته.یه اتفاق عجیب افتاد
هوسوک ما رو بیرون کرد بعد وز یه مدت به جین گفت بیاد
جسیکا.عجیبه
یونگی.سلاممممم
جسیکا.سلام چطوری؟
یونگی.فسقلی کجاس
جسیکا.خوابه
جسیکا.خبب خوش بگذره
جسیکا.
آروم آروم ازشون دور شدم
تو حال و هوای خودم بودم که یه صدایی به گوشم رسید
اون کسی نبود جز......
بازممم خماریییییی
شرط.
۸تا لایک
۶تا کامنت
۳تا فالو.واجب
۴تا بازنشر
شب بخیل
دوستون دالم بوس بوس
- ۶۱
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط