زیبای کوچک فریبکار

part²
_(ونس‌ها معمولاً خیلی باهوش‌تر از این حرف‌ها هستن که توی سالن عمومی بخوابن، بانی.)
لبخندم خشک شد.
نه از اون لبخندهای قشنگ و معصومانه‌ای که آدم وقتی گیر می‌افته تحویل طرف می‌ده. بیشتر شبیه لبخند کسی بود که همین الان فهمیده قراره به‌زودی بمیره، ولی هنوز نمی‌دونه با چه روشی,آروم سرم رو کج کردم و گفتم:
-(خب… همه‌ی خاندان‌ها یه عضو عجیب دارن.)
تام هنوز بازوم رو گرفته بود. انگشت‌هاش محکم دور بازوم حلقه شده بودن، نه اون‌قدر که درد بگیره… فقط در حدی که بفهمم اگه بخوام همین‌طوری در برم، احتمالاً باید اول دستم رو جا بذارم و فرار کنم.چشم‌هاش ریز شد..
_(تو عضو عجیبی؟)
-[نه، من بیشتر نقش ناامیدی خانواده رو دارم.]
برای چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
(خب بانی، عالی بود. واقعاً عالی. بین تمام جواب‌های ممکن، دقیقاً همونی رو انتخاب کردی که باعث می‌شه بیشتر بهت شک کنه.)
تام بالاخره دستش رو از دور بازوم برداشت، اما نگاهش هنوز همون‌جا گیر کرده بود.
_(راه خوابگاه دخترها سمت چپه.)
با انگشتش به راهروی باریکی اشاره کرد.
_(و بهتره دفعه‌ی بعد قبل از اینکه روی کاناپه‌ی سالن عمومی بخوابی، مسیرها رو یاد بگیری.)
-(حتماً. دفعه‌ی بعد روی زمین می‌خوابم که کمتر جلب توجه کنم.)
گوشه‌ی لبش کمی تکون خورد؛ نه لبخند بود، نه اخم. یه چیزی بین این دو. چیزی که بیشتر از هر لبخند واقعی‌ای ترسناک بود.
_(تو خیلی حرف می‌زنی، ونس.)
-[اینم یکی از ویژگی‌های عجیب خاندانمونه.] قبل از اینکه فرصت کنه چیز دیگه‌ای بگه، به سمت راهرو چرخیدم و با سریع‌ترین سرعتی که می‌شد بدون اینکه شبیه فرار کردن به نظر بیاد، دور شدم.البته پنج قدم اول خیلی باشکوه بود.
بعد پام به لبه‌ی فرش گیر کرد و تقریباً با کله رفتم توی دیوار.صدای خنده‌ی کوتاه تام از پشت سرم بلند شد.
(باشه. عالیه.حالا دیگه رسماً براش سرگرمی‌ام.)
چند دقیقه بعد، درست وقتی داشتم از یک راهرو به راهروی دیگه می‌پیچیدم، صدای آشنایی از پشت سرم اومد.
_(خانم ونس؟)
برگشتم و پروفسور مک‌گونگال رو دیدم. صاف ایستادم و دست‌هام رو جلوی خودم به هم قفل کردم. - (بله، پروفسور؟)نگاهش چند لحظه روی لباس‌ها و موهای به‌هم‌ریخته‌ام موند.
_(شما دنبال خوابگاهتون هستید؟)
ـ (بله، پروفسور. عذر می‌خوام، هنوز مسیرها رو یاد نگرفتم.)
_(قابل درک است. خوابگاه دختران در راهروی شرقی، اتاق شماره‌ی هفده قرار دارد.)
ـ (متوجه شدم. ممنونم که راهنمایی کردید.)وقتی از کنارم رد ودور شد تازه نفسم رو بیرون دادم
(دیدی؟ مؤدب. بی‌حاشیه. بدون بحث با معلم. سیریوس باید بهت افتخار کنه، بانی.)
اتاق شماره‌ی هفده از چیزی که تصور می‌کردم بزرگ‌تر بود. سه تخت کنار دیوارها قرار داشت و بین هرکدوم یه میز کوچیک بود. پنجره‌ی بلند اتاق رو به حیاط باز می‌شد و پرده‌های سبز تیره، با رنگ اسلایترین هماهنگ بودن.یکی از تخت‌ها خالی بود.کیفم رو روی اون گذاشتم و نشستم. از قصد همین اتاق رو انتخاب کرده بودم. نه به خاطر اندازه‌اش یا پنجره‌اش.به خاطر دو نفری که قرار بود باهام هم‌اتاق باشن.
لورنا و کلارا.
هر دو از دوستان نزدیک تام، متیو، تئور، دراکو، لورنزو بودن. یعنی اگر قرار بود به جمع اسلایترین نزدیک بشم و بدون جلب توجه اطلاعات جمع کنم، این اتاق یکی از بهترین نقطه‌های شروع بود.
روی تخت دراز کشیدم و نقشه‌ای رو که از قبل توی ذهنم چیده بودم، دوباره مرور کردم.
اول: زیادی صمیمی نشم.دوم: زیادی ساکت هم نباشم.سوم: هیچ‌کس نباید بفهمه من واقعاً کی هستم.
در اتاق باز شد،دختری با موهای قهوه‌ای روشن و موج‌دار وارد شد و پشت سرش دختر دیگری با موهای بلوند تیره و چشمای خاکستری.
دختر اول لبخند زد.
ـ (تو باید بانی ونس باشی.)
از جام بلند شدم.ـ (بله. خودمم.)
ـ (من لورنا هستم.)
دختر دوم کیفش رو کنار تختش گذاشت.
- (و من کلارا.) ـ(خوشبختم.)
لورنا با کنجکاوی نگاهم کرد.
ـ (شنیدیم صبح توی سالن عمومی خوابیده بودی.)
لبخندم کمی کج شد...
ـ (متأسفانه خبر خیلی زود پخش شده.)
کلارا خندید.
ـ (اینجا هیچ خبری دیر پخش نمی‌شه.)
-(پس باید بیشتر مراقب باشم.)
لورنا روی تختش نشست.
ـ (ما الان باید بریم کلاس کوییدیچ. تو هم میای؟)
ـ (بله، فکرکنم باید بیام.)
ـ (خوبه. فقط لباس‌هات رو عوض کن. متیو از تأخیر متنفره.)
[متیو از تأخیر متنفره. تام از آدم‌های پرحرف خوشش نمیاد. دراکو از آدم‌های ضعیف متنفره. چه جمع دلنشینی.]
لباس کوییدیچ رو پوشیدم و همراه لورنا و کلارا از اتاق بیرون رفتیم.

پارت بعد هم امشب میزارم
و حدص می‌زنید بانی آخر سر با کی زوج میشه؟؟؟
دیدگاه ها (۱۹)

the first lie

رمان : يك قدم تا توپارت ۶: علامت ا.ت:+علامت متیو:_علامت ریگو...

رویایی واقعی اما مانند دروغ

چندپارتی جونگ کوک

ادامه ی پارت ۱۹۵

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_62فصل بیست‌وهشت...

چندپارتی یونگی

چند پارتی

چند پارتی تهیونگ

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت پنجمویو کوک :صبح، هنوز هوا کاملاً ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط