آن طرف دریاچه : p16 s2
_ساعت 9:35 صبح
*کلاس امروز با دو گروه اسلایترین و ریونکلا بود … کل کلاس پر شده بود از غیبت پشت سر آمبریچ ، پانسی هم مثل همیشه همه دخترارو دور خودش جمع کرده بود و همچنان درباره لاس زدنش با پسرا حرف میزد … امسال پسری که داشت مخشو میخورد تئودور بود … خدا به تئو صبر بده که گیر همچین سلیطه ای افتاده !
امروز کنار دراکو نشسته بودم و جلوم هم کارولین نشسته بود ، کنارشم لونا لاوگود بود ، هیچکدوم از اسلایترینیا از لونا خوششون نمیومد چون همه فکر میکردن دیوونس ، ولی به نظر من دختر عجیبی نبود ، بعضی وقتا میشد درکش کرد ولی به هر حال بازم مورد قضاوت بود … یهو امبریچ با اون لباس صورتی جیغش وارد کلاس میشه …
آمبریچ (درحالی که نیشخند میزنه ) : صبح همتون بخیر عزیزانم …
*کسی جواب نمیده
آمبریچ (گلوشو صاف میکنه ) : برای امروز قراره بهتون درمورد کلاس جدیدمون توضیح بدم و ی توضیحی هم درباره خودم ! اما قبلش کتابای جدیدتونو بهتون میدم…
*رو به کتابا وایمیسه و چوبشو تکون میده و کتابا شروع به پخش شدن بین همه میشه …
همه نگاهی به کتابا میندازن ، در کتابو باز میکنم و عملا هیچی از دفاع در برابر جادوی سیاه نمیبینم ، بیشتر درمورد وزارت خونه میبینم که نوشته شده …
لونا : پروفسور ؟
آمبریچ : بله لاوگود ؟
لونا : معذرت میخوام ولی اینجا هیچی درمورد دفاع در برابر جادوی سیاه ننوشته !
آمبریچ : خب ؟
لونا : خب اینکه معمولا ما باید سر این کلاس یاد بگیریم چطوری از خودمون دفاع کنیم درسته ؟
آمبریچ : به خاطر پر حرفی دوستتون پنج نمره از ریونکلا کم میشه !
دارلا : پروفسور ولی سوالش سوال هممون هست !
آمبریچ : ویلیامز عزیزم دوست داری از گروه توهم نمره کم شه ؟
دارلا : اما …
*نمیزاره ادامه بدم و میپره وسط حرفم
آمبریچ (با لبخند ) : همه ی این تغییرات از طرف وزارت خونه هستن بچه ها … و دخالت تو کار وزارت خونه اصلا کار خوبی نیست … وزارت خونه خوبی شما رو میخواد
دارلا : وزارت خونه واقعا خوبی ما رو میخواد ؟
آمبریچ : چی ؟
دارلا : وزارت خونه تا جایی که من میشناسم اصلا به فکر خوبی و آرامش کسی نیست !
*همه شروع به پچ پچ میکنن
کارولین (زیر لب ) : دارلا خفه شو …
*امبریچ که همه نگاها به اون بود از شدت عصبانیت ی لبخند چندش اور میزنه و نفس عمیق میکشه …!
آمبریچ : از اسلایترین ۱۰ نمره بابت بی احترامی به وزارت خونه کم میشه ! (مکث ) ویلیامز بعد از کلاس بیا دفترم باهم صحبت کنیم …! حالا همه صفحه اول کتاباتونو باز کنین …
ساعت 11:15 بعد از کلاس …
*در میزنم
امبریچ : بیا تو …
دارلا : کاری داشتین ؟
*حرفمو نشنیده میگیره
امبریچ : لطفا بنشین …
*رو صندلی میشینم ، چشمام جز رنگ صورتی هیچیز نمیدید ، رو دیوار ی سری بشقاب های متحرک بود که عکس گربه روشون بود و روی میز ی عالمه کتاب و قلم بود به علاوه عکس کورنولیوس فاج ، چقدر دلم میخواست عکسه فاج رو از بلند ترین برج هاگوارتز پرت کنم پایین !
آمبریچ : قهوه یا چای ؟
دارلا : نه ممنون …
*کمی به من خیره میشه
امبریچ : تو همونی که چند وقت پیش تو وزارت خونه الم شنگه راه انداختی نه ؟
*چیزی نگفتم
امبریچ : درسته باید همون باشی ! دلیلتم به گفته ی خودت نجات خانوادت بوده ! اما خب خوشبختانه به ما کمک بزرگی کردی !
دارلا (زیر لب ) : متاسفانه …!
امبریچ : ازت ی تعهد میخوام
دارلا : چی ؟
امبریچ : تعهد ! که دیگه از این حرفای چرت و پرت نزنی !
دارلا : شما خودتونم میدونید که من دروغ …
*پرید وسط حرفم
امبریچ : ساکت !
*ی کاغذ و ی قلم جلوم میزاره …
امبریچ : حالا جمله ای که میگم رو بنویس !…
*کلاس امروز با دو گروه اسلایترین و ریونکلا بود … کل کلاس پر شده بود از غیبت پشت سر آمبریچ ، پانسی هم مثل همیشه همه دخترارو دور خودش جمع کرده بود و همچنان درباره لاس زدنش با پسرا حرف میزد … امسال پسری که داشت مخشو میخورد تئودور بود … خدا به تئو صبر بده که گیر همچین سلیطه ای افتاده !
امروز کنار دراکو نشسته بودم و جلوم هم کارولین نشسته بود ، کنارشم لونا لاوگود بود ، هیچکدوم از اسلایترینیا از لونا خوششون نمیومد چون همه فکر میکردن دیوونس ، ولی به نظر من دختر عجیبی نبود ، بعضی وقتا میشد درکش کرد ولی به هر حال بازم مورد قضاوت بود … یهو امبریچ با اون لباس صورتی جیغش وارد کلاس میشه …
آمبریچ (درحالی که نیشخند میزنه ) : صبح همتون بخیر عزیزانم …
*کسی جواب نمیده
آمبریچ (گلوشو صاف میکنه ) : برای امروز قراره بهتون درمورد کلاس جدیدمون توضیح بدم و ی توضیحی هم درباره خودم ! اما قبلش کتابای جدیدتونو بهتون میدم…
*رو به کتابا وایمیسه و چوبشو تکون میده و کتابا شروع به پخش شدن بین همه میشه …
همه نگاهی به کتابا میندازن ، در کتابو باز میکنم و عملا هیچی از دفاع در برابر جادوی سیاه نمیبینم ، بیشتر درمورد وزارت خونه میبینم که نوشته شده …
لونا : پروفسور ؟
آمبریچ : بله لاوگود ؟
لونا : معذرت میخوام ولی اینجا هیچی درمورد دفاع در برابر جادوی سیاه ننوشته !
آمبریچ : خب ؟
لونا : خب اینکه معمولا ما باید سر این کلاس یاد بگیریم چطوری از خودمون دفاع کنیم درسته ؟
آمبریچ : به خاطر پر حرفی دوستتون پنج نمره از ریونکلا کم میشه !
دارلا : پروفسور ولی سوالش سوال هممون هست !
آمبریچ : ویلیامز عزیزم دوست داری از گروه توهم نمره کم شه ؟
دارلا : اما …
*نمیزاره ادامه بدم و میپره وسط حرفم
آمبریچ (با لبخند ) : همه ی این تغییرات از طرف وزارت خونه هستن بچه ها … و دخالت تو کار وزارت خونه اصلا کار خوبی نیست … وزارت خونه خوبی شما رو میخواد
دارلا : وزارت خونه واقعا خوبی ما رو میخواد ؟
آمبریچ : چی ؟
دارلا : وزارت خونه تا جایی که من میشناسم اصلا به فکر خوبی و آرامش کسی نیست !
*همه شروع به پچ پچ میکنن
کارولین (زیر لب ) : دارلا خفه شو …
*امبریچ که همه نگاها به اون بود از شدت عصبانیت ی لبخند چندش اور میزنه و نفس عمیق میکشه …!
آمبریچ : از اسلایترین ۱۰ نمره بابت بی احترامی به وزارت خونه کم میشه ! (مکث ) ویلیامز بعد از کلاس بیا دفترم باهم صحبت کنیم …! حالا همه صفحه اول کتاباتونو باز کنین …
ساعت 11:15 بعد از کلاس …
*در میزنم
امبریچ : بیا تو …
دارلا : کاری داشتین ؟
*حرفمو نشنیده میگیره
امبریچ : لطفا بنشین …
*رو صندلی میشینم ، چشمام جز رنگ صورتی هیچیز نمیدید ، رو دیوار ی سری بشقاب های متحرک بود که عکس گربه روشون بود و روی میز ی عالمه کتاب و قلم بود به علاوه عکس کورنولیوس فاج ، چقدر دلم میخواست عکسه فاج رو از بلند ترین برج هاگوارتز پرت کنم پایین !
آمبریچ : قهوه یا چای ؟
دارلا : نه ممنون …
*کمی به من خیره میشه
امبریچ : تو همونی که چند وقت پیش تو وزارت خونه الم شنگه راه انداختی نه ؟
*چیزی نگفتم
امبریچ : درسته باید همون باشی ! دلیلتم به گفته ی خودت نجات خانوادت بوده ! اما خب خوشبختانه به ما کمک بزرگی کردی !
دارلا (زیر لب ) : متاسفانه …!
امبریچ : ازت ی تعهد میخوام
دارلا : چی ؟
امبریچ : تعهد ! که دیگه از این حرفای چرت و پرت نزنی !
دارلا : شما خودتونم میدونید که من دروغ …
*پرید وسط حرفم
امبریچ : ساکت !
*ی کاغذ و ی قلم جلوم میزاره …
امبریچ : حالا جمله ای که میگم رو بنویس !…
- ۸.۵k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط