{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P̷͖̙̥̼̪̗̜̒a̴͚͇͙̬͙̞̘͉̅̓̃̅͘͠r̵͈̪͕̫̖͈̠̳͇̓t̴̳̑̉̔̃ ̷̊̓͑̓̌͋̓͐͗͘

P̷͖̙̥̼̪̗̜̒a̴͚͇͙̬͙̞̘͉̅̓̃̅͘͠r̵͈̪͕̫̖͈̠̳͇̓t̴̳̑̉̔̃ ̷͓̟͖̯͔̟̙͍̊̓͑̓̌͋̓͐͗͘3̷̣͈͕͚̳͚̤̳͌̾́̎̑͒͠4̷̮̩̀.

ویو ا/ت:

همه‌چیز ساکت بود. بیش از حد ساکت. با اینکه جئون رفته بود، انگار حضورش هنوز تو اتاق مونده بود. همون حس سنگین. همون نگاه خالی که بیشتر از هر چیزی منو می‌ترسوند.

نشستم لبه‌ی تخت. دست‌هامو به صورتم کشیدم. ذهنم خسته بود… اما مغزم دست‌بردار نبود. هر لحظه، هر جمله، هر نگاه… مثل فیلم داشت تکرار می‌شد.

کی بود اون سایه؟
کی بود که هر بار فقط تماشا می‌کرد ولی هیچ‌وقت نزدیک نمی‌شد؟

سرم تیر کشید. چشم‌هام رو بستم. حتی نمی‌دونستم دنبال چی دارم می‌گردم. گذشته؟ حقیقت؟ خودم؟ یا فقط یه راه فرار؟

ولی یه چیزی رو مطمئن بودم… دیگه هیچ‌کس اینجا، هیچ‌چیزی رو همون‌طور که هست نشون نمی‌ده.

**

ویو جئون:

دستام می‌لرزیدن. پلک‌هام سنگین شده بودن. اتاق کار تاریک بود. فقط نور کوچیک چراغ مطالعه، روی میز پخش می‌شد.

دوباره به کشوی کنار تخت نگاه کردم.

بطری کوچک. آشناتر از هرچیزی.

درش رو باز کرد. یه قرص. فقط یه دونه.

بلعید. بدون آب.

دستم روی میز موند. چند ثانیه چشم‌هام رو بستم.
باید کنترلش می‌کردم… این حس لعنتی رو. این چیزی که باعث می‌شد وقتی نگاهش می‌کنم، نفس تو سینم بند بیاد. این چیزی که نمی‌ذاشت منطقی بمونم. این چیزی که نمیذاشت اون خاطرات لعنتی رو فراموش کنم

نباید ضعیف می‌شدم. نه الان. نه جلو ا/ت.

چون اگه ضعیف می‌شدم… همه‌چیز تموم می‌شد.

نفسش لرزید. صداش آروم تو فضای خالی پیچید:

— «من نباید… تورو میدیدم.»

اما دیده بود.

و این، بدترین اشتباهش بود.

**

ویو ا/ت:

شب گذشت. نه خواب بودم، نه بیدار. فقط هر چند دقیقه یه بار، نگاهم به پنجره می‌افتاد. به همون نقطه از حیاط.
سایه نبود.

ولی حسش… هنوز کنارم بود.

صبح، مثل یه شکنجه‌ی جدید شروع شد.

سرم درد می‌کرد. چشم‌هام خسته. اما می‌دونستم نمی‌تونم بی‌تفاوت بمونم. یه تصمیم گرفتم.

رفتم سراغ دفترچه. همون دفترچه‌ی طوسی. بازش کردم. دنبال یه صفحه‌ی سفید. جایی که بتونم بنویسم. هرچی تو ذهنم بود. شاید اگه می‌نوشتم، می‌فهمیدم.

اما وقتی ورق زدم… دیدم نیست.

صفحه‌ای سفید… نبود.

همه‌ی صفحه‌ها پر شده بودن. با خط آشنا. همون خطی که متن‌های ایتالیایی و اسپانیایی رو نوشته بود.

اما یه چیز فرق داشت.

جملات، خطاب به من بودن.

اولین خط:

«Non sei sola.»

زیرش:

«No estás sola.»

ترجمه‌ش رو نمی‌خواستم. حس می‌کردم جمله رو می‌فهمم، حتی بدون دونستن معنی دقیقش.

تو تنها نیستی.

قلبم ریخت.

دفتر رو بستم. دیگه نمی‌خواستم بدونم ادامه‌ش چیه.

یکی… خیلی نزدیک‌تر از چیزی که فکر می‌کردم، هر حرکت منو می‌دید. نه از حیاط. از همین دیوارها. همین اتاق.

و من… داشتم کم کم اینو باور می‌کردم.

**

ویو جئون:

کنار پنجره ایستادم. به حیاط نگاه کردم. سایه نبود.

ولی می‌دونستم شب، دوباره برمی‌گرده.

یه زمزمه‌ی خسته از لبام بیرون اومد:

— «اگه برگردی… این‌بار نمی‌ذارم نزدیکش بشی.»

. دستش رفت سمت کشوی میز.

نه دنبال اسلحه. دنبال همون قرص.

چون حقیقتش این بود… ترسش، نه از سایه بود، نه از حقیقت.

ترسش… از خودش بود.

از اینکه هر بار نگاه ا/ت، دیوارهایی که سال‌ها ساخته بود رو خرد می‌کرد.

و اگه این دیوارها بشکنه… نمی‌دونست کی می‌تونه خودشو نگه داره.

و شاید… دیگه حتی نخواد.
.


(چطوره؟😁)
دیدگاه ها (۲۲)

Forbidden love⑤دو ماه بعدرینا: ا/تا/ت: جانمرینا: امروز با اس...

(دلداده) ✩ویو ا/توقتی برگشتیم پیش پسرا، دیدم یه دختر کنار جو...

فاصله یک لبخند تا جنون

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁶⁴چند ثانیه هیچ‌کس چیزی نگفت.همه به ا/ت خ...

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

فیک

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط